![]() |
![]() |
|
| کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
بســــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
ولادت عقیلۀ بنی هاشم، پیام آور کربلا، نائبة الحسین، کفالت کنندۀ ایتام عاشورا، زیب دامان پدر، وارث غم های مادر، عمۀ سادات، زینب کبری سلام الله علیها را به منتقم آل محمد علیهم السلام تبریک و تهنیت عرض می کنم
بشارت مولود جدید
به هنگام ولادت حضرت زینب سلام الله علیها حضرت رسول صلی الله علیه وآله در مسجد بودند، سلمان محمدی خبر ولادت دردانۀ علی و فاطمه سلام الله علیهم را شنید، خوشحال و شادمان به سوی مسجد رفت تا به جد بزرگوارش میلاد مولود جديد را بشارت دهد.
سلمان سراپا سرور بر حضرتش وارد شد و خبر ولادت را به حضرت داد، اما حضرت را دید که چشمان مبارکش را اشک فرا گرفت و چهرۀ نازنین حضرت پر از غم و اندوه شد!!! سلمان متعجب از حضرت علت بکاء و گریه را پرسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: ای سلمان! همانا جبرئیل از خدای عز وجل آنچه بر این نازدانه بعد از من از مصیبت های بزرگ خواهد گذشت را خبر داده است، مصیبت های زیادی که قابل شمارش نیست و این مشکلات ادامه خواهد داشت تا به کربلا برسد، و در آنجا می بیند آنچه را که می بیند.. آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله شمه ای از سرگذشت کربلا و عاشورا و اسارت این بانوی بزرگ را برای سلمان بازگو نمودند.
جعفر بن ابی طالب علیهما السلام
هنگامی که مشرکین مکه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان سخت گرفتند و عده ای در زیر شکنجه های سخت و سنگین آنان به شهادت رسیدند، مسلمانان مکه را دیگر جای امن و راحت برای زندگی و عبادت نبود، آنان چاره ای جز هجرت نداشتند و مجبور به ترک دیار و هجرت به دیگر بلاد شدند.
جعفر بن ابی طالب سلام الله علیهما با عده ای از مسلمانان از زن و مرد به حبشه هجرت کردند و پس از گفتکو هائی که بین آنان و نجاشی پادشاه حبشه صورت گرفت نجاشی مسلمان شده و آنان را پناه داد و سال هائی را مسلمین در حبشه ماندند.
در سال هفتم هجرت و در روز فتح خیبر جعفر بن ابی طالب به همراه همسر و فرزندان از حبشه به مدینه رسید و پیامبر صلی الله علیه و آله که او را دیدند به استقبال او رفته، او را در آغوش گرفته مسرور و شادمان فرمودند:" لست أدري بأیهما أسرّ بورود جعفر أم بفتح خیبر؟؟ " نمیدانم به کدامیک بیشتر خوشنود باشم، به رسیدن جعفر [به مدینه و دیدار او] و یا به فتح خیبر [و پیروزی بر یهود] و این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله عظمت جعفر سلام الله علیه را نشان می دهد.
جعفر سلام الله علیه را فرزندی خدای تعالی در حبشه عطا کرد که نام او را عبد الله گذاشت، روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نظر به عبدالله و دیگر برادران او و همچنین فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام انداخته فرمودند:" بناتنا لبنینا و بنونا لبناتنا " دختران ما برای پسران ما و پسران ما برای دختران ما می باشند!! و چنین شد که عبدالله به خواستگاری زینب سلام الله علیها آمد و حضرت زینب در سن یازده سالگی به ازدواج عبدالله بن جعفر درآمدند اما این ازدواج با شرائطی انجام شد، از جمله آنکه هرگاه اباعبدالله علیه السلام ارادۀ سفر داشتند زینب سلام الله علیها نیز باید همسفر او باشد!!!
مکر معاویه!!
حضرت زینب سلام الله علیها را فرزندانی بود اما تنها یک دختر به نام ام کلثوم داشتند و آنچنان پیداست که در شرائط ازدواج حضرت زینب با عبدالله اجازه و ولایت امر فرزندان حضرت زینب نیز به عهدۀ حضرت اباعبدالله علیه السلام قرار گرفته بود.
