تبليغاتX
این المنتقم؟؟؟
کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بســـــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

شهادت سید الشهدا، رهبر آزادگان، ارباب مظلومان، آقای حق پویان، امام مؤمنان حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام و اصحاب با وفایش را به منتقم آل محمد علیهم السلام و جمیع دوستان و شیعیانش تعزیت و تسلیت عرض می کنم

 

 

سرشت شیعه از سرشت اهل بیت

 

حضرت صادق علیه السلام فرمودند:" شیعتنا منّا و قد خلقوا من فاضل طینتنا..... " شیعیان و پیروان ما از ما هستند، همانا آنان از باقی ماندۀ گل ما آفریده شده اند، سرشت آنان به نور ولایت ما آمیخته شده، آنان ما را به عنوان امام پذیرفته اند، و ما آنان را به عنوان شيعه و پیرو قبول داریم، مصیبت و غم های ما آنان را درد می آورد، و حزن و اندوه ما آنان را محزون می سازد، آنان از خوشنودی ما مسرور می شوند، ما نیز از درد ها و غم های آنان متألم و محزون می شویم، و پیوسته از حال آنان خبردار هستیم، آنان همواره با ما هستند و از ما مفارقت و جدائی ندارند و ما نیز از آنان جدا نمی شویم!!

 

آری یکی از بزرگترین حزن ها و مصیبت هائی که بر اهل بیت علیهم السلام وارد شد و آنان را محزون ساخت و تا کنون نیز این حزن و اندوه ادامه دارد مصیبت عاشورا می باشد. شیعۀ اباعبد الله علیه السلام بیاد حزن و اندوهی که هنگام ورود کربلا به قلب میوۀ دل رسول خدا نشست محزون می شود، آن هنگامی که از نام آن سرزمین پرسید و جواب شنید: این مکان را کربلا گویند... چشمان حضرت پر از اشک شده فرمود:" اللهم إنّي أعوذ بک من الکرب و البلاء.. هاهنا مناخ رکابنا، و محطّ رحالنا، و مسفک دمائنا، و مذبح أطفالنا " بارالها! همانا من به تو پناه می برم از شدت و سختی و بلا، این مکان جایگاه خوابیدن شتران ماست، و در این مکان فرود می آئیم، و در این جایگاه خون های ما ریخته می شود، و فرزندان ما کشته می شوند!!!

 

هلال محرم یاد آور مصیبت اهل بیت علیهم السلام می باشد. حضرت رضا علیه السلام می فرمایند: به هنگام رؤیت هلال محرم پدرم دیگر شادمان دیده نمیشد، و پیوسته ناراحتی آن بزرگوار افزون می شد تا آنکه روز عاشورا فرا می رسید که شدت حزن و ناراحتی آن بزرگوار بود..

 

حضرت رضا علیه السلام می فرمایند:" إنّ المحرّم شهرٌ کان أهل الجاهلیة یحرّمون فیه القتال فاستحلّت فیه دماؤنا..... " همانا ماه محرم ماهی است که مردم دوران جاهلیت حرمت آن را نگهداشته و در آن ماه جنگ نمی کردند [زیرا یکی از چهار ماه حرام است]، اما در این ماه ریختن خون ما را حلال شمردند و حرمت ما را شکستند، و فرزندان و زنان ما را اسیر نمودند، و خیمه های ما را به آتش کشیدند، و اثاث ما را به غارت بردند، و حرمت رسول خدا را در مورد ما نگه نداشتند، همانا روز شهادت حسین علیه السلام پلک چشمان ما را [از شدت گریه] زخم نموده است، برای کسی مانند حسین باید که گریه کنندگان گریه کنند زیرا اشکی که برای او ریخته شود باعث آمرزش گناهان بزرگ خواهد بود!!

 

نه تنها هلال محرم یاد آور حزن اهل بیت است و حزن شیعه با شروع محرم شروع می شود که نام حسین علیه السلام مؤمن را محزون می سازد چرا که یادآور ظلم هائی است که به آن بزرگوار و فرزندان و یاران با وفایش شد.

 

امام حسین علیه السلام می فرمایند:" ماذکرت عند کل مؤمن و مؤمنة إلا بکی و اغتمّ لمصابي " نزد هیچ زن و مرد مؤمنی یاد نمی شوم مگر آنکه بر مصیبت من گریان گشته و محزون می شود!!

 

گریۀ حضرت آدم از ذکر نام حسین!!

 

آن هنگام که حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام به ساق عرش نظر دوخت و نام پنج نور مقدس را دید، جبرئیل او را گفت: خدا را اینچنین بخوان:" یا حمید بحقّ محمّد، و یا عالي بحقّ علي، یا فاطر بحقّ فاطمة، یا محسن بحقّ الحسن و الحسین و منک الإحسان " حضرت آدم چنین کرد اما هنگامی که نام حسین را بر لب راند، کوهی از غم بر دلش نشست و اشکش جاری شد!!

 

جبرئیل را فرمود: ای برادرم! هنگام ذکر نام پنجمین آنان قلبم محزون گشته و اشکم جاری می گردد، جبرئیل علیه السلام در محضر حضرت آدم و جمیع ملائکه علیهم السلام به مرثیه خوانی پرداخت و علت حزن آدم و جاری شدن اشک او به هنگام یاد کردن نام حسین علیه السلام را بیان نموده و به او گفت: ای آدم! این فرزند تو به مصیبتی گرفتار می شود که تمام مصیبت ها در مقابل آن کوچک جلوه می کند!!!

آدم فرمود: آن مصیبت چیست؟! جبرئیل عرض کرد: او را غریب، یکّه و تنها، تشنه کام، در حالی که هیچ یار و یاوری ندارد به قتل می رسانند، ای آدم! اگر او را ببینی در حالی که اینچنین می گوید:" وا عطشاه، وا قلّة ناصراه،..... " آه از عطش و تشنگی، آه از کمی یاور، تا آنکه شدت تشنگی بین او و آسمان مانند دودی عمودین می شود، اما هیچ کس او را اجابت نمی کند مگر با تیزی شمشیرهای برندۀ خود و او را مانند گوسفندی از پشت سر ذبح می کنند و خیام او را تاراج کرده و سر مبارک او ویاران و فرزندانش را در شهر ها می چرخانند و حال آنکه زنان و کودکان در میان آن کاروان اسیر هستند!!!!!

 

پیامبر نوحه سرای اباعبد الله

 

پیامبر صلی الله علیه و آله از بدو تولد اباعبد الله علیه السلام و آن هنگامی که کودک را در آغوش رسول خدا قرار دادند اشک آن بزرگوار در مصیبت میوۀ دلشان جاری شد، و اضافه بر این دسته دسته ملائکه از جانب خدای تعالی برای تبریک خدمت رسول خدا رسیده و در همان وقت مصیبت شهادت را نیز تسلیت می گفتند و پیامبر در عین سرور و شادمانی از تولد فرزندشان، مصیبتی سنگین بر دل داشتند!!

 

پیامبر صلی الله علیه و آله هرگاه فرزند خود اباعبد الله علیه السلام را به آغوش می گرفتند آن ساعتی را بیاد می آوردند که این جسم شریف در گودال قتلگاه افتاده و سر مبارک از بدن جدا و بر سر نیزه از شهری به شهر دیگر حمل می شود!! آنگاه با دلی مجروح و اشک ریزان نوحه سرائی نموده و به اصحاب خود می فرمودند: آنچنانست که می بینم ریش فرزندم به خونش رنگین شده، مردم را می خواند ولی جوابی نمی شنود، و کمک و یاری می طلبد اما کسی بیاری او نمی شتابد، و اسیرانم را می بینم که بر مرکوب هائی سوار و آن ها را می برند و سر فرزندم را به یزید هدیه می کنند!!!

 

هنگام احتضار نیز رسول خدا در حالی که اباعبد الله را به سینۀ خود چسبانده بود اشک می ریخت و می فرمود: مرا با یزید چه کار؟! پروردگار به او برکت ندهد،  پروردگارا! لعن و غضب خود را بر یزید بفرست...

 

کربلا سرزمین کرب و بلا

 

حضرت اباعبد الله علیه السلام روز دوم محرم سال شصت و یک هجری بود که وارد سرزمین کربلا شدند، و پس از آنکه از نام آن مکان جویا شدند و جواب شنیدند که اینجا را کربلا گویند، حضرت فرمودند:" أرض کربٍ و بلاء " زمین سختی و بلا، آنگاه مشتی از خاک آن زمین برگرفته بوئیدند و آن را در کنار خاکی که به همراه خود از مدینه آورده بودند گذاشته فرمودند: این خاکی است که جبرئیل علیه السلام برای جدم رسول الله صلی الله علیه وآله آورده بود و جدم را از جانب خدای تعالی خبر داد: این خاک از زمینی است که حسین در آن شهید می شود، آنگاه حضرت هر دو خاک را کنار هم قرار داده فرمودند: هردو دارای یک عطر هستند!!

پس از آن یاران و اهل بیت خود را امر کردند تا پیاده شوند و بارهای خود را پائین آورند و فرمودند: در این سرزمین خون های ما ریخته می شود، و در این مکان حرمت ما شکسته می شود و.....

آنگاه نگاهی به یاران و اهل بیت خود دوخته و با خدا چنین عرضه داشتند:" اللهم إنّا عترة نبیک محمد صلی الله علیه و آله، قد اُخرجنا و طُردنا و اُزعجنا عن حرم جدّنا، و تعدّت بنوا امیة علینا، اللهم فخذ لنا بحقّنا و انصرنا علی القوم الظالمین " بارالها! ما اهل بیت پیامبر تو محمد صلی الله علیه و آله هستیم، همانا [ظالمین] ما را طرد نموده و از حرم جدمان به جبر بیرون کرده، و بنی امیه به ما ظلم روا داشتند، بارالها! حقّ ما را از آنان بگیر و ما را بر قوم ظالم و ستمکار یاری فرما..

 

یاران اندک امام

 

امام علیه السلام هنگامی که از مکۀ مکرمه به طرف عراق حرکت نمود بیش از هزار نفر به همراه امام حرکت کردند، و اکثر آنان به طمع دنیا و حکومت و مال اندوزی به راه افتاده بودند، اما از رویداد ها و خطابه های حضرت در طول راه متوجه خطای خود شدند، لذا دسته دسته از امام جدا شدند و امام علیه السلام به اصحاب خود فرمودند:" الناس عبید الدّنیا و الدّین لعق علی ألسنتهم، یحوطونه ما درّت معایشهم، فإذا محصّوا بالبلاء قلّ الدیانون " مردم بنده های دنیا هستند (دنیا پرستند) و دین برای آنان مانند چیز شیرینی است که آن را مزه می کنند، تا زمانی که از راه دین دنیا را دارند گرد آن می چرخند، اما هنگامی که نوبت به امتحان و سختی رسید دینداران بسیار اندک خواهند بود!!

