تبليغاتX
این المنتقم؟؟؟
کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
                                           بســــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

سلمان محمدی می گوید: هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله بیمار شد، همان بیماری که در آن به شهادت رسید، خدمت رسول الله رفتم و فاطمه سلام الله علیها را دیدم که بر پدر وارد شد، هنگامی که پدر را به آن حال دید به گریه درآمد، پیامبر او را گفت: دخترم چرا گریه می کنی؟ فاطمه گفت: چگونه گریه نکنم و حال آنکه شما را در این حال می بینم!!   

شهادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و همچنین شهادت فرزندشان حضرت رضا علیه السلام را به منتقم آل محمد علیهم السلام و جمیع شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام تسلیت عرض می کنم.  

قلّت مؤمنین و کثرت منافقین!!  

هنگامی که خدای تعالی پیامبرش را به ابلاغ آخرین و مهمترین امر از امور اسلام ولایت امری علی بن ابی طالب علیهما السلام امر فرمود، و او را گفت:" و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته " و اگر این فرمان را به انجام نرسانی تمام زحمات بیست و سه ساله ات از بین می رود!!
  
پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: از جبرئیل علیه السلام درخواست نمودم پروردگار مرا از این مأموریت معفو بدارد زیرا به قلت مؤمنین و کثرت منافقین آگاه بودم!! همان کسانی که پروردگار در مورد دو روئی و نفاق آنان می فرماید:" و تقولون بأفواهکم ما لیس لکم به علم، و تحسبونه هینّناً و هو عند الله عظیم " و کلامی را با زبان خود می گوئید در حالی که به آن علم ندارید و این کار را سهل و ساده می پندارید، در صورتی که نزد پروردگار بسیار بزرگ است.  
 
همانانی که بارها مرا آزار دادند!! و این ها نبود مگر برای اینکه من همواره با علی بودم و برای همین به من حسد می ورزیدند!! در این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله با صراحت کثرت منافقین را متذکر شدند، و از آزار آنان به اهل بیت خود پس از رحلت از دنیا هراسان و بیمناک بودند.  
 
اگر اصحاب پیامبر همه و یا اکثر آنان مؤمن بودند که نیازی به برپائی غدیر آن هم در آن گرمای سوزان و با خستگی زیادی که از سفر و پس از اعمال حج برای همۀ مردم داشت نبود، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله در همان اولین اعلان رسالت بارها و بارها اعلان ولایت امیر المؤمنین را کرده و خلیفه و جانشین خود را به مردم معرفی کرده بودند، و حدیث یوم الانذار را مردم بیاد داشتند.
  
اما فعالیت های منافقین بر علیه جانشین پیامبر به صورت های مختلف، این نگرانی را برای پیامبر ایجاد کرده بود و خدای تعالی برای اتمام حجت بر بندگان، پیامبرش را فرمود تا در غدیر خم مجدداً وصایت را ابلاغ نماید.
  
پس از خطبۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و اعلان ولایت امری امیر المؤمنین علیه السلام بر مردم از جانب پروردگار، منافقین که قبل از آن، و بخاطر خطبه ای که رسول خدا در منی داشتند عهد نامه ای در مکه نوشته بودند تا از اهدافی که پیامبر برای پیشبرد اسلام داشتند با یاری یکدیگر از آن اهداف جلوگیری کنند!! تصمیم به قتل پیامبر گرفتند، زیرا می دانستند تا زمانی که پیامبر در دار دنیا هستند نمی توانند به اهداف شوم خود نائل شوند!!
  
این منافقین می خواستند همان توطئه ای را که در برگشت از تبوک انجام دادند اما  نا موفق ماند، در بین راه مکه ـ مدینه انجام دهند، غیر از آنکه هاتفی از طرف پیامبر اعلان نمود: در این سفر مردم بیش از دو یا سه نفر نمی توانند گرد هم آیند!! برای همین، گروه منافق نقشۀ شوم خود را برای مدینه گذاشتند، و به مجرد رسیدن به مدینه گرد همائی ننگینی داشتند مبنی بر اینکه اگر رسول خدا از دنیا رفت خلافت و جانشینی باید میان مردم و به صورت مشورت با مردم انجام شود!! و.....
  
این گروه منافق همان کسانی بودند که خدای تعالی در قرآن آنان را مورد عتاب قرار داده می فرماید:" ... و همّوا بما لم ینالوا " آن هنگام که در بازگشت از تبوک نقشۀ قتل پیامبر و امیر المؤمنین را قبل از آن داشتند، اما به خواست خدا هیچیک از این دو توطئه موفق نشد.
  
آری آنان عهدنامۀ شوم خود را در شبی شوم و سیاه نوشته و به ابو عبیده داده بودند، و پس از آن نماز صبح خود را به جماعت با رسول خدا خواندند!! پس از نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابو عبیده رو کرده فرمودند: آفرین بر تو که امین امت قرار گرفتی!! و بعد از آن این آیه را تلاوت فرمودند:" فویلٌ للذین یکتبون الکتاب بأیدیهم، ثمّ یقولون هذا من عند الله، لیشتروا به ثمناً قلیلاً، فویلٌ لهم ممّا کتبت أیدیهم، و ویلٌ لهم ممّا یکسبون " وای بر کسانی که با دست خود چیزی را می نویسند، سپس آن را به خدا نسبت می دهند، برای اینکه به بهای اندک دنیا آن را بفروشند، وای بر آنان با کلماتی که نوشتند، و وای بر آنان بر چیزی که از این راه بدست می آورند.
  
 وفات یا شهادت؟! 
 
خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید:" و ما محمدٌ ـ صلی الله علیه و آله ـ إلا رسولٌ قد خلت من قبله الرسل، أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم؟! " و محمد نیست مگر پیامبری از طرف پروردگار که پیش از او نیز پیامبرانی بودند، پس اگر او به فوت و یا به شهادت از جهان برود، شما دیگر باره به جاهلیت خود رجوع می کنید؟!
  
اگر تاریخ پیامبر و اصحاب آن حضرت را مطالعه کنیم به خوبی روشن می شود عتاب پروردگار در این آیه به چه کسانی می باشد، غیر از آنکه خدای تعالی با علامت تردید بین فوت و شهادت به اهل بصیرت فهمانده است که پیامبر به فوت طبیعی از دنیا نمی رود، و این مطلب با کلام پیامبر صلی الله علیه و آله روشن و مبین است که فرمودند: هیچیک از ما از دنیا نمی رود مگر آنکه با شمشیر کشته شود و یا با سم به شهادت رسد!!
  
پس از آنکه پیامبر از سفر حج بازگشتند، و خود در آن سفر خاطر نشان ساختند که این آخرین سفر حج من می باشد، آنان که از خطبه های پیامبر در مورد ولایت امیر المؤمنین آزرده خاطر شده بودند، مخصوصاً خطبۀ غدیریۀ حضرت آنان را سخت نگران کرده بود، و ناراحت بودند که نتوانستند پیامبر را در راه به قتل رسانند، گرد هم آمدند و تصمیم نهائی خود را نسبت به قتل پیامبر صلی الله علیه و آله گرفتند.
  
نویسنده و مفکر اسلامی آقای نجاح طائی از کتاب های بکری (پیروان ابوبکر، همانانی که نام خود را به عمد و یا به جهل سنی یعنی پیرو سنت پیامبر گذاشته اند، و حال آنکه سنت پیامبر را عمل نمی کنند بلکه از سنت ابوبکر و حزب شیطانی او پیروی می کنند) همانند: صحیح بخاری، مسند احمد، تاریخ طبری و..... در کتاب السیرة النبویۀ خود می گوید: حزب شیطان (ابوبکر، عمر، عائشه و حفصه علیهم لعائن الله) پیامبر را در حال خواب مسموم نمودند و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:" إنها من الشیطان..... " عمل شیطانی را انجام دادید.
  
همچنین از کتاب صحیح بخاری نقل می کند که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله در نماز جمعه اشاره به منزل عائشه نموده و سه مرتبه فرمودند:" ها هنا الفتنة....." این مکان محل فتنه است!!!
  