روزی معاویه لعنة الله علیه برای استاندار خود مروان بن حکم در مدینه نامه ای نوشت واز او خواست تا دختر عبدالله بن جعفر را برای یزید لعین خواستگاری نماید!! و این یکی از مکر های معاویه بود تا با این وصلت، یزید شرابخوار، قمار باز، سگ باز، بی شخصیت و... را در نظر مردم وجهه ای دهد و با این کار پایۀ حکومتش را محکم نماید.
مروان برای عبدالله بن جعفر خبر فرستاد که ما می خواهیم دخترت را برای یزید خواستگاری نمائیم، عبدالله به آنان گفت: ولیّ امر دخترم حسین بن علی علیهما السلام می باشد، و او آقا و سرور بنی هاشم است، مروان با امام حسین علیه السلام در این مورد صحبت نمود، حضت فرمودند: از خدای تعالی برای ام کلثوم طلب خیر می کنم، آنگاه قرار شد در مسجد النبی صلی الله علیه و آله اجتماع کنند، بنی هاشم که آقا و سرور وسالار آنان سید الشهدا حضرت اباعبدالله صلوات الله علیه بودند، و نمایندۀ حاکم ظالم و جائر معاویه، مروان بن حکم با عده ای از درباریان دین فروش بودند.
با توسل به چه کسی باران طلب می شود؟
ساعت موعود فرار رسید، هاشمیان و امویان در مسجد جمع شدند، مردم گرداگرد آنان را گرفته اند، و به انتظار نتیجۀ این مجلس هستند و میخواهند ببینند آیا حضرت ابا عبدالله با این وصلت موافقت می نمایند؟ اما انتظار خیلی بطول نینجامید و تمام انتظار ها را جواب کامل و شامل داد.
در بدو امر مروان نمایندۀ معاویه لعنة الله علیهما از جا برخواست و رو به امام حسین علیه السلام کرده گفت: من از جانب معاویه امر شده ام تا ام کلثوم را برای یزید خواستگاری نمایم و مهر او را هرچه پدر او بخواهد قبول داریم، به اضافه اینکه تمام دَین و قرض های پدر او را پرداخت خواهیم نمود، اضافه بر اینکه بین بنی هاشم و بنی امیه با این وصلت صلح و دوستی قرار خواهد گرفت!!! و من بر این باور هستم که یزید شخصی است که مثال ندارد و به یقین آن کسانی که به دامادی یزید بر شما غبطه می خورند بیش از کسانی هستند که به وصلت شما با یزید بر یزید غبطه خورند، و یزید کسی است که برای طلب باران به او متوسل می شوند!!! مروان که خودش خوب می دانست که گفته هایش مانند گفته های اربابش جز دروغ و نیرنگ و مکر و حیله چیز دیگری نیست به انتظار جواب امام نشست و مردم همه چشم به دهان امام علیه السلام دوخته بودند.
در این هنگام حضرت ابا عبدالله صلوات الله علیه برخاستند، حمد و ثنای الهی بجا آوردند، و بر محمد و آل محمد علیهم السلام درود فرستاده آنگاه متوجه مروان شده فرمودند: و اما گفته ات ای مروان که گفتی:" صِداق و مَهر او هرچه پدر او بخواهد و اراده کند قبول داریم و..... " بدان که ما از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله پا را فراتر نگذاریم و هرچه سنت و روش رسول خدا در مهریۀ زنان و دخترانش بوده همان کنیم. و آنکه گفتی:" در این ازدواج صلح و دوستی بین بنی هاشم و بنی امیه خواهد شد، دشمنی ما با شما بخاطر خدا و در راه خدا بوده و هرگز برای دنیا با شما صلح و دوستی نکنیم.
و آنکه گفتی:" با دامادی یزید آنانکه بر ما غبطه خورند بیش از کسانی هستند که بر یزید بخاطر وصلت با ما غبطه می خورند " بدان آنانکه بخاطر دامادی یزید با ما بر ما غبطه می خورند افرادی جاهل و نادان می باشند و آن کسانی که بخاطر وصلت ما با او بر او غبطه می خورند عاقل و دانا می باشند .