 

امام علیه السلام در زمین کربلا نیز در میان اصحاب خود ایستاد و به آنان فرمود: در این سرزمین ما کشته خواهیم شد، و در همین مکان مرقد های ما زیارت می شود، و جدم رسول خدا این خبر را به من داده است و هرگز در آن تخلف نخواهد شد.. هرکه می خواهد از ما جدا شود زودتر برود چرا که اگر صدای یاری خواستن ما را بشنود و ما را نصرت و یاری نکند آتش جهنم جایگاه او خواهد بود!!

 

آنان که هنوز برای کسب مال و مقام امیدی در دل داشتند پس از کلام امام از خیمه بیرون زدند و امام را با یاران اندک و با وفایش تنها گذاشتند، آنگاه بعضی از اصحاب کلماتی بیان کردند که نشانگر حب و اشتیاق آنان به امام و شهادت در رکاب حضرت بود، و روز عاشورا نیز از خودگذشتگی خود را در راه یاری امام و دین اسلام به اثبات رساندند و در عوض امام با دعای خود جایگاهی عظیم را در قیامت به آنان وعده فرمودند.

 

امام علیه السلام در یکی از نیایش های خود با خدای تعالی چنین عرضه داشتند:" اللهم اجعل لنا و لشیعتنا عندک منزلاً کریماً، واجمع بیننا و بینهم في مستقرٍ من رحمتک، إنّک علی کلّ شيئٍ قدیر " بار الها! برای ما و پیروان ما جایگاهی بزرگ و با ارزش نزد خود قرار بده، ما و آنان را در جوار رحمت خودت مستقر ساز، همانا تو بر انجام همۀ کارها قدرت داری.

 

بارالها! مارا از ياران و شيعيان اهل بیت علیهم السلام قرار بده، بارالها! توفیق عبرت و پند پذیری از فلسفۀ قیام اباعبد الله علیه السلام را از مجالس و محافل عاشورائی به ما عنایت بفرما. آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Sat 20 Jan 2007ساعت 4:15 PM  توسط فاطمه حسينى | 

بســـــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

عید سعید غدیر، عید الله الأکبر، روز اكمال دین و اتمام نعمت، روز اعلان خلیفة اللهی، و همچنین روز هلاک طاغوت سوم از اصحاب پیامبر، عثمان اموی را به منتقم آل محمد علیهم السلام و جمیع شیعیان و محبین مولا امیر المؤمنین تبریک و تهنیت می گویم

 

 

آخرین حج

 

بیست و سه سال بود که از بعثت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می گذشت، سیزده سال را با خوف و ترس و محنت و غم در مکه بسر برد، و ده سال است که از مکۀ مکرمه هجرت نموده، از همان شهری که به هنگام ترک آن به کعبه اش نظر دوخت و بسیار جدا شدن از آن برایش سنگین آمد و برای همین خدای منان به او وعده فرمود: " إنّ الذي فرض علیک القرآن لرادّک إلی معاد " همانا آن کسی که قرآن را بر تو فرض و واجب شمرد به یقین تو را به جایگاهت بر می گرداند!! و خدای تعالی وعده اش را وفا نمود.. پیامبرش را به زادگاهش برگرداند و اینک فرشتۀ وحی بر او نازل شده و خبر وفاتش را به او داده چه می گویم که خبر شهادت و کشته شدنش را!!!

و اکنون رسول خدا به جمیع امت خبر می رساند که آخرین سفر حج من می باشد هرکه طالبست در این سفر شرکت نماید. مسلمانان از هرسو به طرف مکه رو کردند، تا با پیامبر همسفر باشند و از معدن وحی بهره برند.. اینان همان مردمی هستند که پیامبر را کذاب و ساحر و مجنون می نامیدند، همان مردمی هستند که با او دشمنی ها کردند و ضربه ها زدند، آنانی که با وحشی گری خو گرفته بودند و انسانیت تنها نامی برای آنان بود، صلۀ رحم در میان آنان نبود، مواسات و مساوات نبود، و در عوض قطع رحم، برادر کشی و دشمنی، ظلم و بیداد گری، حتی به نزدیکترین افراد خود تا جائی که فرزندان خود را با دست خود زنده در زیر خاک می کردند!!!

اکنون با گرفتن تعالیم اسلامی در طول این مدت به وسیلۀ زبان گویا و مهربان و پر محبت رسول گرامی و بر اثر مجاهدت ها و دلاوری های برادر و پسر عم او علی بن ابیطالب و اموالی که همسرش حضرت خدیجه به پای نهال اسلام ریخت و فداکاری های عموی رسول خدا ابوطالب علیهم السلام و با خون شهدا که درخت تازه سربرآوردۀ اسلام  را آبیاری کرد مردمی مؤمن و پای بند به اخلاق نیکو شدند، اگر چه در میان آنان منافقینی هستند که تشنۀ خون اسلام و مسلمین می باشند و منتظر فرصتی برای از بین بردن آن!!!

مردم مشتاقانه برای انجام اعمال و فریضۀ حج به سوی مکه روان هستند و خوشنود از این که در این سفر پیامبر خدا در میان آنان است.. روز چهارم ماه ذی الحجه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و همراهیان او وارد مکه شدند و دیگران از دیگر شهرها و بلاد اسلامی دسته دسته به جمع آنان پیوستند.

 

سفارشات پی در پی در طول مدت حج

 

رسول خدا در این سفر خطبه های زیادی برای آنان ایراد فرمود و آنان را به عدالت و احسان و نیکی به یکدیگر سفارش می کرد و پیوسته به آنان تذکر می داد تا به کتاب خدا و مفسرین آن کتاب یعنی عترت و اهل بیتش متمسک باشند تا هرگز به ضلالت و گمراهی کشیده نشوند.

پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: شاید بعد از این شما را در این مکان نبینم، ای مردم! کلام مرا گوش فرا دهید، خون و مال شما بر یکدیگر حرام و باید حرمت آن را نگهدارید، به خدای تعالی باید جوابگوی کرده های خود باشید.

ای مردم! کلام مرا درک کنید و بدانید که دو چیز گرانبها در میان شما باقی می گذارم. کتاب خدا و عترت (اهل بیت) من، اگر به آنها چنگ بزنید (پیرو کتاب و اهل بیت باشید) هرگز گمراه نخواهید شد..... پس از آنکه اعمال حج تمام شد و در تمام این مدت آنچه گفتنی بود برای امت خود بیان کرد و با بیت الله و زادگاه خود مکه و همچنین با مردم وداع نمود که بعد از آن، آن حج را حجة الوداع نامیدند چرا که آخرین سفر پیامبر برای انجام مراسم حج بود.. پیامبر بار وبنۀ سفر را جمع نمود و با مسافران مدنی از مکه بیرون شد و حاجیان نیز از مکه خارج شدند...

مقداری از راه را رفته بودند، امین وحی حضرت جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد.." یا ایها الرسول! بلّغ ما انزل الیک من ربّک، و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته، و الله یعصمک من الناس!! إنّ الله لا یهدي القوم الکافرین!!! ای پیامبر! ابلاغ کن و به مردم برسان آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر این کار را انجام ندهی ابلاغ رسالت نکرده ای، و پروردگار تو را از شر مردم حفظ خواهد کرد، همانا پروردگار قوم کافر را هدایت نخواهد کرد.

حاجیان بر شتران خود راه را طی می کنند و از بیت الله الحرام و حرم امن الهی دور می شوند.. کلمات رسول خدا در عرفات، مشعر، منى و آن هنگام که پردۀ کعبه را گرفته بود و سخن می گفت همه و همه در گوش آنان طنین انداخته خوشنود و مسرورند از سفری که با رسول خدا داشتند و محزون و اندوهناک از اینکه پیامبر خبر وفات خود را دادند..

پیامبر نیز در فکر فرو رفته.. به آیندۀ امت فکر می کند، نگران است از اتفاق هائی که در آینده ای نه چندان دور اصحاب او برای اهل بیت پیش خواهند آورد!!

پروردگار امر فرموده تا پیامبر جانشین خود را به مردم معرفی نماید، به سرزمین جحفه می رسند، عده ای از حجاج از پیامبر جدا شده و از آن سرزمین گذشته اند و عده ای هنوز در راه هستند.. پیامبر در کنار برکه ای توقف نموده، به انتظار آنان که هنوز در راهند.. و امر می کند تا آنان که رفته اند را باز گردانند!! صحرای خشک و هنگام ظهر!! چرا پیامبر چنین دستوری داده اند؟! همه متعجب از این امر و به انتظار سخنی از پیامبر همه جمع شدند.. بعضی در کنار شتران خود نشسته و از سایۀ آن استفاده کرده اند تا شاید گرمای صحرا را کمتر احساس کنند، بعضی با لباس خویش سایبانی برای خود درست کرده اند، و بعضی...

از باروبنه ای که بر شتران بود برای پیامبر منبری آماده شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله بر روی آن رفته تا مردم به خوبی او را ببینند و کلام او را بشنوند.. با اشاره ای از پیامبر همۀ آن جمعیت در هاله ای از سکوت فرو رفت!!

رسول خدا صلی الله علیه و آله آغاز به سخن نمود: حمد و ستایش مخصوص خداست، خدائی که در عین تنهائی و بلندی مرتبه اش، به بندگان نزدیک است..... و همۀ مخلوقات را با قدرت و برهان تحت سلطۀ خود دارد، رحمت او همه چیز را در برگرفته، و در انتقام از ظالمین سرعت نمی ورزد.....

 

توقف در غدیر خم به امر پروردگار

 

پیامبر بس از حمد و ثنای الهی ادامۀ سخن داده و فرمودند: خود را بندۀ او می دانم و شهادت به ربوبیت او می دهم، و آنچه بر من وحی نموده را ابلاغ می کنم، و اگر چنین نکنم عذابی بر من خواهد رسید که هیچ کس را یارای دفع آن از من نیست، او مرا فرموده: اگر آنچه را بر من نازل کرده ابلاغ نکنم به منزلۀ آن است که هرگز ابلاغ رسالت نکرده ام!! ای مردم! من هیچ تقصیری در ابلاغ آنچه خدای تعالی بر من نازل فرمود با شما نداشتم..

