تبليغاتX
این المنتقم؟؟؟
کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                             بســــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

در زمین چه خبر است؟! بوی یاس مشرق تا مغرب را فراگرفته!! از سرزمین مکه نور به آسمان می تابد!! آسمانیان به زمین آمده اند!! قدسیان میهمان زمین شده اند!! حوریان.....!! بهشتیان.....!! رضوان.....!! چه می شنوم؟! چه می بینم؟!

  

زمین میهماندار حوریه ای می شود! حوریه ای که حوریان به او افتخار می کنند! حوریه ای که خدا با حوریان به او مباهات می کند و به آنان می گوید: به خود مبالید که او برتر از شما در حسن و زیبائی است! این بوی اوست! عطر اوست! نور اوست که از بیت خدیجه به آسمان بالا می رود! بخاطر قدوم اوست که آسمانیان به زمین آمده اند! قدسیان تبریک آورده اند! حوریان برای خوش آمد گوئی آمده اند! بهشتیان با جام هائی از حوض کوثر در بیت خدیجه به انتظارند! رضوان خازن بهشت با احترام برای قدوم بانوی خود لحظه شماری می کند!

اینان همه به امر پروردگار برای تبریک و تهنیت به خدیجه سلام الله علیها آمده اند!!! خدای تعالی تمام زحمت ها و مجاهدت های خدیجه را یکجا می خواهد جوابگو باشد.. خدیجه تمام هستی خود، مال خود، و سرمایۀ خود را در طبق اخلاص گذاشت و تقدیم خدا و رسول او کرد.. این همان بانوئی است که پیامبر می گوید: ... اگر مال خدیجه نبود اسلام پیروز نمی شد!!

حالا خدا می خواهد هدیه ای به این بانو بدهد که جبران تمام زحمات و خدمات او باشد.. اما این هدیه زمینی نیست که از عرش آمده!! این از همان سنخ ((لا عین رأت، و لا اذن سمعت، و لا خطر علی قلب بشر)) نه چشمی[این نعمت را] دیده و نه گوشی [تعریف آن را] شنیده و نه در ذهن کسی خطور کرده!! این هدیه ای است آسمانی و هنگامی که خدای تعالی اراده نمود آن را به زمین بفرستد ملائکه به خدا گفتند: بارالها! مردم اگر فضل و کمال و جمال و .... او را ببینند دیگر تو را عبادت نخواهند کرد (مردم زهرا پرست می شوند)!! آه و صد آه که حتی نتوانستند احترام لائق را انجام دهند!!! چه رسد به آنکه...

بیستم ماه جمادی الثانیه است.. خدیجه سلام الله علیها بسوی زنان قریش فرستاده، همان زنانی که روزی ریزه خوار خوان او بودند، همانانی که بارها و بارها از الطاف خدیجه بهره مند شده بودند، همانانی که روزی به خدیجه افتخار می کردند... به آنان گفته بود به کمک شما نیاز دارم، هنگام ولادت فرزندم رسیده.. اما آنان دست رد به سینۀ او زدند تنها به جرم اینکه با پیامبر ازدواج کرده بود و دین او را پذیرفته بود. به او گفتند: چرا از کلام ما سرپیچی کردی و با محمد، یتیم ابوطالب که هیچ ثروتی ندارد ازدواج کردی؟! ما به کمک تو نمی آئیم.. این همان یتیمی بود که روزی او را محمدِ امین می نامیدند!!!

خدیجه از کلام آنان محزون شد.. اما کودکی که در رحم داشت او را دلداری داد!! این اولین بار نبود که قبل از این هم بارها و بارها این کودک با او سخن گفته بود!! در تمام دوران بارداری یار و مونس مادر بود و با او هم سخن!! روزی پیامبر وارد منزل شد و دید خدیجه با اینکه تنهاست با کسی صحبت می کند! پرسید: خدیجه! با چه کسی هم سخن هستی؟! خدیجه عرض کرد: ای رسول خدا! فرزندی که در شکم دارم پیوسته با من سخن می گوید و مونس من است!! رسول خدا فرمود: ای خدیجه! این جبرئیل است که برایم بشارت آورده و می گوید: خدای تعالی نسل مرا از این فرزند قرار داده و امامان و حجت های خدا روی زمین از نسل او هستند..

هنگام ولادت فرا رسید.. اما خدیجه محزون و تنهاست.. ناگهان چهار زن خوشبو، خوشرو و زیبا چهره را در کنار خود دید!! یکی از آنان گفت: ای خدیجه! محزون نباش، ما فرستادگان پروردگار هستیم، خدای تعالی ما را برای یاری تو فرستاده و ما خواهران تو هستیم.. من ساره هستم و این آسیه بنت مزاحم که دوست تو در بهشت است، و این مریم دختر عمران، و این کلثم خواهر موسی بن عمران می باشد!!!! بانوان بهشتی گرداگرد خدیجه نشستند...