و آنکه گفتی:" مردم برای آمدن باران به یزید متوسل می شوند " بدان این مقامی است که تنها لائق رسول خدا صلی الله علیه و آله بود [و چون اهل بیت علیهم السلام نفس پیامبر هستند، در تمام صفات نیز با حضرتش یکی هستند] و این صفت را ابوطالب علیه السلام در کلام خود برای رسول خدا به شعر آورد و گفت: و ابیض یستسسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمة للأرامل سفید روئی که بوسیلۀ او از ابر ها طلب باران می شود، او پناه یتیمان و امید و ملجأ بیوه زنان است.
پس از آنکه حضرت ابا عبدالله علیه السلام تمام گفته های مروان را یک به یک جواب دادند، به مردم رو کرده فرمودند: ای مردم! بدانید و شاهد باشید من دختر عبد الله بن جعفر ام کلثوم را به عقد ازدواج پسر عموی او قاسم بن محمد بن جعفر درآوردم وصِداق و مَهر او همان مهری است که رسول خدا صلی الله علیه و آله سنت قرار داد، و همچنین زمینی از زمین های خود را نیز که در هر سال هشت هزار دینار درآمد ثمرۀ آن می باشد به او هدیه می دهم و این مقدار کفایت امور سالانۀ آنان را ان شاءالله خواهد نمود!! با شنیدن این کلمات مروان خشمگین شده و صورت او تیره و تارشد و با تمام همراهیانش از مجلس برخاست و دست خالی و نا امید برگشتند.
اللهم العن الظالمین، و اشغل الظالمین بالظالمین، و اجعلنا بینهم سالمین بحق محمد و آله الطاهرین |
|
بســـــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
پس از شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله، اهل بیت علیهم السلام در زیر فشار طاغوت های زمان بسر می بردند، نه تنها اهل بیت و معصومین که فرزندان، خویشان، دوستان و شیعیان آنان نیز، در طول تاریخ متحمل ظلم حکام جور بودند و هستند.. بطوری که اگر در این موضوع قلم به دست گرفته شود چندین جلد کتاب خواهد شد.
هجرتي كه بازگشت نداشت
یکی از کسانی که تنها به جرم اینکه از خاندان علوی بود، زیر فشار قرار گرفت تا مجبور به هجرت از دیار خود شد، قاسم بن موسی بن جعفر علیهم السلام بود. هجرتی که هرگز بازگشت نداشت!!
حکام ظالم گاهی چنان سخت می گیرند که دنیا با تمام وسعتش بر انسان تنگ می شود، و فکر می کند چاره ای جز تسلیم در برابر آنان نمی بیند. اما انسان های آزاده و کسانی که تنها طوق بندگی خدا را در گردن دارند سختی های دنیا را تحمل می کنند و دست رد به سینۀ طاغوت می زنند و به همان مقدار که متحمل مشکلات شدند نام نیک از خود بجا می گذارند که هم اجر و پاداشی دنیوی است (به غض نظر از پاداش اخروی) و هم الگوئی است برای دیگر مؤمنین.
اما عده ای هم با توجیهات بی اساس و بی پایه برای اینکه دنیائی بهتر داشته باشند و یا برای اینکه مشقت هجرت را نمی خواهند تحمل کنند، به طاغوت رو برده و از اسلام جز اسم و ظاهری برایشان نخواهد بود.
مؤمن در اینگونه مشکلات که در بین دو راهی دنیا و آخرت قرار می گیرد، شایسته است به پایان عمر خود اندیشه کند زمانی که به لحظۀ پایانی عمر خود رسیده و قابضان ارواح با شدت و خشونت با او رفتار می کنند و به او می گویند:" ألم تکن أرض الله و اسعة فتهاجروا فیها " آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن قدم گذاری (و از زیر بار ظلم و ستم خود را خارج سازی). و به گذشتۀ تاریخ نظر بیندازد می بیند از زمان پیامبر تا به امروز بزرگانی بودند که بخاطر ظلم ظالمین سختی های هجرت را متحمل شدند تا بتوانند با راحتی نسبی مشغول تبلیغ دین شوند. و عده ای هم برای حفظ دین و اینکه خود و خانواده شان در معرض فساد و بی دینی قرار نگیرند، هجرت را بر اقامت ترجیح دادند.