جبرئیل از جانب پروردگار بر من نازل شد و گفت: در این مکان بایستم و تمام مردم را از سیاه و سفید و سرخرو اعلام نمایم که علی بن ابیطالب برادر، وصی و خلیفۀ من بر امتم و امام بعد از من است، او برای من همانند هارون برای موسی می باشد جز اینکه پیامبری بعد از من نیست، و او ولیّ امر شما بعد از خدا و رسول اوست، خدای تبارک و تعالی دربارۀ او این آیه را نازل فرمود: " إنّما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا، الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون " و علی بن ابی طالب کسی است که نماز را بپا داشت و در حال رکوع صدقه داد و اوست که در هر حال خدا را در نظر دارد.

 و من از جبرئیل خواستم از پروردگار طلب کند تا مرا معفو دارد از ابلاغ این رسالت ( معرفی علی بن ابیطالب به عنوان خلیفه و جانشین)، ای مردم! و این درخواست نبود جز اینکه قلت متقین و کثرت منافقین و افساد ملامت کنندگان و نیرنگ استهزا کنندگان به اسلام را می دانستم!!! همان کسانی که پروردگار در کتاب خود آنان را اینچنین وصف نموده " و تقولون بأفواهکم ما لیس لکم به علم، و تحسبونه هيّناً و هو عند الله عظيم " و حرفی بر زبان میرانید که علم به آن ندارید و این کار را سهل و کوچک می شمارید در صورتی که نزد خدا بسیار بزرگ است!! و بارها مرا آزار دادند و این تنها بخاطر ملازمت و نزدیکی او (علی بن ابیطالب) به من و توجه من به او بود، و اگر بخواهم نام آنان را بگویم و آنان را نشان دهم می توانم اما به خدا سوگند با بزرگواری در بارۀ آنان عمل نمودم، و با همۀ اینها، پروردگار از من راضی نخواهد شد مگر آنچه را در مورد علی بن ابیطالب نازل فرموده به شما ابلاغ نمایم.....

 

ولایت علی به امر پروردگار

 

ای مردم! بدانید به یقین پروردگار او را ولیّ امر شما و امام شما قرار داده و اطاعت و فرمانبرداری از او را بر هر خدا پرستی فرض و واجب کرده، مورد لعن خدا قرار گرفته آنکس که مخالفت او نماید، و مورد رحمت اوست آنکه او را پیرو باشد و تصدیقش نماید.

ای مردم! این آخرین مرتبه ای می باشد که در این جا می ایستم [و با شما سخن می گویم]، پس آنچه را که به شما می گویم بشنوید و اطاعت کنید و فرمان الهی را انجام دهید، زیرا که خدا پروردگار، و صاحب اختیار شما می باشد، و پس از او رسول و پیامبر او که با شما سخن می گوید، و پس از من علی صاحب اختیار و امام شما به امر پروردگار است، و پس از او امامت در ذریۀ من که از اولاد او (علی بن ابیطالب) هستند تا روزی که خدا و رسول او را ملاقات کنید می باشد.

حلالی نیست جز آنکه خدا و پیامبرش و آنان (آئمه علیهم السلام) حلال کرده باشند و حرامی نیست جز آنکه خدا و پیامبرش و آنان حرام کرده باشند خدای عزوجل تمام حلال و حرام را به من آموخت و من تمام آنچه را پروردگار از کتاب، حلال و حرام به من آموخته بود به او (علی) سپردم.

ای مردم! او (علی) را بر دیگران فضیلت دهید زیرا که پروردگار او را فضیلت داده، و او را قبول کنید زیرا که پروردگار او را بر شما منصوب نموده است.....

 

ثِقل اکبر و ثِقل اصغر

 

ای مردم! همانا علی و پاکیزگان از فرزندانم از صلب علی، اینان ثقل اصغر هستند و قرآن ثقل اکبر است و هر یک از این دو خبر دهنده و تأیید کنندۀ دیگری است و با او موافق و همراه، این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا زمانی که بر من کنار حوض (کوثر) وارد شوند آگاه باشید آنان امانت داران پروردگار در میان خلق و حکمرانان از طرف پروردگار در روی زمین هستند.

آگاه باشید که من رسالت را ادا کردم، بدانید آنچه بر من بود ابلاغ نمودم، بدانید که به همۀ شما آنچه را باید رساندم، بدانید تمام گفتنی ها را توضیح دادم،  آگاه باشید که خدای عزوجل فرمود و من نیز [از جانب پروردگار] به شما رساندم، آگاه باشید به یقین " امیرالمؤمنین " کسی جز این برادرم نیست، آگاه باشید بعد از من ریاست و امارت و حکومت بر مؤمنین برای کسی جز او (علی) بر کسی روا نمی باشد!!!

سپس پیامبر صلی الله علیه و آله بازوی امیرالمؤمنین علیه السلام را که در کنار او ایستاده بود گرفته بالا برد تا جائی که قدم های او به زانوی رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و فرمود: ای مردم! این علی، برادر و وصی و دارندۀ علم من و خلیفه و جانشین در میان امت من است بر کسانی که به من ایمان آورده اند.....!!! ای مردم! چقدر فاصله است بین آتش سوزان و اجر و پاداش بزرگ الهی.

ای مردم! دشمن ما کسی است که پروردگار او را سرزنش نموده و لعن فرموده، و دوست ما همانست که پروردگار او را مدح کرده و دوست می دارد.

ای مردم! آگاه باشید که من انذار دهنده و ترسانندۀ مردم از عذاب هستم و علی بشارت دهنده می باشد. ای مردم! همانا من رسول و پیامبر پروردگار هستم و علی امام و وصی من بعد از من، و امامان بعد از او از اولاد او هستند، آگاه باشید که من پدر آنانم و آنان (ائمه) از صلب و نسل علی می باشند.

 

منتقم آل محمدعلیهم السلام

 

آگاه باشید که آخرین امام از ماست و او قائم ما مهدی می باشد، او آشکار کنندۀ دین است، بدانید که او انتقام گیرنده از ظالمین است..... آگاه باشید او انتقام گیرندۀ خون اولیاء می باشد، آگاه باشید به یقین او یاری کنندۀ دین خداست. آگاه باشید اوست که پیامبران در گذشته نیز به آمدن او بشارت دادند..... همانا او ولی خدا در زمین، و حاکم خدا در میان خلق او و امانت دار خدا در نهان و آشکار است.

 

دعوت به بیعت نمودن

 

ای مردم! همانا من [آنچه را باید برای شما بیان کنم] برای شما بیان کردم و به شما فهماندم و تنها علی بعد از من است که به شما می فهماند. آگاه باشید پس از اتمام خطبه ام شما را به بیعت کردن با او و اقرار و اعتراف به ولایت علی دعوت می کنم.

بدانید که من با خدا بیعت کردم و علی با من و من از شما به امر پروردگار برای او بیعت می گیرم و خدا در قرآن فرموده: " ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله، يد الله فوق ایدیهم، فمن نكث فإنّما ينكث على نفسه و من اوفی بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجراً عظيما " ای رسول! مؤمنانی که با تو بیعت کردند همانا با خدا بیعت کردند، دست خدا بالای دست آن هاست، پس هرآنکس که نقض بیعت کند در حقیقت بر زیان و هلاک خویش اقدام کرده و هرکه با عهدی که با خدا بسته وفا کند بزودی پروردگار پاداش بزرگی به او عطا خواهد نمود. ای مردم! با پروردگار بیعت کنید و با من و علی امیرالمؤمنین و حسن و حسین و امامان از آنها در دنیا و آخرت به عنوان امامت باقی مانده بیعت کنید، پروردگار مکر کنندگان را هلاک و وفا کنندگان به این بیعت را مورد رحمت خود قرار می دهد.

ای مردم! آنچه را من گفتم شما نیز بگوئید و به علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید و بگوئید:" الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدي لو لا ان هدانا الله " ستایش خدای را که ما را بر این مقام راهنمائی نمود، که اگر لطف و راهنمائی او نبود ما به خود در این مقام راه نمی یافتیم.

ای مردم! هر که از پروردگار و رسول او و علی و امامانی که نام آنان را برای شما ذکر کردم اطاعت و فرمانبرداری کند به یقین رستگار شده.....

پروردگارا مؤمنین را بیامرز و غضب و خشم خود را بر کافرین فرود آر، و حمد و ستایش مخصوص پروردگار است.

 

ابلاغ خطبه غدیر به دیگران

 

پیامبر صلی الله علیه و آله در میان کلمات و خطبۀ خود فرمودند: بزرگترین امر به معروف آن است که کلمات و گفته های مرا فرا گیرید و آن را به دیگران برسانید. بنا بر این ابلاغ و رساندن خطبۀ پیامبر به دیگران وظیفه ایست که بر دوش هر مسلمان گذاشته شده و اگر رساندن آن وظیفۀ دینی است قبول آن نیز وظیفه است!! آن کس که فرمان غدیریۀ پیامبر را قبول نکند از حزب شیطان است، از حزب همان کسی که در روز غدیر محزون اما در روز سقیفه خوشنود و مسرور شد!

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: پیامبر صلی الله علیه و آله به من خبر داد: ابلیس و اصحاب او در غدیر حاضر بودند و هنگام منصوب شدن من اصحاب ابلیس به او گفتند: امت، پس از این مورد رحمت پروردگار قرار گرفتند و دیگر گمراه نخواهند شد و ما را دیگر به آنان راهی نیست..

پیامبر در ادامۀ سخن خود فرمود: ای علی! بعد از من هنگامی که این مردم بیعت تو را بشکنند ابلیس اصحاب خود را جمع می کند و آنها برایش سجده می کنند و می گویند: ای آقا و رهبر ما! تو بودی که آدم را از بهشت بیرون کردی!!! و ابلیس به آنان می گوید: کدام امت پس از پیامبر خود گمراه نشدند!! چگونه یافتید مرا؟ کاری کردم تا این مردم امر خدا و پیامبر را دربارۀ فرمانبرداری از علی کنار گذارند!!!

و در حدیث قدسی آمده است " لو اجتمع الناس علی ولایة علي ما خلقت النار" اگر مردم همه بر ولایت علی اجتماع می کردند هرگز آتش جهنم را خلق نمی کردم.

