![]() |
![]() |
|
| کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
بســـــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
شهادت وارث انبیا، شکافندۀ علوم، حضرت امام محمد باقر علیه السلام را به فرزندش منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ دوستان و شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می کنم
نام حضرت باقر علیه السلام در تورات
حضرت باقر علیه السلام در هفتم ماه ذی الحجه سال صد و چهارده هجری در سن پنجاه و هفت سالگی به شهادت رسیدند، چهار سال از عمر شریف خود را در خدمت جد بزرگوار خود حضرت ابا عبدالله علیه السلام بوده و در حوادث تلخ کربلا و روز مصیبت عزیزان در روز عاشورا شریک بودند. و پس از آن به همراه پدر داغدیده و بانوان مصیبت زده و کودکان یتیم در اسارت دشمن به کوفه و شام رفتند، و در بارگاه یزید و قبل از آن در طول راه اسارت جسارت های مردم دون و دنیا پرست را متحمل شدند. حضرت باقر علیه السلام با اردۀ تکوینی خود و تنها با یک اشاره می توانستند تمام آن ظالمین را به هلاکت رسانند اما حکمت و صبر ایشان همانند حکمت و صبر پدر و اجدادشان نشئت گرفته از حکمت و صبر خدای تعالی بوده و همانند رسول الله رحمت برای جهانیان می باشند. حضرت رسول صلی الله علیه و آله پیوسته مقام و منزلت اوصیاء پس از خود را به صورت های مختلف برای اصحاب و یاران خود بیان می کردند و آن بزرگواران را به مردم معرفی می نمودند تا مردم به مقام علمی و دیگر صفات الهی آن بزرگواران آشنا شوند و توسط یکی از اصحاب و یاران سلام و درود خود را برای فرزند خود حضرت باقر علیه السلام فرستادند. مرحوم علامۀ مجلسی از کتاب علل الشرائع نقل می کند: عمرو بن شمر می گوید روزی از جابر بن عبد الله انصاری سؤال کردم:" لم سمي الباقر باقراً..... " چرا حضرت باقر باقر نامیده شد؟ جابر گفت: زیرا او شکافندۀ علوم و ظاهر کنندۀ آن ها و بیان کنندۀ حقائق پنهان است، و حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: ای جابر! به یقین تو زنده می مانی تا فرزندم محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب را درک کنی، همانی که در تورات به باقر معروف است، پس هرگاه او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان. حضرت باقر علیه االسلام فرمودند: روزی جابر بن عبد الله را دیدم و آن در وقتی بود که بینائی خود را از دست داده بود، به او سلام کردم، پس از آنکه جواب سلام مرا داد به من گفت: تو کیستی؟ به او گفتم: من محمد بن علی بن حسین هستم. جابر گفت: نزدیک بیا، نزدیک او شدم، خود را به پای من انداخت تا آن ها را ببوسد من خود را کنار کشیدم، آنگاه جابر به من گفت: رسول خدا بر تو سلام رسانده، من گفتم: سلام خدا بر رسول الله، ای جابر! چگونه حضرت بر من سلام رساند؟ جابر گفت: روزی با رسول خدا بودم، به من فرمود: ای جابر تو زنده خواهی ماند تا مردی از فرزندان مرا ملاقات کنی که او را محمد بن علی بن حسین گویند، پروردگار نور و حکمت خود را به او می بخشد، سلام مرا به او برسان. امامت ائمه در لوح نوشته شده
امامان واوصیاء رسول خدا علیهم الصلاة و السلام از بدو خلقت نوریشان نامشان به امامت و رهبری مردم در لوح ثبت و ضبط شده بود، و پس از آنکه حضرت رسول به پیامبری مبعوث شدند بارها و بارها به مناسبت های مختلف نام یکایک آنان را برای مردم گفته و آنان را معرفی می کردند تا حجت بر آنان تمام شود و اصحاب شایستۀ آن حضرت و شیعیان و پیروان امیر المؤمنین علیه السلام این اخبار را به دیگر مردم نقل کردند تا عذری در پیشگاه الهی نداشته باشند، اما آن کس که طینتی پاک داشت با شنیدن حق