آرى یکی از کسانی که مجبور به هجرت از شهر و دیار خود شد قاسم فرزند حضرت کاظم علیه السلام بود!! او که در زمان هارون الرشید (هارون سفیه) زندگی می کرد، بخاطر ظلم و ستم او و والی مدینه که نمایندۀ هارون در همه چیز حتی در ظلم و ستم بود، مجبور به ترک مدینه شد.. به عراق آمد و بطور ناشناس در کناره های فرات در شهرکی نزدیک حله قدم می زد، چشمش به دو دختر بچه ای افتاد که مشغول بازی در کنار نهر بودند..
برق امید در شدت نا امیدی
آن دو در بین بازی و حرف و حدیث خود بودند و قاسم نیز به آنان نظر دوخته بود.. یکی از آن ها برای اثبات کلام خود به دیگری می گفت:" سوگند به امیر، صاحب غدیر..... " قاسم تا این کلام را شنید نوری از امید در قلب غمیده اش تابید و تمام خستگی سفر را فراموش کرد.. اما برای اطمینان خاطر جلو رفت و پرسید: این امیر که به او سوگند یاد کردی کیست؟ دخترک جواب داد: او امیر المؤمنین پدر بزرگوار حسنین علیهم السلام است.
قاسم که دیگر مطمئن شده بود در منطقه ای قدم گذاشته که پیرو جد او هستند و دیگر ترس و وحشت از قلبش هجرت کرد بسیار خوشحال و مسرور به آن دخترک گفت: آیا می شود مرا به نزد رئیس قبیلۀ خود ببری؟ دخترک با کمال خوشروئی جواب داد: آری.. پدر من رئیس قبیله است..
قاسم با رئیس قبیله که پیرمرد مهربانی بود آشنا شد و به مدت سه روز میهمان او بود. روز چهارم به پیرمرد گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: انسان تا سه روز میهمان است و بعد از آن آنچه می خورد صدقه است و من دوست ندارم چنین باشد.. اگر اجازه دهی تا ساقی مجلس تو باشم [آن ایام تهیۀ آب و پس از آن، آب دادن در مجلس، آن هم مجلسی همیشگی و آن هم برای رئیس قبیله که افراد زیادی در مجلس او حاضر می شدند کار ساده ای نبود] پیرمرد قبول کرد، و قاسم هر روزه در مجلس با رئیس قبیله و میهمانان بود و کار خود را بخوبی انجام می داد.. آری ظلم هارون قاسم را مجبور کرده بود كه بی اعتنا به شخصيت خود شغل آبیاری را انتخاب نماید، و بطور ناشناس در میان مردم زندگی کند!!
خلوت با حبیب در نیمۀ شب
نیمه شبی پیرمرد از خواب بیدار شده و از اطاق خود بیرون آمد، چشمش به قاسم افتاد که مشغول عبادت است و چنان گرم راز و نیاز با پروردگار است که هیچ چیز توجه اورا به خود جلب نمی کند و او را از نماز و عبادت و صحبت با پروردگار باز نمی دارد.. او با حبیب خود در خلوتگاه شب به راز و نیاز پرداخته بود،او خدای تعالی را برای خود جبیب و دوست گرفته بود، در حدیث قدسی آمده است:" یابن عمران! کذب من زعم انه یحبّني، فاذا جنّه اللیل نام عنّي، ألیس کل محبّ یحبّ خلوة حبیبه؟ ها أنا ذا یابن عمران! مطلع علی أحبّائي إذا جنّهم اللیل حولت أبصارهم إلی قلوبهم، و مثلت عقوبتي بین أعینهم، یخاطبونني عن المشاهدة و یکلمونني عن الحضور..... " ای پسر عمران! دروغ می گوید آنکه می پندارد مرا دوست دارد اما تمام شب را می خوابد، آیا هر دوستی خلوت با دوست خود را دوست نمی دارد؟ ای پسر عمران! در خلوت شب من ناظر بر دوستان خود هستم، در آن هنگام است که دوستانم با چشم قلب مرا می بینند، عقاب من در پیش چشمان آنان جلوه گر است، با من تکلم می کنند آنچنان که مرا حاضر در کنار خود می بینند..... پیرمرد مدتی ایستاد و از عبادت او لذت می برد و محبت قاسم بیش از پیش در دلش جاگرفت.