 

اولین بیعت کنندگان و اولین بیعت شکنان

 

طبری از قول زیدبن ارقم می گوید: پس از اتمام خطبۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و دعوت آنان به بیعت با امیرالمؤمنین علیه السلام مردم به سوی مولا شتافتند و با او بیعت کردند، ابوبکر، عمر، طلحه و زبیر اولین کسانی بودند که با مولا بیعت کردند و عمر کسی بود که بزرگترین تبریک را به مولا عرضه کرد او گفت: " بخ بخ لک یا علی، اصبحت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنة " نه تنها اقرار به امارت و ریاست مولا برای خود کرد که حتی برای همۀ مردان و زنان مؤمن!!!

 در آن هنگام جوانی خوش صورت و زیبا چهره کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاده بود و گفت: به خدا سوگند، روزی مانند امروز ندیدم چگونه رسول خدا کار پسرعمویش را محکم نمود و برای او از مردم پیمانی گرفت که جز کافرین به خدا و رسول او آن بیعت را نمی شکنند، وای بر کسی که پیمان او را بشکند!! عمر کلام آن جوان را شنید و با ناراحتی به پیامبر رو کرد و گفت: آیا شنیدی این مرد چه گفت؟! حضرت فرمودند: آیا او را شناختی؟ عمر گفت نه او را نشناختم. حضرت فرمودند: او امین وحی جبرئیل بود! ای عمر! مواظب باش تو این پیمان را نشکنی، اگر چنین کنی خدا و رسول او و ملائکه و مؤمنان همه از تو بیزار خواهند بود!!!

 

بیعت از تمام حاضران

 

پس از خطبۀ پیامبر صلی الله علیه و آله تمام کسانی که در آن سرزمین حضور داشتند به امر پیامبر با امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کردند و این مراسم سه روز طول کشید، وحتی بانوانی که برای مراسم حج رفته بودند و در غدیر حاضر بودند با مولا بیعت کردند به این صورت که به فرمان رسول خدا طشت آبی گذاشتند و در میان آن پرده ای زدند، امیرالمؤمنین دست خود را در طرفی از طشت قرار دادند و زنان نیز هر کدام دست خود را در طرف دیگر طشت می گذاشتند و این به منزلۀ بیعت با مولا بود، که این خود نشانگر جند مطلب است: اول اینکه در امور دینی بین مرد و زن فرقی نمی باشد و آنچنانکه مردان موظف به انجام اعمال دینی هستند زنان نیز موظف می باشند. دوم اینکه مسئلۀ بیعتِ با مولا از نظر خدا و رسول او چنان اهمیت داشته که حتی در آن صحرای گرم و حتی به این صورت باید همه با او بیعت کنند. سوم مسئلۀ اهمیت حجاب در اسلام می باشد که در آن هنگام و با شخصی همانند علی که معصوم می باشد بانوان مأمور به حفظ حجاب و ستار بین خود و مرد اجنبی هستند.

 

غدیر بهترین عیدها

 

پیامبر صلی الله علیه و آله روز غدیر را عید نامیدند و حتی آن را بهترین عیدها خواندند و فرمودند: بهترین عیدهای امت من روز غدیر است، و آن روزی است که پروردگار مرا امر کرد علی را رهبر و راهنمای مسلمین قرار دهم، تا پس از من او هدایتگر آنان باشد، و آن روزی است که خدای تعالی دین را کامل نمود (الیوم اکملت لکم دینکم...) امروز دین را بر شما کامل نمودم.....

در کتاب های بکری (کسانی که امیرالمؤمنین را خلیفۀ بلا فصل پیامبر ندانستند و ابوبکر را خلیفۀ پیامبر می دانند، و عده ای از آنان به عمد و عده ای به جهل نام سنی یعنی پیرو سنت پیامبر را بر خود گذاشته اند!!) از جمله: تفسیر طبری و مسند احمد بن حنبل از قول طارق بن شهاب که غیر مسلمان و از اهل کتاب می باشد نقل شده است: روزی نزد عمر آمده گفت: اگر آیۀ " الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتي " در دین ما نازل شده بود، آن روز را عید می گرفتیم!!!

 

غدیر عید فرشتگان

 

هنگامی که حضرت فاطمه به عقد امیرالمؤمنین علیهما السلام در آمدند اگر چه در زمین مراسم بسیار ساده و بی آلایش بود و حتی نثاری بر سر عروس ریخته نشد اما عرشیان شادی بپا نمودند، و پروردگار درخت طوبی را امر نمود تا دُر و یاقوت و زبرجد و .... نثار عروس بهشتی نماید و حوریان را امر فرمود تا دامن های خود را از این نثار پر کنند!!!

حضرت رضا علیه السلام می فرمایند:" و إنهم فی ذلک الیوم لیهادون نثار فاطمة سلام الله علیها " در روز غدیر فرشتگان نثار عروسی فاطمه سلام الله علیها را به یکدیگر هدیه می کنند...

 

غدیر عید ائمه و شیعیان

 

روزی عده ای از شیعیان و محبین نزد امام خود حضرت صادق علیه السلام جمع شده بودند تا از محضر حضرتش بهره برند، حضرت رو به آنان کرده فرمود:" أتعرفون یوماً شیّد الله به الاسلام و..... " روزی را که پروردگار اسلام را قائم کرد و آن را بالا برد و ستون های دین را ظاهر نمود و آن را عید برای ما و پیروان و دوستان ما قرار داد آیا می دانید کدام روز است؟ اصحاب عرضه داشتند: خدا و رسول و فرزند رسول خدا به آن داناتر می باشند، ای سید و بزرگ ما! آیا آن روز عید فطر است؟ حضرت فرمودند: خیر اصحاب پرسیدند: آیا روز عید اضحی می باشد؟ حضرت فرمودند: خیر، اگر چه این دو روز، روزهای بزرگ و با شرافت است اما آن روز برتر از این دو روز است و آن روز هیجدهم ذی الحجه می باشد و آن روزی است که پیامبر هنگامی که از حجة الوداع باز می گشت و به غدیر خم رسید پروردگار جبرئیل را امر نمود تا بر پیامبر هنگام نماز ظهر نازل شود و به او بگوید که ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را به مردم ابلاغ نماید و.....

                                                                    

 

الحمد لله رب العالمين كما فضلنا في دينه على من جحد و عند، و في نعيم الدنيا على كثير ممن عمد، و هدانا بمحمد نبيه صلى الله عليه و آله و شرفنا بوصيه و خليفته في حياته و بعد مماته أمیر المؤمنين صلى الله عليه، اللهم انّ محمدا صلى الله عليه وآله نبينا كما أمرت، و علياً صلى الله عليه مولانا كما أقمت، و نحن مواليه و أولیاؤه.

 

+ نوشته شده در  Mon 8 Jan 2007ساعت 3:10 AM  توسط فاطمه حسينى | 
                                              بســـــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

با سلام و تبریک به دوستان گرامی بمناسبت عید سعید قربان و هلاکت فرعون عراق(صدام )

چون متن مربوط به حضرت مسلم علیه السلام را به تازگی روی وب گذاشته بودم , نخواستم از روی وب آن را بردارم .

از طرف دیگر چون ایام عید قربان , و هلاکت فرعون عراق (صدام) است , نخواستم وب را سیاه پوش نگاه دارم .

از این رو متن جدید نگذاشتم , لیک وب را از سیاه پوشی در آوردم .

 

نکته دیگر اینکه :

از دوستانی که قدم رنجه می کنند و به این وب تشریف می آورند , تشکر کرده , و معذرت می خواهم که به سبب بعضی مشاغل نتوانستم به وبهای زیبایشان سر بزنم .

ان شاء الله تعالی اگر فرصتی پیش آمد به وبهایشان سر می زنم و از نوشته هایشان استفاده می کنم .

موفق باشید و همیشه دوستدار اهل بیت علیهم السلام. 

 

+ نوشته شده در  Sun 31 Dec 2006ساعت 2:49 AM  توسط فاطمه حسينى | 

 بســــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

روز نهم ذی الحجه – روز عرفه – روز شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را به منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ آزادگان عالم تسلیت عرض می کنم. به امید روز ظهور و حکومت عدل الهی.

 

هلاک معاویه و حکومت یزید

 

هنگامی که معاویه به هلاکت رسید و یزید لعنة الله علیهما به حکومت رسید، برای والی خود ولید بن عتبه در مدینه نوشت تا از ابا عبدالله بیعت بگیرد!! ولید شبانه از پی حضرت فرستاد، و حضرت که از مکنون سرّ او آگاه بودند، با عده ای به سوی منزل او حرکت کردند و فرمودند: من می دانم معاویه به هلاکت رسیده و ولید می خواهد از من برای یزید بیعت بگیرد و هرگز این کار انجام نمی شود.....

 

امام حسین علیه السلام بر ولید وارد شدند و مروان بن الحکم را نزد او دیدند!! ولید به حضرت خبر هلاک معاویه را داد و نامۀ یزید را برای حضرت خواند و خواست از حضرت برای یزید بیعت بگیرد!! حضرت فرمودند: گمان کنم به بیعت سری و مخفیانه راضی نخواهی شد و دوست داری در ملأ عام و در مقابل دیدگان مردم از من بیعت بگیری تا مردم بر این امر واقف شوند.

 

ولید کلام حضرت را تأیید نمود، و حضرت داستان بیعت را به فردا موکول کردند و خواستند بیرون بیایند که مروان از بیرون رفتن حضرت بدون بیعت خوشنود نبود و ولید را از این کار برحذر داشت!! و اصرار بر گرفتن بیعت از امام کرد و کلماتی بین امام و مروان گذشت و بالاخره امام بدون بیعت دادن بیرون آمدند.....

 

خروج امام حسین علیه السلام از مدینه

 

فردای آن روز ولید از پی ابا عبدالله فرستاد تا برای دادن بیعت حاضر شوند، اما حضرت ممانعت کردند و مهلت طلبیدند، و در نیمه های شب پس از وداع با مراقد مطهر جدّ و مادر و برادرشان صلوات الله علیهم اجمعین، به همراه برادران، فرزندان و..... از مدینه به طرف مکه خارج شدند و هنگام خروج از شهر این آیۀ کریمه را تلاوت می کردند:" فخرج منها خائفاً یترقّب، قال: ربّ نجّني من القوم الظالمین " [موسی] از شهر خارج شد و حال آنکه از دشمنان ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه ای، عرض کرد: بار الها! مرا از این قوم ظالم رهائی بخش!

 

حضرت در سالروز تولدشان، روز سوم شعبان به همراه اصحاب خود وارد مکه شدند و این به منزلۀ تولدی دوباره بود که از گزند والی مدینه و اطرافیانش مخصوصا مروان نجات پیدا کردند. حضرت با تلاوت این آیه وارد مکه شدند:" ولمّا توجّه تلقاء مدین قال: عسی ربي أن یهدیني سواء السّبیل " و هنگامی که [موسی] متوجه بسوی شهر مدین شد گفت: امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند..