و دیدن برهان حقیقت را قبول کرد و آن کس که بد طینت بود آن را انکار نمود. مرجوم علامۀ مجلسی رحمة الله علیه از کتاب کفایة الاثر از مالک بن أعین نقل می کند که گفت:" أوصی علي بن الحسین ابنه محمد بن علي علیهما السلام فقال: بني! جعلتک خلیفتي من بعدي..... " حضرت سجاد به فرزندشان حضرت باقر علیهما السلام فرمودند: فرزندم! من تو را خلیفه و جانشین بعد از خود قرار می دهم، کسی غیر از تو ادعا به این امر نمی کند مگر آنکه در روز قیامت پروردگار طوقی آتشین در گردن او میآویزد، پس خدا را شکر کن بر این نعمت الهی و سپاسگزار باش، ای فرزندم! هر که تو را نعمتی دهد سپاسگزار باش، و بر آنکس که تو را شکرگزار است نعمت افزون کن، چراکه هر نعمتی که شکر آن را بجا آری از بین رفتنی نیست، و هیچ نعمتی در صورت کفران باقی نمی ماند، و شکر گزار با سپاسگزاری خود سعید تر و خوشبخت تر است از وقتی که نعمت را در اختیار داشته باشد آن نعمتی که باید شکر آن را بجا آورد، آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند:" لئن شکرتم لأزیدنّکم، و لئن کفرتم إنّ عذابي لشدید " اگر شکر نعمت را بجا آورید نعمت را بر شما افزون کنم و اگر کفران ورزید همانا عذاب و مجازات من بسیار سخت می باشد. زهری می گوید:" دخلت علی علي بن الحسین في المرض الذي توفي فیه... ثم دخل علیه محمد إبنه، فحدّثه طویلاً بالسّر... " بر حضرت سجاد علیه السلام وارد شدم در همان بیماری که [با سم و زهری که به حضرت داده بودند] به شهادت رسید، پس از آن فرزندش محمّد (حضرت باقر علیه السلام) وارد شد، مدتی را با او در سر و آرام صحبت می کرد، به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا اگر امر خدا که از آن چاره ای نیست (اجل) واقع شود به چه کسی بعد از شما باید مراجعه شود؟ حضرت فرمودند: به این فرزندم و اشاره به فرزندش محمد نمود، و فرمود: او وصی من، وارث من، گنجینۀ علم من، و معدن حلم و باقر و شکافندۀ علوم می باشد، به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! معنای باقر علم چه می باشد؟ حضرت فرمود: بزودی شیعیان خلّص و ناب به او مراجعه می کنند و او (حضرت باقر) علم را برای آنان شکافته و باز کرده و آن را توضیح داده و بیان می کند..... زهری می گوید: به حضرت عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! چرا به بزرگترین فرزند خود وصیت نکردی و او را جانشین خود قرار ندادی؟ حضرت فرمودند: امامت به کمی و بزرگی سن نیست، اینچنین رسول خدا ما را سفارش و وصیت نموده و اینچنین این امر را در لوح و صحیفه نوشته شده دیدیم، به حضرت عرض کردم: رسول خدا چند نفر تعداد امامان را بعد از خود فرموده اند؟ حضرت فرمودند: تعداد آنان را در صحیفه و لوح دوازده نفر دیدیم که نام تمامی آنان و پدران و مادرانشان نوشته شده بود، و از صلب این فرزندم محمد (حضرت باقر علیه السلام) هفت نفر از اوصیاء خارج شده و بیرون می آیند که مهدی صلوات الله علیه از آنان می باشد. سلام و درود پروردگار و ملائکه و تمامی اولیاء خدا و همۀ مؤمنین و مؤمنات بر تو ای سلالۀ زهرا و بر تربت پاکت، سلام بر تو و بقیع خاموشت، تو خود از خدا بخواه که فرزندت منتقم آل محمد علیهم السلام بیاید و انتقام دشمنان شما و همۀ مظلومین جهان را گرفته و دنیا را پر از عدل و داد نماید . به امید آن روز |
|
قال رسول الله صلی الله علیه و آله:" لو لا علي لم یکن لفاطمة کفوٌ " حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: اگر علی نبود هرگز برای فاطمه کفو و همتائی نبود. روز اول ماه ذی الحجه سالروز پیوند دو گل از گلستان ولایت را تبریک و تهنیت عرض می کنم
اعتراض به رسول خدا!!