مخالفت امر پیامبر برای چه بود؟  
 
آری آنان گرد هم آمده و نقشۀ قتل پیامبر را کشیدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله را مسموم کردند، پیامبر لشکری را به سوی شام به رهبری اسامه قبل از این ترتیب داده بودند، هنگامی که آثار بیماری در پیامبر نمایان شد رسول خدا عدۀ زیادی را که وجودشان به هنگام شهادت نه تنها ضروری نبود بلکه وجود بعض آنان باعث فتنه و فساد می شد ـ همانطور که بالاخره چنین شد ـ از جمله این گروه منافق و حزب شیطان، ابوبکر و عمر و ابو عبیده و ..... را در آن لشکر قرار دادند و به سوی شام روانه کردند.
  
پس از آنکه لشکر اسامه از شهر مدینه بیرون شد بیماری پیامبر شدت کرد، سپاهیان به پنج کیلو متری مدینه (جرف) رسیدند و از آنجا حرکت نکردند، زیرا عده ای در سپاه بودند که پیوسته با امیر و سر لشکر خود همان کسی که پیامبر او را امیر آنان قرار داده بود مخالفت می کردند، و این گروه کسانی جز گروه و حزب شیطان نبودند!! و می خواستند به مدینه باز گردند زیرا خود اینان بودند که پیامبر را مسموم کرده بودند و می دانستند که بزودی آثار سم نمایان می شود و پیامبر را به شهادت می رساند، و اگر در مدینه نباشند تمام نقشه های شومشان از بین رفته و به مراد خود نمی رسند..
  
به بهانۀ نگرانی از حال پیامبر به مدینه بازگشتند و هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آنان را دیدند غضبناک شده فرمودند:" لعن الله من تخلّف عن جیش اسامة " خدا لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه دوری کرده و سرپیچی نماید!!
  
آیا سرپیچی از فرمان پیامبر و از لشکر اسامه دوری گزیدن و به مدینه بازگشتن نشانۀ محبت و علاقۀ آنان به رسول خدا بود یا فکر شومی را در مغز بی خاصیت خود می پرورانیدند؟! اگر محبت به پیامبر بود که بیش از ده روز مخالفت امر پیامبر کنند و از لشکر دوری بگیرند و اوضاع یک لشکر سازمان داده شده توسط پیامبر را آشفته سازند!!! که پیامبر آنان را لعن و نفرین نمی کرد بلکه محبت آنان را قدر دانی می نمود..
  
بیماری شدت کرد و رسول الله صلی الله علیه و آله به منزل امیر المؤمنین و فاطمه سلام الله علیهما رفتند، اما اصحاب و اطرافیان در آنجا نیز به خدمت پیامبر می رسیدند و منافقین نیز به بهانۀ عیادت رسول خدا پیوسته در رفت و آمد بودند تا اوضاع را از نزدیک زیر نظر داشته باشند و هر زمان که لازم بود ضربۀ خود را به اسلام و اهل بیت علیهم السلام وارد کنند!!

پنجشنبۀ سیاه!!  

عمر لعنة الله علیه اعتراف می کند: نزد رسول الله بودیم، بین ما و زنان پرده ای آویخته شده بود، حضرت قلم و کاغذ طلبیدند تا آخرین و مهمترین وصیت خود را بنویسند و فرمودند: می خواهم چیزی برایتان بنویسم که هرگز گمراه نشوید!! بعضی از زنان از پشت پرده گفتند: گفتۀ پیامبر را انجام دهید، اما من [که می دانستم رسول خدا چه می خواهد بنویسد،زیرا این لفظ را بارها تکرار کرده بود: علی و صی و خلیفۀ من است علی رهبر و مولای شماست، اگر او و دیگر اهل بیتم را رهبران خود قرار دهید هرگز گمراه نشوید] گفتم:" اُسکتن، فانّکنّ صواحبه، إذا مرض عصرتنّ أعینکنّ، فإذا صحّ أخذتنّ بعنقه " ساکت باشید، شما همنشینان پیامبر هرگاه او بیمار می شود بر او اشک می ریزید، و هنگامی که شفا می یابد گریبان او را [برای نیکو کردن زندگی خود] می گیرید!!
  
در کتاب های بکری از قول ابن عباس آمده است: چه روزی بود روز پنجشنبه!! [چهار روز قبل از شهادت پیامبر، آن روز هائی که پیامبر در بستر شهادت بود] بیماری رسول خدا در آن روز شدت کرده بود، فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که هرگز گمراه نگردید، اما عمر گفت: رسول خدا هذیان می گوید!!!
  
[این همان پیامبری است که پروردگار در قرآن می فرماید:" و ما ینطق عن الهوی، إن هو إلا وحي یوحی " هرگز از روی هوای نفس صحبت نمی کند و تمام گفته هایش وحی است از جانب پروردگار].
  
پس از آن به پیامبر گفتند: آنچه را که خواستی بیاوریم؟ حضرت فرمودند: آیا پس از آنچه گفته شد؟! و دیگر پیامبر قلم و کاغذ نخواستند و فرمودند: از نزد من بیرون شوید!!
  
آخرین سخن  
 
حضرت باقر از قول امیر المؤمنین علیهما السلام می فرمایند: در آخرین لحظات عمر پیامبر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم، با پارچه ای نازک صورت پیامبر پوشیده شده بود، ما که اطراف پیامبر را گرفته بودیم در حال گریه بودیم و کلمۀ استرجاع (إنا لله و إنا إلیه راجعون) را بر زبان جاری می کردیم، ناگهان پیامبر فرمودند:
" ابیضّت وجوهٌ و اسودّت وجوه، و سعد أقوامٌ و شقي آخرون..... " گروهی صورت های آنان نورانی و سفید شد و گروهی تار و رو سیاه، عده ای خوشبخت و سعادتمند شدند و عده ای دیگر بدبخت و گمراه، من و اهل بیتم اصحاب کساء و فرزندانم سبقت گیرنده و مقرب درگاه پروردگار هستیم، هر کس از ذریۀ من پیروی نماید و بر دین من و دین پدران من آنان را یاری کند سعادتمند خواهد شد، سیاه چهره شدند و تشنه کام به سوی جهنم روانه می شوند کسانی که ثقل اکبر (قرآن) را از بین بردند و به دستورات آن عمل ننمودند، و ثقل اصغر (اهل بیت) را از حکومت عقب راندند، حساب آنان و عقابشان با پروردگار است، و هرکس در گرو اعمال خود می باشد..... دشمن علی و آل علی در جهنم است و محب علی و آل علی در بهشت.

امامت از زبان حضرت رضا علیه السلام  

حضرت رضا علیه السلام فرمودند: خدای تبارک و تعالی پیامبرش را قبض روح نکرد مگر پس از آنکه دین را کامل گردانید، و قرآن را که هر چیز در آن بیان شده است بر او نازل نموده..... و در آخرین حج پیامبر (حجة الوداع) این آیاه را نازل فرمود:" الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتي و رضیت لکم الاسلام دینا " امروز دین را بر شما کامل کردم و نعمت را بر شما تمام نمودم، و اسلام را بعنوان دین برای شما پسندیدم.
  
و امامت اتمام و اکمال دین است، و پیامبر از دنیا نرفت مگر بعد از آنکه تمام دین را برای مردم بیان نمود، و راهی را که باید طی کنند به آنان معرفی کرد، و آنان را به مسیر حق و مستقیم راهنمائی کرده و علی علیه السلام را امام و راهنمای مردم قرار داد..... آیا مردم به ارزش و موقعیت امامت در میان امت آگاهی دارند تا بتوانند خود امامت و رهبری را انتخاب کنند؟!
  
امامت عظیم تر و والا ترو پر ارزش تر و عمیق تر از آن است تا مردم بتوانند با عقل های خود آن را درک کنند، و یا اینکه با رأی های خود آن را بسنجند و یا به اختیار خود امامی برای خود انتخاب نمایند!!!
  
امامت مقامی است که خدای تعالی پس از آن که ابراهیم را به مقام نبوت و خلّت (دوستی) گرفت آنگاه در مقام سوم [پس از قرب کامل] ابراهیم را به آن مختص کرده و به آن مقام شریف نائل نموده و به او فرمود:" إنّي جاعلک للناس إماما " ای ابراهیم! تو را به مقام امامت و پیشوائی مردم برگزیدم!!! ابراهیم شادمان به خدا عرض کرد:" و من ذریتي " بار الها این مقام را به بعض (خوبان) ذریۀ من نیز عطا کن، و خدای عز وجل در جواب ابراهیم فرمود:" لا ینال عهدي الظالمین " [دعای تو به اجابت رسیده، و برای تأکید که غیر خوبان را در این مقام راهی نیست فرمود:] پیمان من به ستمکاران نمی رسد.
  