 

هنگامی که مردم متوجه ورود حضرت شدند به دیدار حضرت شتافتند و پس از دیدار، مشکلات و مسائل خود را با حضرت در میان می گذاشتند و مهمترین مطلب موضوع روز: هلاک معاویه و حکومت یزید علیهما لعائن الله بود.....

 

نامۀ شیعیان امیر المؤمنین به اباعبدالله

 

در شهر ها و بلاد مسلمان نشین خبر حکومت یزید فاسق و بیعت نکردن امام علیه السلام منتشر شد، از جمله کوفیان متوجه این مطلب شدند. شیعیان و محبین حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در منزل سلیمان بن صرد خزاعی جمع شده و با هم همدل شدند تا از ابا عبدالله علیه السلام دعوت کنند تا رهبری آنان را بر عهده گیرند، زیرا قبل از این، پس از شهادت امام حسن علیه السلام از حضرت همین درخواست را کرده بودند ولی امام به آنان فرموده بود: پیمانی با معاویه دارم و دوست ندارم آن را بشکنم، پس از هلاک او در این امر نظر می کنم!!!

 

نامه ها به سوی حضرت سرازیر شد.. اولین نامه از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجیّه، حبیب بن مظاهر و..... بود، در این نامه پس از حمد و ثنای الهی و ستایش از حضرت، چنین آمده بود: خدا را شکر که دشمن سرسخت شما را نابود کرد، همان دشمن ستمکاری که بر این امت حمله ور شده و به زور بر مسند خلافت تکیه زد و بیت المال را چپاول نمود، سپس بهترین ها را به به قتل رساند و بد کاران را رها کرد و اموال پروردگار را در میان دولتمردان و متمولین دست بدست چرخاند.

 

آنچنانکه پروردگار قوم ثمود را نابود کرد آنان را نیز نابود نماید، همانا برای ما رهبر و پیشوائی نیست، به سوی ما بیا باشد که خدای تعالی بوسیلۀ شما ما را بر حق رهنمون شود.....

سپس نامه را مهر و موم کرده بوسیلۀ دو نفر آن را به مکه به سوی امام فرستادند، و پس ا ز دو روز نامۀ دیگری و پس از آن نامه های دیگر تا آنکه دوازده هزار نامه نزد امام علیه السلام جمع شد!!! و در تمام آن ها از امام درخواست شده بود تا به سوی آنان بشتابد و زمام رهبری آنان را به دست گیرد!!!

 

پاسخ ابا عبدالله به اهل کوفه

 

پس از آنکه در مدت کوتاهی آن مقدار نامه نزد امام جمع شد، حضرت ابا عبدالله علیه السلام نامه ای به این مضمون برای مردم کوفه مرقوم داشتند: از حسین بن علی به گروهی از مؤمنین و مسلمانان، آخرین نامه های شما به دست من رسید و منظور شما را بر آنچه اراده کرده اید آگاه شدم، گفته و خواستۀ شما این است که به سوی شما بیایم چرا که رهبر و امامی ندارید، من برادر و پسر عمم مسلم بن عقیل را به سوی شما می فرستم تا من را بر عزم و تصمیم شما آگاه سازد، و پس از آن به زودی انشاءالله به سوی شما خواهم آمد.

 

به جان خودم سوگند امام نیست مگر آن کسی که حکم را به کتاب خدا جاری نماید و به عدالت رفتار کند، و به دین حق عمل کند، و تمام وقت خود را در راه خدا صرف نماید.....

 

سفیر دلاور

 

پس از آن امام حسین علیه السلام به مسجد الحرام آمده، دو رکعت نماز ما بین رکن و مقام بجا آوردند و با پروردگار نیایش نموده و نامه را به سفیر خود مسلم بن عقیل سپرده و او را به تقوی و کتمان سر سفارش نمود و فرمود: به کوفه می فرستمت و آنچه مقدر شده باشد خدای متعال آن را بر ما جاری می سازد وامیدوارم به زودی من وتو در زمرۀ شهیدان باشیم، با استعانت به پروردگار حرکت کن و در کوفه در نزد مطمئن ترین افراد مأوا کن.....

 

مسلم بن عقیل این سفیر دلاور از مکه حرکت نمود و به مدینه آمد و پس از تجدید عهد و زیارت مرقد مطهر رسول خدا و وداع با خانوادۀ خود به سوی کوفه حرکت نمود، و از میان راه و همچنین پس از ورودش در کوفه پیوسته امام و رهبر خود را در جریان امر قرار می داد. پس از آنکه مردم از ورود مسلم سفیر ابا عبدالله با خبر شدند، دسته دسته به نزد او می رفتند و او نامۀ امام علیه السلام را برای آنان خواند.

 

شیعیان از شنیدن نامۀ امام بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و اشک می ریختند، پس از آن با مسلم بیعت کردند، و تعداد بیعت کنندگان با مسلم را از هیجده تا چهل هزار نفر نوشته اند!!

 

بعضی از بزرگان آنان به نمایندگی از دیگران سخن گفتند، از جمله عابس بن ابی شبیب و حبیب بن مظاهر بودند که بر سخن و پیمان خود تا شهادت و ریختن خون بپای درخت اسلام ایستادگی کردند، و از شهدای کربلا شدند، شهدائی که به فرمودۀ امام افضل از آنان نباشد!!

 

مضمون کلام عابس آن شهید دلاور در معرفی خود اینچنین بود: من نمیدانم در دلهای مردم کوفه چه می گذرد!! و قصد فریب شما را هم ندارم، به خدا سوگند آنچه در وحودم نگاشته شده این است: از هرگونه یاری در راه شما دریغ نمی کنم و با شمشیری که در دست دارم با دشمنان شما می جنگم و چشم داشنی در این هدف جز اجر و پاداش الهی ندارم.....

آنگاه که مسلم روح ایمان، حماس و فداکاری را در مردم دید نامه ای به امام علیه السلام نوشت و از حضرت دعوت نمود تا به کوفه بیاید.

 

نامۀ شیعیان ابو سفیان به یزید

 

شیعیان و محبین ابوسفیان و معاویه، همان جیره خواران درباری نیز برای یزید نامه نوشتند و از او خواستند تا والی کوفه را تغییر دهد چرا که والی کوفه نمی خواست با ضرب و شتم مردم را از مسلم دور نماید.

 

یزید به پیشنهاد سرجون آزاد شدۀ معاویه لعنة الله علیهم نامه ای برای عبید الله بن زیاد که در آن زمان والی بصره بود نوشت و با اینکه از عبید الله کینۀ دیرینه داشت، اما در مقابل اهل بیت علیهم السلام همۀ دشمنان با هم متحد می شوند وهمۀ کینه ها تبدیل به دوستی می گردد!!

 

در آن نامه پس از مدح و ثنای ابن زیاد! ولایت کوفه را به او سپرد و از او خواست تا به کوفه رود و مسلم بن عقیل را گرفته یا بکشد و یا او را تبعید نماید!! عبید الله هم بی وقفه شروع به مأموریت ننگین خود کرد و قبل از این که از بصره خارج بشود فوراً دستور داد رسول و فرستادۀ ابا عبدالله علیه السلام را که حامل نامه از طرف حضرت برای بزرگان شهر بود گردن زنند!!!

 

پس از آن در مسجد جامع به منبر رفت و مردم را از مأموریت جدید خود آگاه کرده و آنان را در مقابل کوچکترین حرکتی بر علیه حکومت تهدید به قتل نمود.

 

ورودی ننگین و شیطانی به کوفه

 

ابن زیاد برای اینکه قبل از ورود ابا عبدالله علیه السلام به کوفه برسد با سرعت زیاد مسیر بین دو شهر را طی کرد، و در بیرون شهر توقف نمود تا شب فرا رسد و از تاریکی شب برای فریب مردم استفاده کرد، و با تغییر لباس وارد شهر کوفه شد!!

 

مردم که سخت در تب و تاب ورد امام بودند، هنگامی که این شیطان پلید با آن لباس وارد شهر شد گمان کردند این همان فرشتۀ نجات و رهبری است که انتظار او را می کشیدند!! دور او را گرفتند، اشک شوق می ریختند و به او خوش آمد می گفتند!! ابن زیاد هم سکوت نموده و جوابی نمی داد تا اینکه به دار الاماره رسید، آنگاه چهرۀ کریه خود را نشان داد و خود را معرفی کرد، وارد دار الاماره شد و مردم فریب خورده  پشیمان متفرق شدند!!

 

فردای آن شب مردم را به دستور ابن زیاد در مسجد جمع کردند و آن شوم نابکار با سخنرانی فریبنده ای مردم ساده لوح را به خود جلب نمود و قیام کنندگان را تهدید به قتل کرد.

 

آغاز تنهائی مسلم

 

با سخنان فریبنده و در عین حال تهدید آمیز ابن زیاد لعین عدۀ زیادی از مسلم سلام الله علیه کناره گرفتند، و مسلم مجبور شد تا جایگاه خود را تغییر دهد و از منزلی که بود به منزل هانی بن عروه رضوان الله تعالی علیه منتقل شد تا جایگاهش مخفی باشد، زیرا محل اقامت او در بین مردم مشهور شده بود، اما ابن زیاد از مکر و حیلۀ خود استفاده کرد و بوسیلۀ جاسوس خود فهمید که مسلم بن عقیل در منزل هانی بن عروه مخفی شده است. عبید الله با هزار نیرنگ هانی را به دار الاماره آورده و او را در همانجا به زندان انداخت!! پس از آن به مسجد رفت و مجدداً مردم را از یورش و شورش بر علیه حکومت تهدید نمود.

هنگامی که مسلم از دستگیری هانی با خبر شد قیام کرد و به همراه پیروانش به دار الاماره هجوم بردند و آن روز ترویه هشتم ذی الحجه بود، همان روز نامۀ مسلم به دست ابا عبد الله علیه السلام رسیده بود، زائرین بیت الله همه محرم می شدند تا به سوی عرفات برای انجام مراسم حج بیرون روند امام علیه السلام نیز با یاران با وفای خود محرم شد اما نه برای رفتن به عرفات آنان برای حج اکبر محرم شدند برای شهادت و اسارت محرم شدند، حاجیان به سوی عرفات کوچ کردند و امام و اصحاب با وفایش به سوی شهر شهادت، به سوی کربلا..