اطاق خدیجه تمام نور شده بود.. ناگهان نوری به آن اضافه شد که نور سابق را تحت الشعاع قرار داد و تمام خانه های مکه را روشن نمود!! و جایگاهی از مشرق و مغربِ زمین باقی نماند مگر آنکه آن نور به آن موضع تابید!! آری بانوی زنان تکبیر گویان و حمد کنان و تسبیح بر لب به دنیا آمد.. این همان هدیۀ الهی به این مادر است!! چه می گویم؟ نه تنها به این مادر که این هدیۀ خدای منّان به جمیع عالم است!!

بانوان بهشتی بانوی خود که تازه به دنیا آمده است را با آب کوثر شستشو دادند و با مندیل های بهشتی خشک نموده و او را در دو پارچۀ سفید خوشبو پیچیدند.. بانوی زنان لب به سخن باز نمود: ((أشهد أن لا إله إلا الله، و أنّ أبي رسول الله سیّد الأنبیاء، و أنّ بعلي سیّد الأوصیاء!! و ولدي سادة الأسباط!!!)) شهادت به یگانگی خدا می دهم، و آنکه پدرم رسول خدا برترین انبیاء است، و شوهرم آقا و برترین اوصیاء، و فرزندانم برترین نواده های پیامبران هستند!!!

آنگاه بانوان بهشتی را هریک به نام مخاطب قرار داده و به آنان سلام می گوید، و آنان تبسم زنان به او خوش آمد گویند.. حوریان به یکدیگر بشارت می دهند و آسمانیان ولادت او را به یکدیگر تبریک می گویند.. و در آسمان نوری تلألؤ کرد که قبل از آن ملائکه آن را ندیده بودند.. بانوان بهشتی بانوی زنان را بدست مادر داده گفتند: ای خدیجه! او را بگیر که طاهر و مطهر و پرثمر و مبارک است و نسل او نیز مبارک هستند...

   

جبرئیل از جانب خدای تعالی بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده گفت: پروردگار بر تو و بر مولودت سلام می رساند!! و ملکی دیگر را خدای تعالی مأمور نمود که نام فاطمه را بر زبان پیامبر قرار دهد تا مولودش را به آن نام بنامد.. و از هنگام تولد بانوی زنان حضرت فاطمه سلام الله علیها نماز مغرب را که دو رکعت بود، پیامبر صلی الله علیه و آله به شکرانۀ این نعمت رکعتی دیگر بر آن افزودند..

رشد و نمو فاطمه سلام الله علیها آنچنان بود که در روز رشد یکماهه را داشت، و در ماه رشد کودکان یکساله را، تا نمو جسمی او کامل شد. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: به یقین خدای تعالى، علی و همسرش (فاطمه) و فرزندانشان (ائمه علیهم السلام) را حجت های خود بر جمیع خلق قرار داده، و آنان درهای علوم هستند [که از آن راه ها مردم علوم راستین و بی شائبه را می توانند کسب کنند] هرآنکس از مکتب آنان پیروی کند به راه راست هدایت می شود.. روزی دیگر رسول خدا چهار خط روی زمین کشیدند. سپس به اصحاب فرمودند: آیا می دانید این چیست؟! و برای چه منظور این کار را کردم؟! اصحاب عرض کردند: خدا و رسول او بهتر می دانند.. حضرت فرمودند: [خواستم بدانید و به یاد خود بسپارید] برترین زنان بهشت چهار نفر هستند: خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد، آسیه دختر مزاحم، و مریم دختر عمران و برترین آنان فاطمه می باشد. و عائشه نیز این حدیث را از پیامبر نقل می کند!!! و همچنین پیامبر فرمودند: اگر [خدای تعالی] حسن و خوبی را بصورتی از صور و به شکلی خلق مینمود، همانا آن را فاطمه قرار می داد، بلکه فاطمه برتر از آن [حسن و خوبی] است. همانا دخترم فاطمه بهترین مخلوقات از نظر ماده و جوهر و حسب وشرافت و کرامت است.

پیامبر صلی الله علیه و آله محبت و علاقۀ فراوانی به حضرت فاطمه سلام الله علیها داشتند و پیوسته بانو را می بوسیدند، روزی عائشه با ناراحتی به رسول خدا گفت: چه می شود تو را که فاطمه را بیش از دیگر افراد خانواده ات دوست می داری و به او بیش از دیگران محبت می کنی؟! حضرت فرمودند: زمانی که به آسمان عروج کردم [لیلة الأسراء] جبرئیل مرا به نزد درخت طوبی برد، و میوه ای از آن چید و میان انگشتان خود آن را دو نیم کرد، آنگاه از آن میوه به من خورانید و دستش را بین دو شانه ام کشید و گفت: ای محمد! همانا خدای تعالی تو را بشارت می دهد بفاطمه که بزودی از خدیجه متولد شود.. پس از آنکه به زمین برگشتم خدیجه بفاطمه حامله شد.. پس هرگاه مشتاق بهشت می شوم خود را بفاطمه نزدیک می کنم و از او بوی بهشت استشمام می نمایم، زیرا که او حوریه ای است در لباس آدمیان!!!