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و دیگر اهل بیت علیهم السلام نه تنها عمل آنان به امر پروردگار می باشد که خواست و ارادۀ آنان نیز همان خواسته و ارادۀ پروردگار است، حضرت جواد علیه السلام به محمد بن سنان در حدیث مفصلی فرمودند:" ... فهم یحلّون ما یشاؤون و یحرّمون ما یشاؤون و لن یشاؤوا إلا أن یشاء الله تبارک و تعالی " آنان (اهل بیت) آنچه را که بخواهند و لازم باشد حلال می کنند و آنچه را که بخواهند و حکمت ایجاب کند حرام می کنند و هرگز چیزی را نمی خواهند مگر آن که رضایت و ارادۀ پروردگار در آن باشد. در کتاب عیون اخبار الرضا از قول حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده است:" یا علي! لقد عاتبني رجالٌ من قریش في امر فاطمة، و قالوا: خطبناها الیک فمنعتنا و زوجت علیاً، فقلت لهم: و الله ما انا منعتکم و زوجته، بل الله منعکم و زوجه، فهبط علي جبرئیل فقال: یا محمد! إنّ الله جلّ جلاله یقول: لو لم أخلق علیاً لما کان لفاطمة ابنتک کفوٌ علی وجه الارض، آدم فمن دونه " حضرت رضا علیه السلام از قول پدران و اجداد گرامی خود فرمودند: روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله به امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند: ای علی! همانا مردانی از قریش در مورد ازدواج فاطمه به من اعتراض نموده و گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگاری نمودیم اما تو امتناع ورزیده و او را به همسری علی درآوردی!! و من به آنان گفتم: به خدا سوگند آن کسی که ازدواج او را از شما منع کرد و او را به همسری علی درآورد پروردگار بود!! و جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد! همانا خدای جل جلاله می فرماید: اگر علی را خلق نکرده بودم برای فاطمه دختر تو همتائی روی زمین یافت نمی شد آدم [پیامبر خدا] و غیر او!!! از این دو حدیث دو مطلب نتیجه گیری می شود ــ غیر از مطالب دیگر ــ اول اینکه ازدواج و همسری حضرت فاطمه به امر پروردگار بوده و خدای تعالی کسی را غیر از امیر المؤمنین علیه السلام برای این بانوی بزرگ و بهشتی شایسته ندیده، و مطلب دیگر: کسانی که اعتراض به رسول گرامی نمودند عارف به اسلام و قرآن نبوده تا جائی که عمل پیامبر را زیر سؤال برده و به او اعتراض می کنند، کسی که به گفتار و کردار پیامبر اعتراض نماید در حقیقت به امر خدای تعالی اعتراض کرده زیرا پروردگار در قرآن کریم می فرماید:" و ما ینطق عن الهوی، ان هو إلا وحي یوحی " هرگز رسول ما از روی هوی و خواستۀ خود سخنی نمی گوید و تمام گفتار و اعمال و خواستۀ او فرمودۀ خدا و سخن حق می باشد. عقدی که در آسمان ها بسته شد
انس خادم حضرت رسول صلی الله علیه و آله می گوید: ابوبکر فاطمه علیها السلام را از پیامبر خواستگاری کرد اما حضرت جوابی به او ندادند، و پس از مدتی عمر از او خواستگاری کرد اما حضرت جواب او را هم ندادند، سپس آن دو و بقیۀ اصحاب را جمع کردند و حضرت فاطمه را به عقد علی بن ابی طالب درآوردند و به ابوبکر و عمر رو کرده فرمودند: همانا خدای تعالی مرا امر فرمود بود تا او را به ازدواج علی درآورم و اجازۀ افشای این امر را به من نداده بود تا به امروز که باید آن را اعلام می کردم!! و هرگز چیزی را که خدای عز وجل اجازۀ آشکار کردن آن را نداده باشد آن را بازگو نمی کنم. همچنین روزی عبد الرحمن بن عوف و عثمان بن عفّان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله حاضر شده و از دختر رسول خدا خواستگاری کردند و عبد الرحمن به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا آیا دخترت را به همسری من در میآوری؟ و من برای صداق و مهر او صد شتر سیاه، کبود چشم که از پارچه های مصری محمل آن ها باشد به اضافۀ ده هزار دینار قرار می دهم!! عثمان نیز به حضرت عرض کرد: ای رسول خدا من نیز همان صداق را حاضرم بپردازم اما من در پذیرش اسلام از عبد الرحمن سبقت دارم!! پیامبر صلی الله علیه و آله از گفتۀ آن ها غضبناک شده، مشتی از ریگ های زمین برداشت و در کف دست خود قرار داد، ناگهان ریگ ها تبدیل به در و گوهر های زیبا و گران قیمت شد که ارزش یک دانۀ آن برابری می کرد با تمام اموال عبد الرحمن!! در همین هنگام جبرئیل نازل شد و به حضرت رسول صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای احمد! همانا خدای عز وجل تو را سلام می رساند و می فرماید: به سوی علی بن ابی طالب برو چرا که او همانند کعبه است که مردم به زیارت او می روند و او به سوی مردم نمی رود!! همانا خدای عز وجل مرا امر فرموده رضوان خازن بهشت را بگویم تا چهار باغ از باغ های بهشت را آزین بندد، و درخت طوبی و سدرة المنتهی را امر فرموده تا از گوهر ها و پارچه های بهشتی بردارند، و حوریان را فرموده تا خود را زینت کرده و در زیر درخت طوبی و سدره بایستند، و ملکی از ملائکه را که در میان ملائکه زبانی گویا تر و صورتی زیبا تر و منطق و بیانی ملیح تر از او وجود ندارد را امر کرده تا به درگاه عرش الهی بایستد. آن هنگام که تمامی این ها و جمیع ملائکه حاضر شدند، پروردگار مرا امر فرمود تا منبری از نور در آن مکان بگذارم، و راحیل را امر کرد تا بالای آن برود و خطبۀ زیبائی از خطبه های نکاح را خوانده و فاطمه را به همسری علی درآورد و مهر وصداق او را خمس دنیا قرار داد که تا روز قیامت برای او و اولاد او می باشد!! من (جبرئیل علیه السلام) و میکائیل شاهدان این ازدواج بودیم و ولی آن دو (امیر المؤمنین و فاطمۀ زهرا سلام الله علیهما) خدای تعالی بود!! آنگاه پروردگار درخت طوبی و سدره را امر فرمود تا آنچه از گوهر ها و پارچه های زرین و عطر های خوشبو دارند بر ملائکه نثار کنند و حور العین را امر فرمود تا به هر مقدار که می توانند از آن ها برگیرند و تا روز قیامت به آن افتخار کنند. و تو را ای رسول! خدا امر نموده تا در زمین نیز فاطمه را به عقد علی درآوری و به عثمان بگوئی: آیا گفتۀ مرا در قرآن نشنیدی:" مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخٌ لا یبغیان " اوست که دو دریا (علی و فاطمه) را بهم آمیخت، و میان آن دو برزخ و فاصله ایست که تجاوز به حدود یکدیگر نمیکنند و همچنین:" و هو الذي خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهرا " و او خدائی است که از آب بشر را آفرید و بین آنان خویشی و بستگی قرار داد [در این آیه "بشر" اشاره به رسول خدا و "نسب" فاطمۀ زهرا و "صهر" امیر المؤمنین داماد پیامبر است]. جبرئیل خریدار سپر امیر المؤمنین!!