 

مسلم با جمعیتی بیش از چهار هزار نفر اطراف دار الاماره را گرفتند و عبید الله بن زیاد از ترس جان به داخل دار الاماره پناهنده شده بود وسعی می کرد حلقۀ محاصره را بشکند.

 

پنج نفر از بزرگان شهر به دستور ابن زیاد در میان یاران مسلم رخنه کردند، و آنان که از صفات کوفیان و بی وفائی آنان آگاه بودند به خوبی انجام وظیفه کردند و مردم را با تطمیع و وعدۀ زر و عده ای را با ترس از شمشیر و قتل فریب دادند، مردم کوفی نیز با عذر تراشی سرپوشی بر وجدان خود نهاده می گفتند: نباید خود به استقبال خطر برویم، به خانه هامان برگردیم و ببینیم مقدرات الهی چه می کند!!

 

پس از گذشت مدتی نه طولانی مسلم بن عقیل آن سفیر یکه تاز و دلاور خود را تنها با سی نفر از مردم دید و آنان نیز دسته دسته رفتند و مسلم را تنهای تنها گذاشتند!!!

 

شبی در غربت

 

مسلم بن عقيل رضوان الله تعالی عليه در کوچه های وحشت زدۀ کوفه خود را تنها یافت، دربِ خانه ای را باز دید که مادری نگران و مضطرب به انتظار فرزندش ایستاده.. به دیوار آن منزل تکیه داد.. آنجا منزل طوعه بود، زنی مؤمن و فداکار، زنی که از هزاران مرد غیور تر و شجاع تر بود، زنی که روح ایمان در وجودش تابیدن گرفته بود، زنی که نامی بلند، زیبا و روشن برای خود در تاریخ ثبت کرد اگرچه هزاران مرد در همان زمان نام هائی پست، زشت و تاریک تر از سیاهی شب در تاریخ از خود به جا گذاشتند!!

 

طوعه رضوان الله تعالی علیها در بدو امر مسلم بن عقیل سلام الله علیه را نشناخت و از او خواست تا از کنار منزل او کنار رود، اما پس از آنکه متوجه شد او سفیر امام حسین فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله می باشد با جان و دل او را به منزل راه داده و در اطاقی داخل منزل او را پناه و مأوا داد..

آن شب را مسلم بن عقیل با نگرانی در تنهائی با خدا به راز و نیاز و عبادت سپری کرد و می دانست ساعاتی بیشتر در این دنیا نخواهد بود و بزودی شربت شهادت را می نوشد، او نگران برای خود نبود، هراس و نگرانی او برای امام و رهبرش حضرت ابا عبد الله بود که به همراه اصحاب، زنان و کودکان خود به سوی شهر شهادت در حرکت است.

 

فرزند نابکار!!

 

خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید:" ... و یخرج المیت من الحي " و پروردگار مرده را از زنده خارج می سازد، تأویل این آیه و آیات مشابه آن به افراد کافری است که از مؤمنین متولد می شوند، و یکی از مصادیق آن " بلال " فرزند نابکار طوعه، آن زن مؤمن و فداکار است که مسلم بهشت را برای آن زن ضمانت کرد!!

بلال که از سرّ مادر آگاه شد، با اینکه به مادر قول داده بود مخفی شدن مسلم را در آن منزل کتمان کند، اما شیطان، هوای نفس و مال دنیا او را به طمع وا داشت تا از جائزه ای که ابن زیاد قرار داده بود بی بهره نمانَد!!

بلال رفیق خود، فرزند محمد بن اشعث لعنة الله علیهم را از مخفی گاه مسلم آگاه ساخت، و او خبر را به پدر خود محمد داد و محمد نیز این خبر را به ابن زیاد علیهم لعائن الله گفت، و چیزی نگذشت که به دستور ابن زیاد منزل طوعه آن زن پارسا در احاطۀ سربازان ظالم و ستمگر حکومتی درآمد!!!

مسلم بن عقیل که در خواب عموی بزرگوارش مولا امیر المؤمنین علیه السلام خبر شهادت او را داده بودند، با شنیدن صدای سم ستوران شمشیر را برداشت و برای اینکه آن از خدا بی خبران متعرض آن بانوی مؤمن، و خانه و کاشانۀ او نشوند از منزل بیرون آمد..

 

نبردی مظلومانه

 

مسلم با دلی پر خون از شدت ناراحتی از دعوت امام به کوفه، کوفه ای که مردمی نامهربان، بی وفا، و پیمان شکن را در خود جا داده است، اما با عزمی راسخ برای شهادت از منزل بیرون آمد، بیش از هفتاد نفر از هر سو با شمشیر و نیزه و حتی با سنگ و آجر به مسلم حمله ور شده بودند، و او به تنهائی با این نابکاران در جنگ و ستیز بود!!

تمام بدن مسلم را خون گرفته بود و او بی اعتنا دلاورانه با آنان می جنگید و پس از نبردی سنگین او را با مکر و حیله دستگیر کرده و به سوی دار الاماره بردند. مسلم از محمد بن اشعث خواست تا کسی را به سوی امام بفرستد و گفت به او بگو مسلم می گوید: من در دست این قوم اسیر شدم و گمان می کنم قبل از این که شب فرا رسد من کشته خواهم بود، برگرد و به سوی کوفیان نیا، اینان همان اصحاب پدرت هستند که آن بزرگوار تمنای فراق و جدائی آنان را به مرگ و یا کشته شدنش داشت...!!

مسلم را مظلومانه وارد دار الاماره کردند.. ابن زیاد به مسلم رو کرده و با شماتت گفت: به کوفه آمدی و جمع آنان را متفرق کردی! و آنان را به دشمنی بر یکدیگر خواندی و... مسلم در جواب آن پلید از خدا بی خبر فرمود: هرگز چنین نیست، اهل این شهر از ما دعوت کردند و بر این عقیده بودند که شماها بهترین های آنان را کشتید، اموال آنان را غارت کردید، و از هر ظلم و بیداد گری فرو گذاری نکردید، آمدیم تا بین آنان به حق حکم کنیم، و آنان را به کتاب خدا دعوت کنیم و...

پس از رد و بدل شدن سخنانی بین آن دو عبید الله بن زیاد که بیش از آن تحمل شنیدن سخن حق را نداشت نعره کنان فریاد برآورد: مسلم را به بالای قصر ببرید و گردن او را بزنید!! و بدنش را به پائین قصر بیندازید!!!

 

پیشاهنگ شهدای کربلا

 

در حالی که مسلم ذکر خدا بر زبان داشت، بالای بامش بردند و هنگامی که خواستند سر مبارک او را از بدن جدا کنند با خدا چنین نیایش کرد:" اللهمّ احکم بیننا و بین قوم غرّونا و کذبونا و خذلونا " بار الها! داوری کن بین ما و بین این گروهی که ما را فریب داده و به ما دروغ گفتند و دست از یاری ما برداشتند..

آنگاه سر مسلم را از بام قصر آویزان کرده و گردن او را زدند و بدن شریف او را از بالای قصر به پائین پرتاب کردند!!! مسلم اولین شهید از کاروان حسینی بود که در روز عرفه به شهادت رسید. و السّلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا..

 

پس از آنکه مسلم بن عقیل را به قتل رساندند، عبید الله لعین دستور داد هانی بن عروه پیر مردی که بیش از نود سال از عمرش می گذشت را دست بسته به بازار شهر برده و در آنجا در مقابل چشم مردم به شهادت رسانند تا رعب و وحشت بیشتری در دل های مردم ایجاد شود!! هانی را به بازاری که گوسفندان را در آنجا می فروختند بردند!! و با اینکه او بزرگ قوم و شخصیتی معروف در آن شهر بود هیچ کس به یاری او قیام نکرد!!!

 

مأموری که کشتن او را عهده دار بود به او گفت: گردنت را جلو بیاور تا آن را بزنم، هانی رضوان الله تعالی علیه گفت: هرگز به شما کمک نمی کنم و در این راه سخاوتمند نیستم!! آنگاه قاتل او ضربه ای به گردن هانی زد که کارگر نشد و ضربۀ دوم را وارد کرد در حالی که هانی زیر لب با خدا چنین نیایش داشت:" إلی الله المعاد، اللهمّ إلی رحمتک و رضوانک " بازگشت به سوی پروردگار است، بار الها! به سوی رحمت و رضایت تو می آیم..

 

آنگاه به فرمان عبید الله لعنة الله علیه پاهای مسلم و هانی رضوان الله تعالی علیهما را به طنابی بسته و در شهر کوفه می چرخاندند، و سپس بدن آن دو شهید مظلوم، پیشاهنگ شهدای کربلا را واژگون بر دار زده و سر های آن دو را به شام برای یزید شوم علیه لعائن الله بردند!!!

 

اللهمّ خصّ أنت اوّل ظالم باللعن منّي، و ابدأ به اولاً ثم الثاني و الثالث و الرابع، اللهمّ العن یزید خامساً، و العن عبید الله بن زیاد و ابن مرجانة و عمربن سعدٍ و شمراً و آل أبي سفیان و آل زیاد و آل مروان إلی یو القیامة

 

+ نوشته شده در  Fri 29 Dec 2006ساعت 10:6 PM  توسط فاطمه حسينى | 

 بســـــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

شهادت امام محمد بن علی، باقر علم النبیین را به منتقم آل محمد علیهم السلام و شیعیان و محبین حضرت تسلیت عرض می کنم

 

احضار حضرت باقر علیه السلام به شام

 

روزی هشام بن عبد الملک بن مروان لعنة الله علیهم از والی خود در مدینه خواست تا حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام را از مدینه به شام اعزام دارد، و قصد داشت در این سفر انتقام شوم خود را که در اثر حسادتی که در مکه از کرامت و شرف و بزرگواری این دو بزرگوار دیده بود و در قلب پلیدش بوجود آمده بود بگیرد! والی مدینه حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام را به شام روانه کرد، هنگامی که آنان را به دربار هشام بردند، آن پلید به خیال خود برای تحقیر آن دو بزرگ سه روز اجازۀ ورود به آنان نداد...

پس از آن مجلس تیر اندازی ترتیب داده و از بزرگانی که در حرفۀ تیراندازی مهارت داشتند دعوت کرده بود و تمامی در آن مجلس شرکت داشتند، و خود بر تخت سلطنتی در بالای مجلس نشسته بود، لشکریان و درباریان در دو طرف مجلس بر قدم های خود مسلحانه به احترام هشام ایستاده بودند!! در این حال این دو بزرگوار را اذن دخول داده و آنان را وارد مجلس خود نمود!!