فردای آن روز با خانواده و نزدیکان خود قصه را در میان گذاشت و گفت می خواهم دخترم را به تزویج او درآورم!! آنان که از رشادت فکر پیرمرد آگاه بودند، بدون چون و چرا قبول کردند. چرا قبول نکنند مگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفرموده: " إذا أتاکم من ترضون خلقه و دینه فزوجوه " هرگاه کسی كه اخلاق و دین او مورد رضایت شماست آمد به او زن بدهید. و قاسم دین و صفات اخلاقی خود را در این مدت که در میان قبیله بود به آنان نشان داده بود .
مراسم ازدواج صورت گرفت و بعد از آن قاسم بعنوان داماد در میان آنان زندگی می کرد، اما هیچ کس نمی دانست او از کدام خاندان است، زیرا قاسم خود را برای آنان معرفی نکرده بود!!
مدتی گذشت.. خدای تعالی به او دختری عطا کرد.. با وجود این دختر زندگی قاسم لطف و صفای بیشتری پیدا کرد.. دخترک سه ساله شده بود اما نمی دانست که نوادۀ حضرت کاظم علیه السلام می باشد و مادر او نیز نمی دانست که عروس چه بزرگواری شده است!!
دنیا زندانی برای مؤمن
از آنجا که دنیا جای خوشی نیست و خدای تعالی به حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام فرموده: " یا موسی!..... لیس للمؤمن فیها (في الدنیا) إلا العبادة و الهمّ و الغمّ، و في الآخرة الجنة " ای موسی! برای انسان مؤمن در دنیا غیر از حزن و اندوه چیزی نیست و تنها توشۀ او از دنیا عبادتی است که انجام داده كه در آخرت بهشت نصیب او می شود [و در آنجا بخاطر تحمل مشکلات دنیا و انجام دادن وظائف، تمام خوشی و راحتی و کمال را می بیند]. قاسم بیمار شد و بیماری او هر روز شدید تر و شدید تر می شد تا اینکه در بستر مرگ قرار گرفت. پیر مرد (رئیس قبیله) بالای سر او آمد و از فامیل و خاندانش جویا شد و قاسم جواب هائی می داد.. ناگهان پیر مرد گفت: تو هاشمی نیستی؟! قاسم گفت: من فرزند بلافصل حضرت کاظم علیه السلام می باشم..
پیر مرد نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت.. خوشحال از اینکه دامادش فرزند امام است و ناراحت از اینکه مبادا در حق او کوتاهی کرده باشد.. بر سر خود میزد و می گفت: چرا خود را زودتر معرفی نکردی تا آنطور که شایسته است از تو پذیرائی کنم؟! قاسم گفت: خوف از ظلم طاغیان زمان مرا به این امر واداشت.. ای پیر مرد! دل خوش دار که در قیامت در بهشت با ما خواهی بود.. سپس به پیر مرد گفت: پس از مرگ من، وقتی مرا غسل دادید و کفن نمودید و به خاک سپردید با دخترک من به زیارت بیت الله (مکه) بروید و سپس برای زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه.
وارد شهر که شدید دخترکم را بحال خود واگذارید تا هرجا که می خواهد برود.. او شما را به در خانۀ بزرگی می برد که در آن خانه زنانی تنها زندگی می کنند [تنهائی آنان نیز به علت ظلم حاکم است که مردان آنان را به شهادت رسانده و یا در زندان ها و سیاهچال ها حبس نموده] و در میان آنان مادر من نیز می باشد.....
پیرمرد پس از اینکه قاسم از دنیا رفت و او را در همان جا (نزدیک به حله) به خاک سپرد،با عده ای از جمله دخترک یتیم (نوه اش) راهی حجاز شد، پس از انجام مراسم حج وارد مدینه شد و همانطور که قاسم گفته بود، دخترک را بحال خود گذاشت.. دخترک می رفت و آنان بدنبال او تا به خانه ای رسیدند.. دخترک وارد منزل شد .. زنان دور او را گرفتند و از نام و نشانش جویا شدند.. اما از دخترک یتیم غیر از دانه های اشک که مانند مروارید بر گونه هایش می نشست چیز دیگری دیده نمی شد.. ناگهان پیر زنی از گوشۀ منزل با شتاب بسوی دخترک آمد و او را در آغوش کشید و با صدای بلند گریه می کرد.. او مادر قاسم بود.. دخترک یتیم را می بوسید و گریه می کرد و می گفت: او دختر قاسم است!! بوی قاسم را می دهد!! او بازماندۀ پسر من است!!...... اما مادر قاسم بعد از اینکه از حال فرزندش آگاه شد چند روزی بیش در دنیا نماند و دار فانی را وداع گفت..