پس این آیه، امامتِ هر ظالم و ستمکاری را تا روز قیامت باطل کرده و از بین برده است، و خدای عز وجل امامت را در برگزیدگان ذریۀ ابراهیم قرار داد..... و پیوسته پیشوائی و امامت در ذریۀ او بود و یکی از دیگری آن را به ارث می برد تا اینکه به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، و خدای عز وجل فرمود:" إنّ أولی الناس بإبراهیم للذین اتبعوه و هذا النبي و الذین آمنوا، و الله ولي المؤمنین " سزاوار ترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروی کردند، و همچنین این پیامبر و کسانی که به او ایمان آورده اند، و خدا ولی و سرپرست مؤمنین می باشد. و این امر [امامت] اختصاص به پیامبر داشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله به امر پروردگار آن را به عهدۀ علی علیه السلام گذاشت زیرا که خدای تعالی آن را بر او واجب قرار داده بود.....

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد، و بارک علی محمد و آل محمد، و تحنّن علی محمد و آل محمد، و سلّم علی محمد و آل محمد کأفضل ما صلیت و بارکت و ترحّمت و تحنّنت و سلّمت علی ابراهیم و آل ابراهیم انّک حمید مجید

 
+ نوشته شده در  Sat 17 Mar 2007ساعت 9:22 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                         بســــــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

یا ولدي قتلوک، و من شرب الماء منعوک، أتراهم ما عرفوک؟!!!!!.... ای پسرم! تو را کشتند و از نوشیدن آب تو را مانع شدند، آیا می بینی که نشناخته با تو چنین کردند؟!!!!

 

 

"قسمتی از فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله با سر بریدۀ ابا عبد الله علیه السلام در رؤیائی که هند همسر یزید لعنة الله علیه دید "

 

چه کسی ابا عبد الله را به شهادت رساند؟

 

یزید همچون پدرش معاویه علیهما لعائن الله حقائق را از مردم مخفی می کرد، خود را مدافع دین و اهل بیت علیهم السلام را کافر و خارجی در مقابل مردم جلوه داده بود!!! اما پس از خطبه های آتشین و بیدار کنندۀ حضرت سجاد و حضرت زینب سلام الله علیهما و دیگر اتفاق هائی که در شام در مدت اسارت اهل بیت واقع شد، و همچنین شهادت سه سالۀ اباعبد الله، مردم رفته رفته از خواب غفلت بیدار شدند و می رفت تا چهرۀ واقعی یزید برای آنان شناخته شود و کم و بیش اعتراض هائی به یزید می شد، که چرا با اهل بیت رسول خدا چنین کردی؟!

 

یزید به مردم وا نمود کرد که مقصر در قتل پسر رسول خدا نبوده، و ادعا نمود که اصلا از شهادت آن بزرگوار بی اطلاع بوده، و رضایت در این امر نداشته!!! و می گفت اگر من در آن معرکه بودم از جان و مال و فرزندان خود گذشته و ابا عبد الله را تا جائی که در امکان داشتم کمک و یاری می کردم!!!

 

پس از آن سر کرده های لشکر از جمله: شبث بن ربعی، شمر بن ذی الجوشن، سنان بن انس و خولی را حاضر نموده و از هریک سؤال می کرد:آیا تو بودی که حسین را کشتی؟ و آنان که قبل از این هریک برای تقرب به یزید و گرفتن جائزه ادعا می کردند که قاتل حسین بن علی هستند، اما اکنون که می دیدند ورق برگشته گناه را به دیگری نسبت می داد تا نوبت به آخرین آنان رسید، و او پس از امان گرفتن از یزید، به او گفت: حسین را آن کشت که پرچم های جنگ را بر افروخت و لشکر زیادی برای کشتن او و یارانش که چند نفری بیش نبودند پی در پی می فرستاد!!! یزید پرسید: مقصود تو کیست؟ او گفت: مقصود من تو هستی ای یزید!!!

 

اما نه تنها یزید قاتل اباعبد الله و فرزندان و اصحاب با وفایش می باشد که تمام کسانی که به نحوی در عاشورا شرکت داشتند از عبید الله بن زیاد و عمربن سعد وشمر و .... گرفته تا کسانی که بعد از قصۀ عاشورا به دنیا آمدند و عاشورا را شنیدند و به امر یزید راضی بودند تا به امروز و بعد از امروز!!! چرا که به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله:" ان الرجل إذا رضي هدي الرجل و عمله فهو مثله " اگر انسانی عقیده و عمل کسی را قبول داشته باشد همانند او خواهد بود.

 

پرستو های شکسته بال

 

در کتاب ناسخ التواریخ و خصائص الزینبیه و معالی السبطین و..... آمده است که پس از چندین روز از اقامت اهل بیت ابا عبد الله علیهم السلام در شام، یزید لعنة الله علیه دید که دیگر جای ماندن آنان در شام نیست و اگر بیش از این آنان در شام باشند خوف آن است که مردم بر علیه او شورش کنند و حکومت را از چنگال او در آورند!! آنان را طلبید و رأی آنان را در مراجعت به مدینه و بقاء در شام پرسید، آنان فرمودند: ما می خواهیم به مدینه برگردیم.

 

آنگاه یزید لعنة الله علیه پس از آنکه محمل هائی آراسته به دیباج و پارچه های رنگین ترتیب داد، به ام کلثوم رو کرده و مقداری پول به آن حضرت داده گفت:" خذوا هذا المال عوض ما أصابکم !!" این مال را در عوض آن سختی هائی که به شما گذشت بگیرید!!

 

ام کلثوم سلام الله علیها فرمود: چقدر بی شرم و بی حیا هستی!! برادرم و اهل بیتم را می کشی و در عوض آن به ما پول می دهی!!! و حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند:" إجعلوها سوداء حتی یعلم الناس إنا في مصیبة و عزاء لقتل اولاد الزهراء " ما سوار این محمل ها نمی شویم، آن ها را سیاهپوش کنید تا مردم بدانند ما عزادار و مصیبت زدۀ اولاد زهرا سلام الله علیها هستیم.

 

پس از آن اهل بیت اباعبد الله مانند پرستو های شکسته بال محزون و دل شکسته در حالی که دختری سه ساله را در خرابۀ شام بجا گذاشته بودند بر محمل ها سوار شده و از شام خارج شدند...

 

 

 

 نعمان بن بشیر به همراه چندین نفر مأمور بود تا این کاروان عزادار و محزون را در این سفر یاری کند!!

 

هنگامی که این کاروان به عراق نزدیک شد از نعمان خواستند تا آنان را از راه کربلا عبور دهد تا آنکه بر مزار عزیزان خود رفته عزاداری کنند و تجدید عهدی نمایند، زیرا هنگامی که آنان را از کربلا کوچ می دادند یزیدیان نگذاشتند تا این داغداران حتی وداعی با آن جسد های روی زمین سوزان افتاده داشته باشند!!!

 

گل هائی که بر مزار عزیزان ریخته شد!!

 

هنگامی که اهل بیت به سرزمین کربلا رسیدند و چشمشان به مزار عزیزانشان افتاد مانند گل هائی از روی محمل ها خود را بر قبر های عزیزان انداختند، هریک قبری را در برگرفته بود و با صاحب مرقد درد های دلش را بازگو می کرد، از آن لحظه ای که ذو الجناح با زین  واژگون به خیام بازگشت، و آن لحظۀ وداع و کوچ از کربلا، و دوران اسارت، و زندان ، و شکنجه، و ذلت هائی که در شام دیدند، و از دست دادن سه سالۀ مظلوم و .....

 

جابر بن عبد الله انصاری قبل از ورود اهل بیت به کربلا رسیده بود، و از طرفی دیگر بادیه نشینان که خبر شهادت امام حسین و یارانش به آنان رسیده بود برای زیارت آن بدن های مطهر آمده بودند، حضرت زینب و دیگر داغدیده ها مرثیه خوان بودند و صحرای کربلا شاهد عزای عظمائی بود، صدای گریه و آه سوزان مردان و زنان و کودکان تمام فضا را گرفته بود..