 

تیر هائی که بر قلب هشام نشست!!

 

حضرت باقر علیه السلام و فرزندشان حضرت صادق علیه السلام وارد مجلس شدند، هشام از همان صدر مجلس به حضرت باقر علیه السلام فریاد کرد: ای محمد! با بزرگان قوم خود تیر اندازی کن!!

 

حضرت فرمودند: سنی از من گذشته، من را معاف دار! هشام قبول نکرد و به یکی از بزرگان بنی امیه لعنة الله علیهم گفت: تیر و کمان خود را به او بده، حضرت کمان را گرفته و تیری در آن گذاشته و در میان نشانه زدند، و پس از آن تیری دیگر گرفته و در دل تیر اول وارد کردند!! و پیوسته این کار تکرار شد تا نُه تیر که هریک را در قلب تیر قبلی وارد کردند!! اما در حقیقت این قلب هشام بود که نشانه گیری شده بود و از شدت حسد و غضب چیزی نمانده بود که پاره پاره شود، و او که فکر می کرد با این کار می تواند شخصیت حضرت را در میان مردم پائین آورد و مقام آن بزرگوار را کوچک نشان دهد اما داستان بر علیه خودش تمام گشت!!

 

هشام که دیگر نمی توانست بیش از این صبر کند، رو به حضرت کرد و گفت: ای ابا جعفر تو را بهترین تیر انداز ها دیدم و حال آنکه می گفتی سنی از من گذشته، گمان نمی کنم کسی بتواند مانند تو تیر اندازی کند!! اما بلا فاصله از کلام خودش و تعریف و تمجید از امام پشیمان شد.....

آنگاه از امام پرسید: آیا جعفر (حضرت صادق علیه السلام) هم می تواند مانند تو تیر اندازی کند؟! حضرت فرمودند: ما خاندانی هستیم که کمال و تمام [دین، علم، معرفت و تمام صفات حسنه] را که خدای تعالی بر پیامبرش نازل فرموده دارا هستیم، و خود در قرآن فرموده:" الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتي و رضیت لکم الاسلام دینا " همانا امروز برای شما دین را کامل نمودم، و نعمت را بر شما تمام کردم، و اسلام را دین برای شما قرار دادم.. و هرگز زمین از کسی که بتواند امور دین را کامل کند و آن را به مردم ابلاغ نماید خالی  نمی ماند، غیر از ما هم کسی نمی تواند این مهم را به انجام رساند.

هنگامی که هشام این کلام را شنید غضبناک شده، صورتش بر افروخته شد و چشم راست او چپ شد!!! و این حالت هنگام شدت غضب بر هشام عارض می شد!! مقداری ساکت ماند و سپس به حضرت عرض کرد: آیا همۀ ما از عبد مناف نیستیم؟ حضرت فرمودند: اینچنین است اما پروردگار در مکنون سرّ خود امری را به ما اختصاص داده که هرگز آن را برای غیر ما نخواسته!

 

هشام گفت: آیا پروردگار پیامبر را از نسل عبد مناف برای جمیع مردم از سفید و سیاه و..... قرار نداده؟ چگونه شما چیزی را به ارث بردید که دیگران را حاصلی از آن نیست؟!

حضرت فرمودند: به دلیل آیۀ قرآنی که خدای تعالی فرمود:" لا تحرّک به لسانک لتعجل به " همان کسی که زبان خود را برای غیر ما حرکت نداد پروردگارش دستور داد که ما را تنها مخصوص خود [و خلیفه و جانشین] برای خود قرار دهد و نه غیر ما را، و برای همین اسراری پیامبر پنهانی با برادر خود علی (امیرالمؤمنین علیه السلام) در میان می گذاشت که به دیگر اصحاب خود نمی گفت، و خدای تعالی در همین مورد این آیه را نازل فرمود:" و تعیها اذن واعیة " و گوش های شنوا آن را در یابد و بفهمد و پیامبر در میان اصحاب خود به امیر المؤمنین فرمود: ای علی! از خدای تعالی خواستم که آن را گوش تو قرار دهد، و برای همین علی بن ابی طالب صلوات الله علیه در کوفه فرمود: رسول خدا هزار درب علم برای من باز کرد که از هر دری هزار درب علم برایم باز می شود!!.....

آنچنانکه پروردگار پیامبرش را به این علوم (علم اولین و آخرین )اختصاص داد، و  پیامبر امیر المؤمنین را، ما نیز این علوم را به ارث بردیم و نه کسی دیگر غیر از ما.....

 

سؤال های زیادی هشام از امام کرد و امام جواب اورا می دادند و قصد هشام از این پرسش ها چیزی جز خورده گیری و به خیال خود تنقیص مقام امام نبود، اما با هر جوابی که در مقابل سؤال خود می گرفت از پرسش خود پشیمان می شد.....

آنگاه که دید با قیماندن امام در شام بیش از این به صلاح او نیست و هرچه امام بیشتر در شام بمانند مردم شامی حضرت را بیشتر می شناسند از حضرت خواست تا به مدینه برگردند......

 

روزهائی در زندان هشام

 

حضرت از مجلس هشام بیرون آمدند و در میدان شهر مردم را دیدند که اجتماع عظیمی به وجود آورده اند و آنان به انتظار عالمی نصرانی بودند که سالی یک مرتبه از عبادتگاه خود بیرون می آمد و به پرسش های مردم جواب می گفت!!

 

آری حکومتی که رئیس آن حکومت ادعای خلافت و جانشینی رسول خدا را دارد و خود را ولی امر مسلمین می داند اما عالم ترین مردم زمان را از گفتن کلام حق محروم می کند و مردم را از شنیدن آن، اما به کافر اجازۀ تکلم و تبلیغ از دین به انحراف کشیدۀ خود را می دهد!!! برای همین بود که روز بروز مسلمین به قهقرا رفته و مشرکین پیشروی کردند..

 

بین حضرت و آن عالم نصرانی نیز سخنانی گذشت تا جائی که آن عالم به مردم رو کرده گفت: تا این شخص در شهر شما می باشد دیگر از من سؤالی نکنید زیرا که دانا ترین مردم در میان شما می باشد.....!!

 

هنگامی که خبر به هشام رسید دستور داد تا حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام را زندان کنند، اما در میان زندان نیز به هدایت مردم مشغول شدند و این نیز برای هشام سخت و گران تمام شد تا اینکه دستور داد این دو بزرگوار را به مدینه باز گردانند و قبل از ورود آنان، به والی مدینه خبر فرستاد تا حضرت باقر علیه السلام را مسموم نماید.....

 

 

اللهمّ إنّي أسألک بحقّ ولیّک محمد بن علي و جعفر بن محمّد علیهما السّلام، إلا أعنتني بهما علی أمر آخرتي بطاعتک و رضوانک و بلّغتني بهما ما یرضیک إنّک فعّالٌ لما ترید

+ نوشته شده در  Wed 27 Dec 2006ساعت 9:18 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                              بســـــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

روز اول ذی الحجه، سال دوم هجری بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله پیوند دو دریای نور را به مردم ابلاغ نمود " مرج البحرین یلتقیان " .. پیوند دخت گرامیش فاطمۀ زهرا سلام الله علیها با مولا امیر المؤمنین علیه السلام، همان دختری که خدا اراده نمود نسل رسول الله از او باقی بماند..

 

          

 

                                               

بانوی بهشتی

 

معرفت و شناخت اهل بیت باعث حب و دوستی آنان می شود و هرچه این معرفت بیشتر باشد دوستی انسان به آن بزرگواران بیشتر خواهد بود، و در نتیجه جایگاه و مقام انسان در قیامت فرق خواهد کرد، همانطور که حضرت سجاد علیه السلام فرمودند:" ..... إنّ هؤلاء المؤمنین الموالین لنا، المعادین لأعدائنا لتسطع أنوارهم في عرصات القیامة علی قدر موالاتهم لنا " همانا مؤمنینی که دوستدار ما هستند و دشمن با دشمنان ما به یقین تابندگی نور آنان در قیامت به مقدار دوستی و موالات آنان با ما می باشد..

 

در کتاب کنز الفوائد از قول سلمان محمدی رضوان الله تعالی علیه آمده است: روزی به منزل دخت رسول خدا وارد شدم، حسنین را دیدم و از دیدن آنان بسیار خوشنود شدم، چیزی نگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شدند به حضرت عرض کردم: ای رسول خدا! از فضیلت این بزرگواران برایم بگوئید تا دوستی و محبت من به آنان بیشتر شود.

 

حضرت فرمودند: ای سلمان! شبی که مرا به آسمان ها بردند، در آنجا به گردش و دیدن آیات الهی در بهشت ها و قصر ها و..... مشغول بودم، بوی خوشی را استشمام نمودم که از آن بسیار لذت بردم، به حبیبم جبرئیل گفتم: این بوی خوش از چه و از کجاست که بر تمام بوهای خوش در بهشت غلبه نموده؟!

جبرئیل گفت: ای محمد! این بوی خوش از سیبی است که خدای تعالی قبل از سیصد هزار سال به دست قدرت خود آن را خلق نموده و ما نمی دانیم برای چه آن را خلق کرده است!! با جبرئیل در این سخن بودیم که ناگاه عده ای ملائکه آمدند و با خود آن سیب را داشتند و گفتند: ای محمد! پروردگار ما بر تو سلام می فرستد و این سیب را به شما هدیه نموده است!!

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: من آن سیب را گرفته و آن را زیر بال جبرئیل قرار دادم،هنگامی که به زمین بازگشتم آن سیب را تناول کردم و همان شب خدای تعالی از خدیجه فاطمه را به من عطا نمود. 

 

پیوندی که در آسمان بسته شد!

 

آنگاه خدای تعالی به من وحی نمود: همانا فرزندی حوریه در لباس انسیان به تو عطا نمودیم. ای محمد! نور را به نور تزویج کن، نور فاطمه به نور علی، زیرا که پیوندشان را در آسمان بسته ام، و زمین را مَهر و صِداق او قرار دادم، و از آن دو ذریه و فرزندانی پاک بوجود خواهند آمد، و آن دو حسن و حسین می باشند.....

 

بهشتی را بهشتیان شهودند

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها و بارها در لفظ های مختلف فرمودند:" لولا علي لم یکن لفاطمة کفوٌ " اگر علی – علیه السلام – نبود برای فاطمه – سلام الله علیها – همسری نبود که در شأن او باشد.