اللهم العن اول ظالم ظلم حقّ محمد و آل محمد، و آخر تابع له علی ذلک، اللهم العنهم جمیعا |
|
بســــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم
سالروز شهادت ام ابیها فاطمۀ زهرا سلام الله علیها و همچنین شهادت حضرت معصومه سلام الله علیها را به منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ شیعیان و محبین تسلیت عرض می کنم
حدیث سلمان
سلمان محمدی از برترین و بهترین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام می باشد، و احادیث زیادی را از پیامبر و اهل بیت علیهم السلام نقل فرموده.
سلمان همان کسی است که رسول خدا و امیر المؤمنین علومی را که دیگران را قابل برای تعلیم و یادگیری آن نمی دانستند به سلمان داده بودند، تا جائی که حضرت صادق علیه السلام می فرمایند:" سلمان علم الاسم الاعظم " سلمان اسم اعظم را می دانست و همچنین فرمودند: هنگامی که آیۀ " قل لا أسئلکم علیه أجراً إلا المودّة في القربی " ای پیامبر! به مسلمانان بگو: [در مقابل هدایت شما] اجر و پاداشی از شما نمی خواهم غیر از محبت و اطاعت از خویشانم (اهل بیت علیهم السلام)، پیامبر این آیه را برای همۀ مسلمین خواندند و آنان به پیامبر گفتند: آن را پذیرفته و به آن عمل می کنیم!! اما به جز چند نفر بقیه به عهد و پیمانی که به پیامبر داده بودند وفا نکردند. آنگاه حضرت صادق علیه السلام نام آن وفاداران را بیان فرمودند و سلمان اولین آنان بود!!
سلمان می گوید: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در بستر بیماری بود [آنزمانی که ابوبکر، عمر، عائشه و حفصه لعنة الله علیهم حضرت را مسموم کرده بودند] به عیادت و دیدار پیامبر رفتم و پس از احوالپرسی برخاستم که بیرون بیایم، حضرت به من فرمودند: ای سلمان! بنشین زیرا خدای عز وجل به تو چیزی را نشان می دهد [و تو باید شاهد این مسائل و گفته ها باشی و آن را برای مردم بیان کنی] و آن برای تو نیکو خواهد بود، فرمان رسول خدا را اطاعت کرده نشستم، چیزی نگذشت که مردانی از خویشان و از اصحاب رسول خدا وارد شدند، و همچنین فاطمه دخت رسول خدا وارد شد.
اشک دختر در فراق پدر
هنگامی که نگاه فاطمه به رسول خدا افتاد و آن حالت ضعف و بیماری را در رسول خدا مشاهده فرمود، به گریه درآمد و اشک از چشمان مبارک او جاری گردید. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: دخترم چرا گریه می کنی؟! پروردگار چشمان تو را هرگز نگریاند. فاطمه گفت: ای پدر! چگونه اشک نریزم و حال آنکه تو را به این حال می بینم.
پیامبر فرمود: دخترم صبر کن آنچنانکه پدران تو از انبیاء صبر کردند، ای فاطمه! آیا تو را بشارتی بدهم؟ فاطمه عرض کرد: بله ای پدر، حضرت فرمودند: همانا پروردگار پدرت را از میان خلق برگزید و او را پیامبر قرار داده و بر همۀ مردم او را مبعوث به رسالت نمود، سپس علی را اختیار کرده و مرا امر به تزویج تو به او کرد، و او را به امر پروردگار وصی و جانشین برای خود انتخاب نمودم. ای فاطمه! همانا علی پس از من بر همۀ مسلمین برتری دارد، و او پیشتاز اسلام آورندگان است، و علم او از همۀ آنان بیشتر است، و از همه بردبار تر و..... سپس تو و یازده نفر از مردان که از فرزندان تو و برادرم علی می باشند را اختیار نموده و برگزید، همانا تو بزرگ زنان اهل بهشت هستی و دو فرزندت حسن و حسین آقا وسرور جوانان اهل بهشت، و من و برادرم (علی) و یازده امام دیگر تا روز قیامت هدایت کنندۀ مردم هستیم.