 

پس از سه روز حضرت سجاد علیه السلام که شاید بیش از هرکس رغبت به رفتن نداشتند، دستور حرکت از کربلا را دادند!! به حضرت گفته شد اجازه دهید تا این بانوان عزاداری کنند و بیش از این بمانید، حضرت فرمودند بر جان عمه ام زینب ترسانم، چیزی نمانده که از غصه قالب تهی کند، نه خواب دارد نه خوراک، از قبری بر می خیزد و بر قبر دیگر می نشیند و اشک می ریزد و ناله می کند.....

 

 

السلام علی الحسین المظلوم الشهید، السلام علی أسیر الکربات و قتیل العبرات، فلعن الله من قتلک، و لعن الله من ظلمک، و لعن الله امّة سمعت بذلک فرضیت به

+ نوشته شده در  Sat 10 Mar 2007ساعت 0:3 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                           بســـــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: روز جنگ احد، [که عده ای از امر پیامبر سرپیچی کردند و بر اثر آن گروهی از مسلمین از جمله حمزه علیه السلام عموی پیامبر به شهادت رسیدند و مشرکین بر مسلمین غالب شدند] هنگامی که مسلمانان فرار کردند و غیر از علی، در کنار من کسی نمانده بود، و خدای تعالی به دست او عده ای از مشرکین را به قتل رساند، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد! همانا خدای تعالی بر تو سلام می فرستد و می فرماید: به علی خبر بده من از او راضی هستم، و بر خود لازم می دانم: هرکه او را دوست بدارد، دوستش دارم و کسی که او را دوست بدارد به آتش جهنم عذابش نمی کنم، و هرکه با علی دشمنی نماید، بر او غضب می کنم و هرکه را بر او غضب نمایم بهره ای از بهشت نخواهد داشت..

 

کدام دوستی نجات دهنده است؟

 

واضح است دوستی و محبتی انسان را از آتش جهنم دور می سازد که عمل با ادعا مطابق باشد.. آن محبتی نجات دهنده است که قلب و قول و عمل هر سه، شعار دوستی علی را نشانگر باشند.. اما اگر زبان ادعائی داشته باشد، اما قلب و عمل چیز دیگری را نشان دهند این همان نفاق است و منافق را در بهشت راهی نیست.. در شعری که منسوب به حضرت صادق علیه السلام است این معنا کاملاً روشن و بیّن است:

        تعصي الإله و أنت تظهر حبه                                      هذا لعمرک في الفعال بدیع

        لو کان حبّک صادقاً لأطعتــه                                       انّ المحب لمن یحب مطیـع

 

نسبت به پروردگار اظهار محبت می نمائی و حال آنکه از فرمان او سرپیچی می کنی، به جان خودت سوگند این کار بدعت و نوآوری است. اگر در گفته ات راستگو بودی (که او را دوست می داری) همانا از او فرمانبرداری می کردی، زیرا حبیب اطاعت از محبوب می نماید (و باعث آزار او نمی شود).

 

در مورد محبت شیعیان و محبین نسبت به اهل بیت علیهم السلام نیز این کلام صادق است که هرگاه محب در ادعای خود صادق باشد از محبوب (اهل بیت علیهم السلام) اطاعت و فرمانبرداری می کند زیرا محبتی مثمر ثمر است که با معرفت همراه باشد و معرفت به مقام اهل بیت، یعنی آن بزرگواران را واجب الاطاعة دانستن و فرمان آنان را گردن نهادن..

 

مرحوم علامۀ مجلسی در بحار الانوار نقل فرموده: روزی یکی از اصحاب حضرت صادق علیه السلام به حضرت عرض کرد: چه بسیار از شما نام سلمان فارسی را می شنوم!! حضرت فرمودند: نگو سلمان فارسی، بلکه بگو سلمان محمدی!! سپس حضرت فرمودند: آیا می دانی چرا او را بسیار یاد میکنم؟ عرض کرد: نمی دانم. حضرت فرمودند: بخاطر سه صفتی که دارا بود. اول: ترجیح دادن او خواستۀ امیر المؤمنین را بر خواستۀ خویش.. دوم: دوست داشتن او بینوایان را و ترجیح دادن آن ها بر ثروتمندان.. سوم: علم و علمای راستین را بسیار دوست می داشت. همانا سلمان بنده ای نیکوکار و مسلمانی راستین بود و هرگز از مشرکین نبود.

 

سلمان در همه حال مطیع پروردگار

 

آری کسی که محبت اهل بیت علیهم السلام را در دل داشته باشد و خواسته های آن بزرگواران را که خواسته و فرمان الهی است برنامۀ زندگی خود قرار دهد، و به مقدار استطاعت، آنان را یاری کند، و نام آنان را بر زبان داشته باشد، در آخرت در بهشت برین همجوار آنان خواهد بود.

 

مرحوم صدوق در امالی آورده است: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله از اصحاب سؤال فرمودند: چه کسی از شما تمام سال را روزه است؟ سلمان سلام الله علیه عرض کرد: من، ای رسول خدا! حضرت فرمودند: چه کسی از شما شب ها را به عبادت می گذراند؟ سلمان عرض کرد: من، ای رسول خدا! حضرت فرمودند: چه کسی از شما قرآن را هر روزه ختم می نماید؟ سلمان عرض کرد: من، ای رسول خدا!

ناگهان یکی از اصحاب [ظاهراً عمر بوده که همیشه حالتی پرخاشگرانه داشته و همچنین از دنبالۀ مطلب این نظر بیشتر تأیید میشود که نمی پسندد یک نفر عجمی! بر عربی برتری داشته باشد، زیرا تعصب و نژاد پرستی خاصی داشته، و عملاً آیۀ شریفۀ " إنّ أکرمکم عند الله أتقاکم " را قبول نداشت. غیر از اینکه سلمان محبت خاصی نسبت به امیرالمؤمنین عليه السلام داشته که این نیز باعث خشم عمر بوده] پرخاشگرانه اعتراض کرد و گفت: ای رسول خدا! همانا سلمان مردی از فرس (ایرانی) می باشد، آیا می خواهد بر ما (عرب) افتخار کند؟! شما پرسیدی: چه کسی از شما تمام سال را روزه است؟ او گفت من، و حال آنکه اکثر روزها را روزه نیست و غذا می خورد!! و پرسیدی: کدام از شما شب زنده دار است؟ او گفت: من، و حال آنکه اکثر شب ها را می خوابد!! و پرسیدی: کدام از شما هر روز قرآن را ختم می نماید؟ او گفت: من، و حال آنکه اکثر روز را ساکت است!!

 

حضرت فرمودند: ساکت باش، ای فلان! تو را چه به کسی همانند لقمان اعتراض کردن!! از خودش بپرس، او یقیناً تو را از حکمت کلامش آگاه می نماید!! او (با خشم) به سلمان رو کرد و منظور او را نسبت به روزۀ تمام سال، و شب زنده داری و تهجّد، و ختم قرآن در هر روز جویا شد..

 

سلمان گفت: منظور آن نیست که تو فکر کردی، آنکه گفتم تمام سال را روزه دار هستم، من سه روز از هر ماه را روزه میدارم، و خدای تعالی در قرآن فرموده:" من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها " و هر آنکس که کار نیکی انجام دهد ده برابر آن پاداش نصیبش می شود [و هر سه روز از هر سی روز معادل تمام آن ماه اجر دارد] و همچنین ماه شعبان را روزه میدارم و آن را به ماه رمضان وصل میکنم که خود این عمل ثواب روزۀ تمام سال را دارد!!

 

و اینکه گفتم تمام شب را به عبادت می گذرانم، منظور این بود که با طهارت و وضو می خوابم. زیرا از حبیب خود رسول خدا صلي الله عليه و آله شنیدم که می فرمود: کسی که شب ها با طهارت بخوابد مانند کسی است که تمام شب را به عبادت گذرانده!!