هنگامی که رسول خدا کلام جبرئیل را شنید، از پی سلمان فارسی و عمار بن یاسر و عباس فرستاد و به علی بن ابی طالب فرمود: همانا پروردگار مرا امر فرموده که فاطمه را به همسری تو درآورم. علی بن ابی طالب عرض کرد: ای رسول خدا! همانا مرا چیزی به غیر از شمشیر و اسب و سپرم نیست. حضرت فرمودند: ای علی! برو و سپرت را بفروش [ و با پول آن اثاث منزل را تهیه کن] علی علیه السلام از نزد رسول خدا خارج شد و خریدار برای سپر خود طلب کرد و آن را به قیمت چهار صد درهم به دحیۀ کلبی فروخت و از دحیه زیبا تر در میان اصحاب رسول خدا نبود، هنگامی که علی علیه السلام سپر را به دحیه داد و پول را تسلیم گرفت، دحیه به حضرت رو کرده عرض کرد: ای ابا الحسن! از تو می خواهم که این سپر را بعنوان هدیه از من قبول نموده و آن را پذیرفته و رد ننمائی!! علی بن ابی طالب علیهما السلام پول و سپر را با خود نزد رسول خدا آورده و آن ها را در پیش روی حضرت قرار داد و به حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! من سپر را به چهار صد درهم به دحیه فروختم و پس از آن دحیه سپر را به من به عنوان هدیه برگرداند، حال چه امر می کنید آن را قبول کنم یا نه؟ صداق و مهر فاطمه را چه کسی داد؟
حضرت رسول صلی الله علیه و آله تبسمی نموده و فرمودند: او دحیه نبود، او جبرئیل علیه السلام بود و درهم ها نیز از جانب پروردگار بود تا فخر و شرفی باشد برای دخترم فاطمه، آنگاه آن دو را به عقد یکدیگر درآورد و پس از سه روز فاطمه را به منزل علی علیه السلام فرستاد. انس می گوید: پس از این زواج ما در مسجد رسول الله نشسته بودیم که علی بن ابی طالب علیهما السلام وارد شد، سپس جبرئیل بر رسول خدا نازل شده و با خود ترنجی داشت و به حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! پروردگار تو را امر می فرماید: این ترنج را به علی بن ابی طالب بدهی، رسول خدا ترنج را به علی علیه السلام دادند، هنگامی که این میوۀ بهشتی در دست حضرت قرار گرفت دو قسمت شد!! بر یک قسمت آن نوشته شده بود:" لا إله إلا الله، محمدٌ رسول الله، علي امیر المؤمنین " و بر سمت دیگر آن نوشته شده بود:" هدیةٌ من الطالب الغالب إلی علي بن أبي طالب " اصحاب و به خصوص ابوبکر، عمر، عثمان و دیگر مخالفین که همیشه و بیش از دیگران در مسجد و در کنار پیامبر بودند!! تمام این فضیلت ها و خیلی بیش از این را برای امیر المؤمنین علیه السلام می دیدند و از زبان مبارک رسول خدا می شنیدند اما دریغ از ذره ای معرفت و ایمان، بلکه هرچه بیشتر می گذشت با حسادت و ظلمی که به حضرت و دیگر اهل بیت روا می داشتند آتش دنیای خود را ننگین تر و آتش برزخ و قیامت خود را سوزناک تر می کردند و خود و تمام پیروان خود را هلاک نمودند!!!!! |
|
شهادت امام نهم ابن الرضا حضرت امام جواد علیه السلام را به فرزندش منتقم آل محمد علیهم السلام تسلیت عرض می کنم
امتیاز ائمه علیهم السلام
یکی از امتیازات ائمه علیهم السلام بر دیگران شخصیت علمی آن بزرگواران است که اعلم بر همه هستند و به همه چیز عالم و دانا می باشند، چرا که علم آنان از علم خدای متعال نشئت گرفته و سن و سال در عمر آنان هیچ مدخلیتی ندارد چرا که از همان بدو خلقت نوری که داشتند مقام علمی و تمام صفات دیگر در وجود آنان بود و با خلقت جسمانی در دنیا این مقام برای دیگران تحقق خارجی پیدا کرد. مرحوم کلینی از حضرت باقر علیه السلام نقل می کند که فرمودند:" انّ اسم الله الأعظم علی ثلاثة و سبعین حرفاً و انّما کان عند آصف منها حرف واحد فتکلّم به فخسف بالأرض ما بینه و بین سریر