علی و فاطمه صلوات الله علیهما هر دو نور الله، عین الله، صراط الله، ولی الله و حجت الله هستند، حضرت عسکری علیه السلام می فرمایند:" نحن حجت الله علیکم و امنا فاطمة حجت الله علینا " ما حجت های خدا بر شما هستیم و مادر ما فاطمه حجت خدا بر ما می باشد!!

حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: همانا خدای تعالی بین من و علی برادری قرار داد و دخترم فاطمه را به تزویج او (علی علیه السلام) در آورد، و ملائکۀ مقرب خود را بر این ازدواج شاهد گرفت!!! و او (علی) را وصی و خلیفۀ من قرار داد، علی از من می باشد و من از علی، دوستدار علی دوستدار من است و دشمن او دشمن من، همانا ملائکه به محبت علی به سوی پروردگار تقرب می جویند...

 

چه کسی فاطمه را همتاست؟!

 

خدای تعالی در قرآن کریم  در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید:" و ما ینطق عن الهوی، إن هو إلا وحي یوحی " از روی هوای نفس سخن نمی گوید، آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست. بنابر این پیامبر هر که را به خود نزدیک سازد به امر خداست و هر که را از خود براند خدای تعالی او را رانده است!!

 

در احادیث زیادی آمده است بزرگان و اشراف زیادی از فاطمه سلام الله علیها خواستگاری نمودند، اما پیامبر می فرمودند: به انتظار امر آسمانی هستم، زیرا ازدواج فاطمه به دست خدای تعالی می باشد!!

در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام آمده است حضرت رضا از قول پدرانشان از امیر المؤمنین علیهم السلام می فرمایند: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: ای علی! همانا مردانی از قریش در ازدواج فاطمه مرا عتاب نمودند و گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگاری کردیم و تو دست رد به سینۀ همۀ ما زدی و او را به ازدواج علی درآوردی!!

من به آنان گفتم: به خدا سوگند این ممانعت از جانب پروردگار بود، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد! همانا خدای جل جلاله می فرماید: اگر من علی را خلق نکرده بودم، هرگز برای فاطمه کفو و همتائی روی زمین نبود، آدم تا آخرین نفر!

از جمله کسانی که پیامبر را عتاب کردند ابوبکر و عمر لعنة الله علیهما بودند، و پیامبر به آن دو فرمودند:" انّ الله عز وجل أمرني أن ازوّجها من علي و لم یأذن لي في إفشائه إلی هذا الوقت، و لم أکن لأفشي ما أمر الله عز وجل به " همانا خدای عز وجل مرا امر به تزویج فاطمه به علی نمود، و پروردگار نخواست که این راز افشا شود مگر در این زمان (هنگام ازدواج) و هرگز اسرار خدای عز وجل را افشا نمی کنم.

 

نثار فاطمه در آسمان ها!!

 

حضرت رسول صلی الله علیه و آله به دخت گرامی خود حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند: تو را به ازدواج بزرگ مرد دنیا و از نیکان در آخرت در آوردم، هنگامی که خدای تعالی اراده نمود تو را به همسری علی درآورد، جبرئیل را امر نمود در آسمان چهارم بایستد، و جمیع ملائکه در صفوفی مرتب همه ایستادند، سپس خطبۀ عقد قرائت شد و تو را به ازدواج علی درآورد..

سپس خدای تعالی درخت های بهشت را امر نمود تا پارچه های زینتی و زر و زیور های بهشتی بر حوریان و ملائکه بریزند و هرکس از آنان بیش از دیگری از آن نثار گرفت، تا روز قیامت بر دیگر ملائکه و حوریان افتخار می کند!!

 

 

و همچنین ابن شهر آشوب در مناقب ذکر می کند:..... روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیار مسرور دیده شدند، و صورت حضرت بیش از پیش نورانی، از حضرت سؤال شد: این چه نوری است که در صورت شما مشاهده می شود؟! حضرت فرمودند: بشارتی است از پروردگار جلیل در مورد برادر و پسر عمم و دخترم فاطمه، خدای تعالی این دو را در آسمان ها به تزویج درآورد و رضوان خازن بهشت را امر نمود تا درخت طوبی را بلرزاند، و ملائکه ای از نور به تعداد محبین اهل بیت من خلق نمود، شجرۀ طوبی تکانی خورد و به تعاد محبین برگ هائی از درخت ریخت و به دست آن ملائکه قرار گرفت.....   

                                    

                                              

                                                      

هنگامی که قیامت بپا شود و مردم محشور شوند، آن ملائکه با صدائی رسا محبین را دعوت می کنند و به هرکدام ورقی داده می شود و آن ورق ها برگۀ برات و آزادی از آتش جهنم می باشد که به برکت برادرم علی و دخترم فاطمه تنها به مردان و زنان از محبین اهل بیتم داده می شود!!!

 

صِداق و مَهر فاطمه در آسمان و زمین

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله به مولا علیه السلام فرمودند: ای علی! همانا خدای عز وجل فاطمه را در آسمان به عقد تو در آورده و صِداق او را کرۀ زمین قرار داد، پس هرکس بر آن (کرۀ زمین) راه رود در حالی که دشمن تو باشد، حرام انجام داده است!!! همچنین پیامبر فرمودند: خدای عز وجل به من فرمود: ای محمد! فاطمه را به علی تزویج نما و مَهریۀ او را پانصد درهم قرار بده تا سنتی باشد برای زنان امت تو! و ثمرۀ این ازدواج یازده امام از صلب علی می باشد که هریک از آن ها امام است برای مردم زمان خود..... و فاصلۀ بین ازدواج آنان در آسمان و زمین چهل روز بود.....

 

بهترین یاور بر طاعت پروردگار

 

در شب زفاف این دو نور، پس از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله بانوی زنان را به منزل مولا آوردند هنگام وداع اینچنین برای آن دو دعا کردند: بار الها! این دو، محبوب ترین خلق تو برای من می باشند، پس آن دو را دوست بدار و ذریۀ آنان را مبارک گردان، و برآن دو از جانب خود حافظ و نگهبانی قرار بده، و من این دو وفرزندانشان را از شیطان رانده شده در پناه خودت قرار می دهم.....

در صبح عروسی و زفاف رسول خدا صلی الله علیه و آله به منزل آن دو نور مقدس رفته، کنار درب منزل ایستاده چنین فرمودند: پروردگار رحمتش را بر شما نازل نماید، آیا وارد منزل بشوم؟!

اسماء بنت عمیس رضوان الله تعالی علیها که به وصیت حضرت خدیجه سلام الله علیها آن شب را در منزل دخت رسول خدا به اذن و اجازۀ رسول خدا مانده بود، در را باز کرد و پیامبر وارد شده و برای دنیا و آخرت اسماء دعا کردند.....

 

پس از آن رسول خدا از امیر المؤمنین سؤال نمودند: همسرت را چگونه دیدی؟ حضرت عرض کرد: او را برای خود بهترین یاور در طاعت و بندگی پروردگار یافتم. آنگاه پیامبر از دختر خود سؤال کردند و بانو عرض کرد: او بهترین شوهر برای من می باشد. سپس رسول خدا اینچنین برای آن دو دعا نمودند: بار الها! پراکندگی آنان را فراهم آور، و قلب های آنان را بهم الفت ده، و آنان و ذریه شان را از وارثان بهشت قرار بده، و ذریه ای پاک، نیکو سرشت، و مبارک به آنان عطا کن، و ذریۀ این دو را امامانی قرار بده که مردم را به دین تو هدایتگر باشند و مردم را به طاعت و بندگی تو دعوت نمایند.....

 

تعداد امامان علیهم السلام به تعداد ماه های سال

 

خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید:" إنّ عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهراً... " همانا تعداد ماه های سال نزد خدای تعالی دوازده ماه می باشد... ، قرآن کریم همانطور که اهل بیت علیهم السلام فرمودند: ظاهری دارد و باطنی، و هریک از آیات قرآن مصداق های فراوانی دارد. ظاهر این آیۀ مبارکه بر تعداد ماه های سال دلالت دارد، اما از روایاتی که از پیامبر و اهل بیت علیهم السلام به ما رسیده تأویل این آیه بر تعداد امامان و جانشینان و خلیفه های بر حق رسول خدا حکم می کند، و دنبالۀ آیه " فلا تظلموا فیهنّ أنفسکم " و به خودتان بخاطر کوتاهی در حق آنان ظلم نکنید!! نشانگر همین مطلب می باشد، حدیث ذیل یکی از آن احادیث می باشد.

 

در کتاب غیبت نعمانی و دیگر کتب حدیث آمده است: روزی جبرئیل نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و به حضرت عرض کرد: ای محمد! همانا خدای عز وجل تو را امر می کند که فاطمه را به ازدواج علی درآوری.

 

پیامبر در پی امیر المؤمنین فرستاد، و به او فرمود: ای علی! همانا من دخترم فاطمه، بزرگ زنان عالمیان، و کسی که پس از تو بیش از هرکس او را دوست می دارم را به ازدواج تو در می آورم، و از شما دو نفر، دو بزرگ و آقای جوانان بهشت خواهد بود، و از شما شهیدانی بوجود می آیند که در خون خود می غلطند، کسانی که پس از من به آنان ظلم خواهد شد، و از شما ذریه ای پاک و نورانی خواهند بود که خدای تعالی بوسیلۀ آنان ظلم را خاموش می سازد، و حق را زنده می نماید، و باطل را از بین می برد. تعداد آنان به تعداد ماه های سال می باشد!! آخرین آنان کسی است که عیسی بن مریم در پشت او به نماز می ایستد!!!

 

اللهم أنت کشّاف الکرب و البلوی، و إلیک أستعدي فعندک العَدوی، و أنت ربّ الآخرة و الدّنیا، فأغث یا غیاث المستغیثین عُبَیدَک المبتلی، و أره سیّده یا شدید القوی


+ نوشته شده در  Fri 22 Dec 2006ساعت 8:56 PM  توسط فاطمه حسينى | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
پیوندها
قرآن وعترت
***سخن نور***
کلمات گهربار امام علی علیه السلام
پایگاه اسلام حقیقی
پایگاه آیت الله شیرازی(فارسی)
پایگاه آیت الله شیرازی(عربی)
پایگاه آیت الله شیرازی(انگلیسی)
محاضرات آیت الله (السیدمجتبی الحسینی الشیرازی)
زندگینامه و آثار آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه
نابغه قرن بیستم در تالیف(آیت الله شهید سیدمحمدشیرازی)
بزرگ مرجع جهان تشیع(آیت الله سیدصادق شیرازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Counters
Free Counters