 

و آنکه گفتم هر روز قرآن را ختم می کنم، منظور آن بود که از حبیب خود رسول خدا شنیدم که به مولایم علی بن ابیطالب فرمود: ای اباالحسن! همانا مثال تو در بین این امت مانند سورۀ توحید است. اگر کسی یک مرتبه آن را بخواند مانند آن است که یک سوم قرآن را خوانده و کسی که دو مرتبه آن را بخواند مانند کسی است که نصف قرآن را خوانده، و کسی که سه مرتبه آن را بخواند همانا ثواب ختم قرآن برایش نوشته شود!!! ای علی کسی که به زبانش دوستی تو را اعلان نماید، ثلث ایمان را داراست، و کسی که با زبان و قلب، تو را دوست بدارد دو ثلث ایمان او کامل شده، و کسی که با زبان و قلب تو را دوست بدارد و با دست خود تو را یاری کند، همانا ایمان او کامل گشته [تمام وجود او را ایمان فراگرفته].

 

ای علی! سوگند به آن کسی که مرا بحق مبعوث نموده، اگر آنچنانکه اهل آسمان تو را دوست میدارند، اهل زمین تو را دوست میداشتند، هیچکس به آتش جهنم عذاب نمی شد.. سپس سلمان گفت و اضافه بر این (محبت قلبی، لسانی و عملی که نسبت به علی دارم) هر روز سه مرتبه سورۀ توحید را می خوانم.. وقتی کلام به اینجا رسید آن مرد (اعتراض کننده) با خشم از جا برخواست در حالی که جوابی برای گفتن نداشت!!!

 

مقام و عظمت سلمان محمدی!!

 

مرحوم علامۀ مجلسی در بحار الانوار می گوید: از حضرت صادق علیه السلام سؤال شد چرا به سلمان محدَّث (کسی که با او ملائکه سخن می گویند) گفته می شود؟! و چه کسی با او سخن گفته؟! حضرت فرمودند: [مهمتر از ملائکه با سلمان سخن گفتند] رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام اسراری را که باقی مردم تحمل نگهداری آن را نداشتند به سلمان می گفتند، و از اسرار مخزون و پوشیدۀ الهی او را آگاه می نمودند. از این جهت سلمان لقب محدَّث را بخود گرفت!!

 

جابر بن عبد الله انصاری می گوید: از پیامبر صلی الله علیه وآله از معرفت و مقام سلمان جویا شدم، حضرت فرمودند: سلمان دریای بیکران علم و معرفت است که دیگران نمی توانند به عمق آن برسند... هرکس با سلمان دشمنی نماید خدای تعالی با او دشمن باشد و هرکس او را دوست بدارد خدای تعالی او را دوست می دارد!!

 

بهشت مشتاق سلمان!!

 

انس بن مالک [خادم پیامبر که به ایشان خیانت نمود] می گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود:" الجنة مشتاقة إلی أربعة من امتي " بهشت مشتاق دیدار چهار نفر از امت من است!!

انس نزد ابوبکر رفته و از او می خواهد که از پیامبر سؤال کند، آن چهار نفر کیانند؟ ابوبکر جواب داد من چنین کاری نمی کنم، زیرا می ترسم من جزو آنان نباشم، آنگاه در نزد طایفۀ خود (بنی تمیم) شرمنده می شوم!!

 

پس از آن انس از عمر می خواهد که از پیامبر سؤال نماید، عمر نیز جواب ابوبکر را به او می دهد و می گوید: اگر من جزو آنان نباشم طایفه ام (بنی عدی) مرا سرزنش می کنند!!

 

انس نزد عثمان رفته و از او می خواهد که از پیامبر سؤال نماید، عثمان هم گفتۀ رفیق هايش را تکرار می کند و می گوید: می ترسم  من جزو آنان نباشم و طایفه ام (بنی امیه) مرا سرزنش کنند!!

 

انس نزد امیر المؤمنین علیه السلام که در نخلستان مشغول بود رفت و از مولا خواهش نمود که از پیامبر سؤال نماید آن چهار نفری که بهشت مشتاق دیدار آنان است کیانند؟! حضرت فرمود: بسیار خوب من میروم و میپرسم و اگر من در زمرۀ آنان بودم خدا را بر این نعمت سپاس می گویم، و اگر در زمرۀ آنان نبودم از خدا می خواهم که مرا نیز با آنان قرار دهد، و همچنین شناخت آنان باعث می شود که با آنان دوست شوم!!!

 

انس می گوید من و علی علیه السلام خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله رفته و علی بن ابیطالب علیهما السلام به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا! انس می گوید از شما شنیده است که فرمودید: بهشت مشتاق دیدار چهار نفر است. آن چهار نفر کیانند؟

پیامبر در حالی که به علی علیه السلام اشاره می کردند، سه مرتبه فرمودند: سوگند به خدا اولین آنان تو هستی.

 

علی علیه السلام عرض کرد: پدر و مادرم به فدای شما، آن سه نفر دیگر چه کسانی هستند؟ پیامبر فرمودند: سلمان، ابوذر و مقداد!!!

آری.. این مقام و منزلت [مقامی چون مقام سلمان] با شناخت راه حق بدست می آید، و راه حق را از مردان حق باید آموخت و آنان نیستند مگر کسانی که خدای تعالی نامشان را قرین نام خود قرار داده  و فرمان اطاعت آنان را داده است:" أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولي الأمر منکم ".

 

مرثیه خوانی سلمان بر شهید کربلا

 

سال ها قبل از شهادت امام حسین علیه السلام، روزی حضرت سلمان از سرزمین کربلا می گذشت، او که علوم زیادی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام در اختیارش قرار داده بودند و از اخبار غیبی آگاهی زیادی داشت، تا اینکه نظرش به زمین کربلا افتاد آن را شناخت، برای آنکه همراهیان خود را متوجه این امر نماید پرسید: این دیار چه نام دارد؟ به او گفتند: این زمین کربلا نامیده می شود..

سلمان رضوان الله تعالی علیه تا اینکه نام کربلا را شنید فرمود:" هذه مصارع اخواني، هذا موضع رحالهم، و هذا مناخ رکابهم، و هذا مهراق دمائهم..... " این مکان قتلگاه برادران من می باشد، در این مکان خیمه می زنند و فرود می آیند، در این مکان شتران آنان می خوابند، در این مکان خون آنان می ریزد.....

 

وفات سلمان علیه السلام

 

سلمان رضوان الله تعالی علیه در سیزدهم صفر سال سی و پنج هجری وفات کرد، قبل از فوتش زاذان شاگرد و خادم او از او پرسید: پس از فوت تو به چه کسی خبر دهم تا برای غسل و کفن و دفن تو حاضر شود؟ سلمان به او گفت: لازم نیست به کسی خبر دهی، آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله را غسل داد مرا نیز غسل می دهد!!

 

زاذان می گوید: با تعجب به او گفتم: کسی که پیامبر را غسل داد مولایم امیر المؤمنین علیه السلام بود، سلمان گفت: پس از آنکه چانۀ مرا بستی صدای پای مولایم را می شنوی او برای کفن و دفن من حاضر می شود!!

 

مرحوم علامۀ مجلسی در بحار الانوار از قول جابر بن عبد الله انصاری نقل می کند: در مدینه بودیم، امیر المؤمنین علیه السلام پس از نماز صبح رو به ما کرده و ما را به رحلت سلمان تسلیت دادند، و با خادم خود قنبر به مدائن رو کرده و برای تجهیز سلمان به آن دیار رفتند.

 

در همان لحظه به امر پروردگار حضرت در مدائن بودند!! و به زاذان فرمودند: آیا سلمان از دنیا رفت؟ زاذان می گوید: به حضرت عرض کردم: بله ای آقای من، حضرت پارچه ای که روی سلمان بود کنار زده، و سلمان به روی حضرت تبسمی کرد!! حضرت فرمودند: خوشا به حال تو ای سلمان، هنگامی که رسول خدا را ملاقات کردی آنچه را بر برادرت گذشته [از مصیبت هائی که بر امیر المؤمنین از حزب مشرک و کافر سقیفه رسید] برایش بازگو کن.