بلقیس حتی تناول بیده ثم عادت الأرض کما کانت أسرع من طرفة عین، و نحن عندنا من الاسم الأعظم اثنان و سبعون حرفاً، و حرفٌ واحدٌ عند الله تعالی استأثر به في علم الغیب عنده، و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظیم " همانا اسم اعظم هفتاد و سه حرف می باشد، و آصف بن برخیا (وصی حضرت سلیمان) یک حرف از آن را دارا بود و با تکلم به آن حرف، زمین ما بین او و تخت بلقیس فرو رفت بطوری که توانست به تخت او دست یابد و آن را بگیرد [و نزد سلیمان آورد]، آنگاه زمین به حالت قبلی خود برگشت و تمام این ها در مدتی کمتر از چشم بهم زدنی بود، و در نزد ما (اهل بیت) هفتاد و دو حرف از آن اسم موجود است، و یک حرف آن در نزد خدا می باشد که آن را به خود اختصاص داده است، و نیست قدرت و قوه ای مگر به خواست خدائی که برتر و اعظم است از همه چیز. آن بزرگواران عالم به حوادث گذشته هستند و آگاهی کامل از آینده دارند، روزی حضرت جواد علیه السلام در سنین کودکی در خدمت پدر بزرگوار خود نشسته بودند، دست های خود را روی زمین گذاشته و به آسمان چشم دوخته و در حال فکر بودند، حضرت رضا علیه السلام فرمودند: پسرم به چه فکر میکنی؟ حضرت جواد در جواب پدر عرض کردند: به ظلمی که ابوبکر و عمر در حق مادرم فاطمۀ زهرا روا داشتند فکر می کنم...!!! ابن الرضا علیهما السلام
پس از یک سال از شهادت حضرت رضا علیه السلام مأمون لعنة الله علیه در راه خود که برای صید می رفت از جائی گذشت که کودکان به بازی مشغول بودند و حضرت جواد علیه السلام در کناری ایستاده بودند، و در آن هنگام عمر حضرت یازده سال بود. وقتی مأمون نزدیک شد کودکان همه پا به فرار گذاشتند اما حضرت جواد از جای خود تکان نخورده و مأمون نزدیک آمده و به حضرت نگاهی انداخته گفت: ای جوان چرا تو به همراه کودکان فرار نکرده و در جای خود ایستادی؟! حضرت با سرعت فرمودند: راه را بر تو تنگ ندیدم که با کنار رفتن راه را بر تو باز کنم، و جرمی و گناهی را مرتکب نشده بودم که از تو ترسیده و فرار کنم، و گمان نمی کنم که کسی را بی گناه عقاب کنی!! مأمون از کلام حضرت به عجب آمده گفت: نام تو چیست؟ حضرت فرمود: محمد، مأمون پرسید: فرزند چه کسی هستی؟ حضرت فرمود: فرزند علی بن موسی علیهما السلام هستم، مأمون بر حضرت رضا علیه السلام رحمت فرستاده!! و اسب خود را پی کرده رفت در حالی که بازی شکاری را با خود حمل می کرد. هنگامی که به صحرا رسید باز خود را رها کرد، پس از مدتی باز برگشت در حالی که در منقار خود ماهی کوچکی داشت که هنوز زنده بود، مأمون از این امر خوشنود شده، ماهی را در دست خود گرفت و در راه بازگشت خود به همان محله رسید و کودکان را دید که در حال بازی هستند و به مجرد دیدن او به اطراف متفرق شدند آنچنان که در اولین مرتبه متفرق شدند اما حضرت جواد علیه السلام در جایگاه خود ایستاده بودند همانطور که قبلا از جای خود حرکت نکردند!! مأمون نزدیک حضرت رسید و به آن جناب عرض کرد: ای محمد! چه چیز در دست من می باشد؟ حضرت فرمودند: همانا خدای تعالی به مشیت خود در دریای قدرت خود ماهی های زیادی خلق فرموده، که باز های ملوک و سلاطین آن ها را شکار می کنند و ملوک با آن ها فرزندان انبیاء را امتحان می نمایند!! وقتی مأمون کلام حضرت را شنید با نگاه تند خود به حضرت خیره شد [چرا که به علم لدنّی و الهی حضرت با سن کم ایمان نداشت!!] و به حضرت گفت: واقعاً و حقیقتاً که شما ابن الرضا هستید!! شهادت در غربت