همانا از افتخار هائی که پروردگار برای تو قرار داد آنکه تو را به همسری بهترین فرد از امتم و برترین خویشانم درآورد!! همان کسی که پیشتاز در اسلام بر دیگران بود، و علم او بیش از دیگران است، و دارای نفسی بزرگوار می باشد، و زبانی راستگو دارد، و دارای قلبی شجاع است، و دستی بخشنده دارد، و زاهد ترین مردم است، و سعی و کوشش در انجام کارهای نیکش از همه بیشتر است.....
پس از آنکه پیامبر خوشنودی و سرور را در چهرۀ فاطمه سلام الله علیها مشاهده نمودند فرمودند: آیا در بارۀ فضائل و برتری های شوهرت باز هم بگویم؟ فاطمه عرض کرد: بله ای رسول خدا، حضرت فرمودند: علی اولین کسی است در این امت که به پروردگار ایمان آورد و پس از او مادرت خدیجه، و اولین کسی است که مرا در آنچه آوردم (در دین الهی) کمک و یاری کرد. او به کتاب خدا و سنت من علم دارد و حال آنکه کسی غیر از شوهر تو آنچه را من به آن علم دارم ندارد!! زیرا پروردگار علومی را که به من آموخت به کسی غیر از او (علی) نیاموخت.....
ای دخترم! همانا ما خاندانی هستیم که پروردگار به ما صفاتی ارزانی داشت که به دیگران آن صفات را نداد، همانا من سرور و برتر از همۀ پیامبران هستم و وصی و جانشین من برترین اوصیا شوهر تو می باشد، و جعفر بن ابی طالب [ذو الجناحین] که در بهشت دارای دو بال می باشد و با ملائکه هر جا که بخواهد پرواز می کند از ماست، و دو فرزندت حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند، و به آن کسی که جانم در دست اوست مهدی این امت که زمین را پر از عدل و داد می نماید پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد از ما می باشد.
فاطمه گفت: ای پدر! از این هائی که شمردی کدامیک برتر هستند؟ حضرت فرمودند: برادرم علی برتر از دیگران است..... آنگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیر المؤمنین و فاطمه و حسنین علیهم السلام نظر دوخت و به من فرمود: ای سلمان! خدا را شاهد می گیرم، با آن کس که با آنان از در جنگ و ستیز درآید در ستیز هستم و آنکه با آنان از در سلم و آرامش درآید مسالم هستم، همانا اینان با من در بهشت هستند، آنگاه به امیر المؤمنین رو کرده فرمود: ای علی! بزودی از قریش سختی و شدت خواهی دید، و با تو دشمنی خواهند نمود، و به تو ظلم روا خواهند داشت، پس اگر یارانی برای خود دیدی با آنان جهاد نموده و با یاورانت با مخالفین خود جنگ کن، و اگر یاوری نیافتی صبر کن و با آنان جنگ مکن، زیرا تو برای من بمانند هارون برای موسی هستی و هارون اسوه ای نیکو [در صبر و پایداری] است، و او به برادرش موسی [آنگاه که امت در غیاب او از دین برگشتند] گفت:" إنّ القوم استضعفوني و کادوا یقتلونني " همانا امت مرا در فشار گذاشته و ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند.
ای فاطمه! همانا علی برادر من، رفیق من و پدر فرزندانم (ائمه علیهم السلام) می باشد، همانا علی را صفات و خصلت هائی از خیر و نیکی هست که هیچ کس غیر از او نه از قبل او و نه از بعد او دارای آن صفات نمی باشند.
ای فاطمه! بدان که پدرت به سوی پروردگار می رود. فاطمه گفت: ای پدر! مرا هم خوشنود و هم غمین ساختی!! حضرت فرمودند: آری دخترم! اینچنین است امور دنیا سرور و فرح آن با غم و غصه آمیخته، و تاریکی و کدورت دنیا با روشنائی و صفای آن.....
السلام علیکِ أیتها المظلومة المغصوبة، السلام علیکِ أیتها المضطهدة المقهورة، السلام علیکِ یا فاطمة بنت رسول الله و رحمة الله و برکاته، صلی الله علیکِ و علی روحکِ و بدنکِ |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|