 

زاذان می گوید: پس از آن حضرت مشغول غسل و کفن و نماز بر سلمان شدند و تکبیرات نماز را با صدای بلند می گفتند!! و دو نفر دیگر که قبل از آن در آن مکان نبودند در وقت نماز دیدم که به حضرت اقتدا کردند، وقتی از حضرت پرسیدم که این افراد چه کسانی بودند حضرت فرمودند: برادرم جعفر و دیگری خضر نبی که با هریک هفتاد صف از ملائکه که در هر صفی یک میلیون ملائکه حاضر بودند و آنان نیز در نماز بر سلمان به من اقتدا کردند!!!و پس از آن حضرت او را [در همان شهر مدائن] به خاک سپردند، رضوان الله تعالی علیه.

 

السلام علیک یا صاحب رسول الله الأمین، السلام علیک یا ولي أمیر المؤمنین، السلام علیک یا مودع أسرار السّادة المیامین، أشهد أنّک من اهل بیت النبي النجباء المختارین لنصرة الوصي، لعن الله من جحدک حقّک، و حطّ من قدرک، لعن الله من آذاک في موالیک...


+ نوشته شده در  Sat 3 Mar 2007ساعت 1:46 AM  توسط فاطمه حسينى | 

بســــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

شهادت حجت خدا، بیان کنندۀ احکام الهی، یاری کنندۀ دین پروردگار، هدایت کننده و نیکوکار، بزرگوار و وفادار، عالم به تأویل قرآن و استوار، منزه از هر عیب و  پرهیزکار، میوۀ دل احمد مختار، فرزند علیّ

مرتضی، نور دیدۀ فاطمۀ زهرا، برادر شهید کربلا، امام حسن مجتبی را به منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ محبین و شیعیانش تسلیت عرض می کنم

 

 

چه کسی ولی امر مسلمین می باشد؟

 

خدای تعالی پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام را حجت های خود بر مردم قرار داده و آنان ولی امر بر مردم می باشند. پروردگار در قرآن کریم می فرماید:" أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولي الأمر منکم " باید که امر پروردگار و رسول او و اولیاء خود را اطاعت کننده و فرمانبردار باشید. حجت های خدا مجسمۀ عدل و داد و تقوا و پرهیزکاری هستند، کسی را که پروردگار دستور فرمانبرداری و اطاعت او را صادر می کند او را بری از هر عیب و پلیدی نموده است" إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیرا " رهبران الهی قرآن ناطق و بیان کنندۀ احکام آن هستند، کسی که خود عاجز از فهم قرآن و احکام الهی است نمی تواند ولی امر و خلیفه و جانشین رسول خدا باشد و مردم را رهبری نماید.

 

مرحوم علامۀ مجلسی در بحار الانوار از قول سلیم بن قیس نقل می کند: عبد الله بن جعفر برای من گفت: روزی معاویه به من اعتراض نمود و گفت: چقدر به حسن و حسین احترام می کنی و آنان را بزرگ می شماری و حال آنکه آن دو از تو بهتر و بزرگوار تر نیستند!! و همچنین پدر آنان از پدر تو بهتر نیست!! و اگر مادر آنان فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود می گفتم مادر آنان نیز از مادر تو برتر نیست!!

 

عبد الله می گوید برآشفتم و نتوانستم بیش از این گفته هایش را تحمل کنم، به او گفتم چقدر بی معرفت به حال آنان و پدر آنان و مادر آنان می باشی، به خدا سوگند آنان از من برتر و پدر آنان از پدر من و مادر آنان از مادر من برتر می باشند، کلامی از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم و من کودکی بودم و آن کلمات را در خاطر سپردم و از آن بزرگوار حفظ کردم.

 

معاویه گفت: آنچه شنیدی برایم بازگو، زیرا تو انسان دروغگوئی نیستی. به او گفتم: آنچه شنیدم کلام بسیار بزرگی است و بیش از تحمل تو می باشد!! معاویه گفت هرچه هست بگو حتی اگر از کوه احد و حِری بزرگتر باشد، زیرا در این مجلس کسی از اهل شام نیست، لذا من باکی از هر مدحی که برای آنان بگوئی ندارم!! [در آن مجلس غیر از حسنین علیهما السلام و عبد الله بن عباس و فضل بن عباس و عبد الله بن جعفر  و خود معاویه کسی دیگر نبود] و حالا که خدا طغیانگر شما [امیر المؤمنین علیه السلام] را کشته است و شما بنی هاشم را متفرق و متشتت کرده است و امر حکومت را به اهل آن و معدن علم برگردانده!!! پس باکی نداریم  از آنچه گوئید و ادعا های شما ما را ضرری نمی رساند!!!

 

عبد الله بن جعفر می گوید به او گفتم: روزی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم و نزد آن حضرت علی بن ابی طالب، فاطمه، و حسنین علیهم السلام، ام ایمن، ابوذر، مقداد، زبیر بن عوام، عمربن ام سلمه و اسامة بن زید بودند، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! من اولی هستم بر مؤمنین از نفس های خودشان، و هرکه را من مولای او هستم، تو مولا [ولی امر] او هستی، پس از آن بازوی علی بن ابی طالب را گرفته و سه مرتبه این کلام را در مقابل ما تکرار کرد، و پس از آن تمام امامان دوازده گانه [از اولاد علی و فاطمه] علیهم السلام را به عنوان جانشینی خود نام برد.

 

امامان گمراه و گمراه کننده!!

 

سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: و امت مرا دوازده امام گمراه و گمراه کننده رهبری می کنند!! ده نفر از آنان از بنی امیه هستند و دو نفر از آنان از قریش می باشند، گناه تمام این رهبران گمراه و تمام آن مردمی که به گمراهی کشیده می شوند به گردن آن دو نفر (قرشی) می باشد، آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله نام تمام آن رهبران گمراه و گمراه کننده را بیان فرمود..

 

معاویه به عبد الله بن جعفر گفت: نام آنان را برای من بگو، عبداالله بن جعفر گفت: ابوبکر، عمر، عثمان، معاویه، یزید، و هفت نفر از فرزندان حکم بن ابی العاص که اولین آنان مروان می باشد!!!!

 

معاویه گفت: اگر آنچه را بیان کردی راست باشد من و آن سه نفری که قبل از من بودند و تمام کسانی که از این امت پیروی ما را نمودند و تمام اصحاب رسول خدا از مهاجرین و انصار و کسانی که از مهاجرین و انصار پیروی کردند همه هلاک شدیم و تنها اهل بیت و شیعیانشان رستگار شدند!!

 

عبد الله بن جعفر گفت: به پروردگار سوگند آنچه را گفتم تمام راست بود و خودم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم. معاویه رو به امام حسن و امام حسین علیهما السلام و ابن عباس کرده پرسید: عبد الله بن جعفر چه می گوید؟! ابن عباس گفت: از پی آنان که عبد الله بن جعفر نام برد بفرست تا بیایند و برای تو شهادت دهند بر کلام رسول خدا [و این مجلس در مدینه بود پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام]. معاویه از پی عمر بن ام سلمه و اسامه فرستاد.

 

آنگاه از تمام آنان که در مجلس بودند (امام حسن و امام حسین علیهما السلام، ابن عباس، فضل بن عباس، عمر بن ام سلمه، و اسامه) پرسید: آیا همۀ شما کلام عبد الله بن جعفر را قبول دارید و آنچه را گفت از پیامبر شنیده اید؟! تمامی آنان گفتند: آری ما این کلام را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده ایم.

 

معاویه گفت: ای فرزندان عبد المطلب شما کلام بزرگی را ادعا می کنید!! و دلیل و حجت بزرگی می آورید، اگر اینچنین باشد که می گوئید که بر امر بزرگی صبر کردید و مطلب مهمی را پنهان داشتید و مردم را در غفلت و سرگردانی نگهداشتید!! اگر کلام شما راست باشد امت هلاک شدند، و از دین خود برگشتند، و به پروردگار کافر شدند، و با پیامبر خود لجاجت و دشمنی ورزیدند!!!!! و تنها شما اهل بیت و آنان که كلام شما را قبول کرده و پیروی نمودند رستگار شدند و آنان عدۀ کمی هستند!!