روزی در نزد غاصب عباسی معتصم لعنة الله علیه، دزدی اقرار به دزدی کرد و معتصم خواست که حد شرعی را بر او جاری سازد!! از علما و روحانیون دین فروش دربار در این مورد سؤال کرد که چگونه و از کجا باید دست دزد بریده شود، هرکدام نظری داده و بر کلام خود دلیلی ــ گرچه غلط ــ از قرآن آوردند، از جمله کسانی که از او سؤال شد ابن ابی دواد قاضی بزرگ بغداد بود. او نیز به خطا جواب داد و گفت: از کرسوع یعنی از مچ دست باید حد را بر دزد جاری کرد، و دلیل بر این موضوع را آیۀ قرآن آورد:" فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم " به هنگام تیمم به مقدرای از صورت و دست های خود مسح کنید [و از انجا که در وقت تیمم پیشانی و دو دست از قسمت مچ تیمم می شود پس معنای دست از مچ آن می باشد]عده ای در این معنا با او همراه بوده و عده ای مخالف بودند. از حضرت جواد علیه السلام که به اجبار در آن مجلس حاضر شده بودند از این مورد سؤال شد، حضرت از جواب عذر خواستند، اما معتصم عذر حضرت را نپذیرفت و حضرت را مجبور به جواب نمود، حضرت فرمودند: حال که مجبور به جواب شدم باید بگویم: تمام افراد جواب ها را خطا گفتند و با سنت و فرموده های رسول خدا درست در نمی آید، و باید از انتهای انگشتان، دست دزد بریده شود و انگشت شست و کف دست را به حال خود گذاشت. معتصم دلیل حضرت را بر این کلام خواست، حضرت فرمودند: کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله:" السجود علی سبعة أعضاء: الوجه و الیدین و الرکبتین و الرجلین " سجده بر هفت موضع انجام می شود: صورت (پیشانی)، دو دست، دو زانو و دو پا (انگشت های سبابه)، و اگر دست او را از مچ و یا آرنج جدا سازی دستی برای او نمی ماند که بر آن سجده کند و خدای تبارک و تعالی در قرآن کریم فرموده:" و أنّ المساجد لله " و همانا محل های سجده از آن خدا می باشد ،و از این کلام مواضع هفتگانه که بر آن سجده می شود را منظور می دارد. در این هنگام معتصم از کلام حضرت خوشنود شد و آن را پسندید و امر کرد تا دست دزد را از همان قسمتی که حضرت جواد فرموده بود از مفصل انگشتان بریدند و کف دست او را بازگذاشتند. در آن هنگام قیامت ابن ابی دواد بپا شد و دوست داشت که زنده نمیبود و این صحنه برای او پیش نمی آمد. ابن ابی دواد پس از سه روز نزد معتصم آمده و به او گفت: می خواهم تو را نصیحت و پندی دهم و می دانم با این کلام آتش را بر خود واجب می سازم!! معتصم گفت: آن چیست؟ او گفت: امیر المؤمنین (معتصم) علماء و حکماء و بزرگان کشور را جمع می کند و از آنان مسئله ای شرعی می پرسد و پس از آن کلام آنان را با کلام جوانی که عده ای از مردم او را به امامت و رهبری قبول دارند رد می کند و حکم او را قبول کرده و حکم فقیهان دربار را زیر پا می گذارد؟! رنگ چهرۀ معتصم با شنیدن این کلام تغییر کرد و خود که نقشۀ قتل حضرت را در سر می پروراند تصمیمی جدی بر قتل ابن الرضا علیهما السلام گرفت و چهار روز پس از گذشت آن مجلس، حضرت را مسموم نموده و حضرت را مظلومانه در شهر غربت ــ بغداد ــ به شهادت رساند و آن اتفاق شوم در آخر ماه ذیقعده سال دویست و بیست هجری در سن بیست و پنج سالگی آن حضرت بود، آنگاه حضرت در کنار جد بزرگوار خود موسی بن جعفر علیهم السلام به خاک سپرده شدند. اللهم صلّ علی محمد بن علي بن موسی علم التقی و نور الهدی و معدن الوفاء و فرع الأزکیاء و خلیفة الأوصیاء و أمینک علی وحیک، اللهم فکما هدیت به من الضلالة و استنقذت به من الحیرة و أرشدت به من اهتدی و زکّیت به من تزکّی فصلّ علیه أفضل ما صلّیت علی أحدٍ من اولیائک و بقیة أوصیائک إنّک عزیزٌ حکیم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|