 

در این هنگام ابن عباس به معاویه رو کرده گفت: خدای تعالی می فرماید:" و قلیلٌ من عبادي الشّکور " و عدۀ کمی از بندگان من هستند که شکر گذارند!! ای معاویه! امر بنی اسرائیل نسبت به موسی عجیب تر از این بود، ساحران به فرعون گفتند: " فاقض ما أنت قاض " انچه می خواهی انجام دهی انجام بده، و به موسی ایمان آورده و او را تأیید و تصدیق نمودند، سپس موسی با آنان و به همراهی بنی اسرائیل حرکت کرد و آنان را از دریا عبور داده، و معجزه های زیادی به آنان نشان داد و همگی آنان به موسی و کتاب او تورات ایمان داشتند، پس از آن به عده ای رسیدند که بت هائی را عبادت می کردند، به موسی گفتند:" إجعل لنا الهاً کما لهم آلهة! قال إنکم قومٌ تجهلون" برای ما نیز آنچنان که اینان خدائی دارند و آن را می پرستند خدائی بساز، موسی گفت: همانا شما قومی جاهل و نادان هستید!!

 

و همچنین همۀ آنان به غیر از هارون بر گوساله سجده کردند!! و گفتند:" هذا إلهکم و إله موسی" این پروردگار شما و پروردگار موسی می باشد!! و همچنین موسی آنان را به امر خدا فرمان داد تا وارد زمین مقدس شوند و آنان نافرمانی کردند تا جائی که موسی به پروردگار عرض کرد:" ربِّ إنّي لا أملک إلا نفسي و أخي فافرق بیننا و بین القوم الفاسقین " پروردگارا! من غیر از خود و برادرم را فرمانروا نیستم، تو میان ما و این قوم فاسق که فرمان نمی برند جدائی بیانداز.

 

ای معاویه! عمل امت پیامبر که بر اثر کبر و حسد ورزی امام زمان و ولی خدا را رها کردند، از عمل بنی اسرائیل عجیب تر نیست که از زیور های خود بتی ساختند و سپس آن را پرستیدند و گمان کردند پروردگارشان می باشد و تنها کسی که گوساله را نپرستید هارون بود!!

 

همانا با صاحب ما (امیر المؤمنین علیه السلام) همان کسی که نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله مانند هارون نسبت به موسی می باشد چند نفری باقی ماندند و آنان: سلمان، ابوذر، مقداد و زبیر بودند و پس از آن زبیر نیز برگشت و تنها این سه نفر تا آخرین لحظۀ حیات خود ثابت قدم ماندند و امام خود را تنها نگذاشتند [چه زیباست که خود ابن عباس به مخالفت امر پیامبر اقرار و اعتراف می کند!! زیرا او نیز امام زمان خود و اهل بیت رسول خدا را رها کرد!!].

 

ای معاویه! آیا تعجب می کنی که پروردگار نام یک یک از امامان دوازده گانه را ذکر کرده باشد، همانا رسول خدا نام تمامی آنان را در غدیر خم و در مکان های دیگر ذکر نمود و آنان را به مردم معرفی کرد، و مردم را امر به اطاعت و پیروی آنان نموده است، و فرمود: اولین آنان علی بن ابی طالب می باشد که ولی امر هر مرد و زن مؤمنی است، و خلیفه و وصی او می باشد.

 

ای معاویه! پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ مؤته لشکری آراست و سرپرستی آنان را به عهدۀ جعفر بن ابی طالب نهاد و فرمود: هنگامی که جعفر شهید شد  زید امیر شماست، و پس از شهادت زید عبد الله بن رواحه امیر شما می باشد، و همانطور شد که پیامبر فرموده بود، آیا [برای لشکری اینچنین تعیین خلیفه و امیر می کند و آنان را به عهدۀ خود وا نمی گذارد] می شود که امت را به حال خود وا گذارد بدون آنکه برای آنان ولی و سر پرستی تعیین کند تا آنکه خود هرچه خواهند انجام دهند!! آیا انتخاب مردم برای خود به رشد و کمال نزدیکتر است یا انتخاب پیامبر خدا؟! [که تمام گفته ها و کرده هایش به امر پروردگار می باشد] و آنچه مردم انجام دادند بعد از نصیحت و سفارش پیامبر خدا بود، و رسول خدا آنان را به حال خود و در شبهه و تاریکی و ضلالت و گمراهی رها نکرد.

 

معاویه انسانی بی شرم و محارب پروردگار!!

 

در این هنگام معاویه رو به امام حسن علیه السلام کرده و گفت: ای حسن! چه می گوئی و نظر تو چیست؟! حضرت فرمودند: ای معاویه! آنچه را تو گفتی و این عباس گفت شنیدم، تعجب از تو و از کمی حیا و خجالت و جرأت و بی شرمی تو نسبت به پروردگار می باشد!! که می گوئی: طغیانگرٍ شما (امیر المؤمنین علیه السلام) را خدا کشت و زمام حکومت وخلافت را به اصل آن (معاویه) برگرداند!! ای معاویه! آیا تو جایگاه و اصل خلافت هستی یا ما؟!

 

وای بر تو ای معاویه و بر آن سه نفری که قبل از تو بودند [ابوبکر، عمر و عثمان] و تو را در مسند خلافت جای دادند، و این سنت را جاری ساختند..... همانا مردم بر سه دسته هستند: مؤمنی که حق ما را می داند، و تسلیم امر پروردگار است و از ما پیروی می نماید، همانا او نجات یافته و محب و دوستدار پروردگار می باشد، و عده ای دیگر که دشمن ما هستند و پیوسته با ما دشمنی می کنند و از ما اهل بیت تبری می جویند و بر ما لعن می فرستند، و خون ما را مباح شمرده و ما را به قتل می رسانند، و حق ما را ضایع می کنند و از ما تبری می جویند [اشاره به ابوبکر، عمر، عثمان و خود معاویه و پیروانشان] پس این شخص مشرک و فاسق می باشد، و گروه سوم افرادی نا آگاه هستند که نه با ما دشمنی می کنند و نه از ما پیروی می نمایند و حق ما را نمی دانند، برای این اشخاص امیدواریم که خدای تعالی آنان را ببخشد و با رحمت خود آنان را وارد بهشت نماید، زیرا این مسلمانی است که در ایمانش ضعف و سستی می باشد.....

 

السلام علیک أیها الطاهر الزکي، السلام علیک أیها التقي النقي، السلام علیک أیها الحق الحقیق، السلام علیک أیها الشهید الصدیق، السلام علیک یا أبا محمد الحسن بن علي و رحمة الله و برکاته

+ نوشته شده در  Sun 25 Feb 2007ساعت 4:56 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                           بســــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

شهر شام، شهر و دیاری که اهل بیت اباعبد الله علیهم السلام را به اسارت واردش نمودند!! شهری که مردمانش آن عزیزان مصیبت زده را به جای تسلیت گوئی و دلداری دادن با فرح و سرور و شادی از به قتل رسیدن عزیزانشان استقبال کردند!! و بر پیکر آنان به جای گل، آتش و سنگ ریختند!! آنان را به دست و گردن غل و زنجیر انداخته سه روز پشت دروازۀ شهر نگهداشتند!! آن عزیزان در شام مصیبت هائی دیدند که وقتی از سخت ترین دوره های سفر از آن ها پرسیده شد، فرمودند: الشام، الشام، الشام!!

 

چرا چنین نباشد که معاویه دشمن امیر المؤمنین علیه  السلام در این شهر زندگی می کرد و همو دستور داده بود تا خطبا خطبه هایشان را با سب و لعن علی بن ابی طالب شروع کنند و این سنت سیئه و زشت و ناپسند هشتاد سال به طول انجامید!!

 

پنجم ماه صفر شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها را به منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ دوستداران و محبین سه سالۀ اباعبد الله علیهما السلام تسلیت می گویم.

 

دیدار نزدیک است

 

هنگامی که اهل بیت اباعبد الله علیهم السلام را بر یزید لعنة الله علیه وارد کردند، حضرت سجاد علیه السلام در غل و زنجیر بودند، و دیگر آقا زادگان دست هایشان با زنجیز به گردن بسته شده بود!! و همچنین تمام بانوان و دختران نیز با زنجیری به یکدیگر بسته شده بودند!!

 

پس از شماتت زیاد و آزار های روحی آن بزرگواران را در خرابه ای که در کنار قصر یزید بود جا دادند، جائی که پوشش و سقفی بر آن نبود تا در روز از گرمای آفتاب و در شب از سرما آن عزیزان را حفظ نماید!!

 

یکی از نگهبانان می گوید: در اولین شبی که اسیران در آن خرابه جا گرفتند و من نیز با عده ای دیگر از نگهبانان به نگهبانی آنان گماشته شده بودم، نیمه های شب بود و تنها من بیدار مانده بودم و در کنار درختی که سر حسین بن علی را بر آن درخت به دستور یزید گذاشته بودند پاس می دادم، ناگاه دیدم کودکی از میان خرابه به کنار درخت می آید و پیوسته با ترس و وحشت به اطراف خود نگاه می کند، از ترس اینکه نگهبانی او را ببیند به خود می لرزید، او به سختی راه می رفت [زیرا پاهای این دخترک متورم و پر جراحت بود]، کنار درخت فرار گرفت، اشک می ریخت، و پدر پدر گویان با سر بریده سخن می گفت!!

ناگهان صحنۀ عجیبی دیدم.. سر بریدۀ حسین بن علی از بالای درخت به زیر آمد!! و این دختر که نامش رقیه بود آغاز به سخن کرد و با سر بریدۀ پدر چنین گفت: سلام بر تو ای پدر!! چه مصیبت بزرگی بعد از فراق تو دیدم!! در چه غربتی بعد از شهادت تو قرار گرفتم!!.....

 

آن سر بریده با دخترک چنین گفت: دخترم دیدار نزدیک است، زود است که مصیبت های تو به اتمام رسد!! بزودی نزد ما می آئی!! پس بر این بلا و غم صبر کن تا در مقابل آن به اجر و مقام والائی برسی و مقام شفاعت نصیب تو شود!!

 

وصال یار

 

نگهبان می گوید: از دیدن این صحنه بسیار تعجب کردم و با خود گفتم: باید دید آنچه را این سر بریده گفت انجام می شود و این دخترک از غم فراق نجات پیدا می کند؟!

 

چند شبی بیش نگذشت، صدای گریه و شیون کودکان و زنان از خرابه شنیده شد، از علت آن جویا شدم، گفتند: دخترکی از حسین از دنیا رفته است!!!

 

رقیه خاتون شبی خواب پدر دید، با پدر به گفتگو پرداخت، گوئیا از ظلم هائی که یزید لعنة الله علیه به آنان کرده بود با پدر سخن می گفت، گوئیا به پدر چنین می گفت: پدر جان! من آن هنگام متوجه شهادت شما شدم که اسب شما در حالی که زین او واژگون شده بود اشک ریزان و همهمه کنان به کنار خیمه آمد!!

 

                                  پدر جان! چه کسی سر مبارک شما را از تن جدا کرد؟!

 

                                   پدر جان! چه کسی در این کمی سن مرا یتیم کرد؟!

 

 

 پدر جان! بدون شما چگونه زندگی کنم؟!

پدر جان! یزیدیان به خیمه ها ریختند و با خشونت زیاد گوشوار و خلخال و..... از ما ربودند!! پدر جان! خیمه های ما را آتش زدند و ما را در صحرای کربلا حیران و واله گذاشتند!! پدر جان! من به چشم خود دیدم که عمه ام زینب سرگردان و متحیر کنار خیمه ایستاده بود و نمیدانست کودکان را یاری کند و یا برادر بیمارم سجاد علیه السلام را کمک نماید!!

 

پدر جان! ما را به اسارت از کربلا تا کوفه و از آنجا تا به شام آوردند!! پدر جان نگذاشتند با بدن شما وداع کنیم .. پدر جان! ما را با ضربه های تازیانه از بدن شما جدا کردند!! پدر جان! عمه ام زینب خود را سپر ما کودکان قرار داده بود تا کمتر به ما تازیانه زنند!! پدر جان! ابن زیاد لعین ما را در کوفه زندان کرد!! پدر جان! نگهبانانی که از کوفه تا به شام ما را آوردند بر ما سخت گرفتند!!

 

پدر جان! از بس روی زمین و صحرای بیابان ما را دوانیدند پاهایم زخم و مجروح شده است!! پدر جان! به هر شهری که وارد شدیم به اهل شهر گفته بودند ما کافر و خارجی هستیم و آنان به جای خوش آمد گوئی و پذیرائی ما را سنگ باران کردند!! پدر جان! برادرم سجاد علیه السلام را با غل و زنجیر به شتر بسته بودند!! پدر جان سر خونین شما و برادرانم و دیگر یارانتان را پیشاپیش ما حرکت می دادند!!

 

پدر جان! ما را در حالی که به زنجیر بسته بودند وارد مجلس یزید نمودند واو ما را بسیار اهانت کرد و در مقابل دیدگان ما به لب های خشکیدۀ شما تازیانه می زد!! پدر جان! یزید ما را در این خرابۀ بی سقف جا داده است!! پدر جان! شما شاهد همه چیز بودید و هستید.. ای پدر! من از دنیا سیر شده ام و می خواهم نزد شما بیایم..

 

رقیه خاتون از خواب بیدار شد، او لحظاتی قبل خود را در کنار پدر می دید، اما اکنون پدر را در کنار خود نمی بیند و غم فراق پدر را بیش از این نمی تواند تحمل نماید.. اشک می ریخت و پدر را می خواست، عمه اش زینب سلام الله علیها او را در آغوش گرفته بود ..

 

 

او که غم فراق شاید بیش از دیگر عزیزان آزارش می داد باید این مصیبت دیده ها را آرام نماید، هرچه کرد دخترک آرام نگرفت!!

 

دیگر کودکان و زنان از خواب بیدار شدند.. به گریه درآمدند.. صدای گریه و ناله فضای خرابه را پر کرد و به کاخ یزید لعنة الله علیه رسید، او که مست از شراب و باده تازه به خواب فرو رفته بود از خواب بیدار شد.. از علت گریه و نالۀ خرابه نشینان پرسید.. به او گفتند: دخترکی از حسین خواب پدر دیده و بهانۀ پدر گرفته.. آن لعین دستور داد سر بریدۀ پدر را برای رقیه خاتون آوردند و آن سر مطهر را در حالی که پوششی بر آن بود در دامان آن نازدانه گذاشتند!!

 

رقیه خاتون سر پدر را در آغوش گرفته اشک می ریخت و می گفت: ای پدر به وعده ای که دادی وفا کن و مرا با خود ببر!! چیزی نگذشت که آن نازدانه در دامان عمه اش زینب جان داد..

 

 

 و در آن نیمه شب در آن خرابۀ تاریک عاشورائی دیگر بپا شد!!

 

نیلوفر کبود!!

 

خانمی را آوردند تا بدن نازنین آن نازدانه را غسل دهد.. در میان اشک و آه مصیبت زدگان مشغول غسل دادن بدن آن نازنین شد.. ناگهان دست از غسل دادن کشیده و رو به حضرت زینب سلام الله علیها کرده گفت: آیا این دخترک مبتلا به بیماری بود؟! حضرت فرمودند: او سالم بود و بیماری نداشت.. آن زن پرسید: پس چرا بدن این دخترک اینچنین کبود است؟! چرا پاهای او زخم و مجروح است؟! چرا.....؟! چرا......؟! چرا..... ؟!

در این هنگام حضرت زینب سلام الله علیها مصیبت هائی که این نازدانه در طول اسارت دیده بود را بیان فرمود و بانو حضرت زینب اولین مرثیه خوان حضرت رقیه سلام الله علیها در آن خرابه و در میان مصیبت دیده های عاشورائی بود!!!

 

صلوات الله علیکِ یا رقیة، یا وجیهة عند الله، اشفعي لنا عند الله


+ نوشته شده در  Tue 20 Feb 2007ساعت 7:31 PM  توسط فاطمه حسينى | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
پیوندها
قرآن وعترت
***سخن نور***
کلمات گهربار امام علی علیه السلام
پایگاه اسلام حقیقی
پایگاه آیت الله شیرازی(فارسی)
پایگاه آیت الله شیرازی(عربی)
پایگاه آیت الله شیرازی(انگلیسی)
محاضرات آیت الله (السیدمجتبی الحسینی الشیرازی)
زندگینامه و آثار آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه
نابغه قرن بیستم در تالیف(آیت الله شهید سیدمحمدشیرازی)
بزرگ مرجع جهان تشیع(آیت الله سیدصادق شیرازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Counters
Free Counters