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودند و امیر المؤمنین و فاطمۀ زهرا و حسنین علیهم السلام در کنار حضرت.. آنگاه پیامبر به خدا چنین عرض نمود: بارالها! همانا تو میدانی اینان اهل بیت من هستند و بزرگوارترین مردم برای من، پس هرآنکس که آنان را دوست میدارد تو او را دوست بدار، و دشمنانشان را دشمن بدار و هرآنکس آنان را یاری می نماید یاری کن.. بارالها! آنان را از هر پلیدی پاک گردان، و از هر گناهی بدورشان دار، و آنان را به روح مقدسی از جانب خودت مؤید بگردان.. ای علی! تو امام و رهبر امت من هستی، و جانشین من بعد از من، و تو پیشوای مؤمنین بسوی بهشت خواهی بود و آنچنان است که می بینم دخترم فاطمه در قیامت محشور می شود و حال آنکه بر مرکوبی نورانی سوار است، هفتاد هزار ملک از سمت راست، و هفتاد هزار ملک از سمت چپ، و هفتاد هزار ملک از مقابل و هفتاد هزار ملک از پشت سر او را احاطه کرده اند و با این حال و هیئت زنان امت مرا به سوی بهشت رهبری می نماید. پس هر زنی که نماز های روزانۀ خود را بخواند، و روزۀ ماه رمضان را بگیرد، و حجّ خود را در صورت استطاعت بجا آورد، و زکات [خمس] مال خود را بپردازد، و شوهرش را مطیع باشد، و ولایت علی بن ابیطالب را بعد از من (رسول الله) قبول داشته باشد، با شفاعت دخترم فاطمه وارد بهشت می شود، و به یقین فاطمه بزرگ بانوی زنان عالمیان است. به پیامبر گفته شد: ای رسول خدا! آیا او (فاطمه) بزرگ بانوی زمان خود می باشد؟ حضرت فرمود: او مریم دختر عمران است که بزرگ بانوی زمان خود بود، اما دخترم فاطمه بزرگ بانوی زنان عالمیان است، از خلقت دنیا تا پایان آن. دخترم فاطمه هرگاه در محراب عبادت می ایستد هفتاد هزار ملک از ملائکۀ مقرب درگاه خدای تعالی بر او سلام می کنند و آنچنانکه مریم را مورد خطاب قرار دادند او را مخاطب قرار داده می گویند: فاطمه! ((إنّ الله اصطفاکِ و طهّرکِ و اصطفاکِ علی نساء العالمین)) ای فاطمه! همانا خدا تو را برگزید و پاک ساخته و بر تمام زنان جهانیان برتری داده است.. سپس پیامبر متوجه علی علیه السلام شده فرمود: ای علی! بدان فاطمه پارۀ تن من است، و او نور چشم من، و میوۀ دل من می باشد هرآنچه او را بیازارد مرا آزار داده و هرآنچه او را خوشنود سازد مرا خوشنود نموده، و او اولین کسی است از اهل بیت من پس از من که به من می پیوندد، پس با او رفتار خوبی داشته باش [در این سفارش امیر المؤمنین مورد خطاب، اما مردم مورد نظر هستند، زیرا مولا نیازی به این سفارش نداشت].....

    

بارالها! به ما توفیق عنایت فرما تا هموراه باعث خوشنودی بانوی زنان فاطمۀ زهرا سلام الله علیها باشیم و قلب نازنین او را نرنجانیم. آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Sat 15 Jul 2006ساعت 1:8 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                     بســــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه،فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدّلوا تبدیلا.

 برخی از آن مؤمنان بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند، پس برخی بر آن عهد و پیمان ایستادگی کردند تا [در راه خدا شهید شدند] و برخی دیگر به انتظار [شهادت] مقاومت کرده و هیچ عهد خود را تغییر ندادند [و از راه حق منحرف نشدند].

از گذشته های دور تا بحال خط حق و خط باطل در مقابل هم قرار گرفته اند. هر کجا که حق جلوه گر باشد باطل نیز به صورتهای مختلف خود را نشان می دهد .

و باطل اگر چه ((هم في شقاق)) صورت های مختلفی دارد اما در مقابل حق و عدالت و راستی و درستی همه با هم متحد می شوند تا حق و حق گو را خاموش سازند اما ((و یأبی الله إلا أن یتم نوره و لو کره المشرکون)) خدای تعالی نور حقیقت را به عالم می تاباند اگر چه کوردلان مشرک نپسندند و آنان را ناخوش آید.

در طول تاریخ خدای تعالی مجاهدین آزاده ای را برگزید تا جان بر کف در راه اعتلای اسلام کوشش کنند و نگذارند زمین از نور معرفت اهل بیت علیهم السلام که پیام رسانان الهی هستند خاموش شود..آنان سلمان صفت و ابوذر وار جهاد کردند و اگر چه رنج بسیار کشیدند اما دنیای فانی را با نام نیک خود پشت سر گذاشتند. و بهشت را منزلگاه برای خود انتخاب کردند.

یکی از آن آزادگان مجاهد، آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه بود.. او عالمی مجاهد و نستوه بود که مانند شمع سوخت تا به دیگران روشنایی دهد ،خود را فدا کرد تا مردم به رشد و کمال برسند.. او برای بلند کردن نام اسلام و اهل بیت علیهم السلام زحمت های زیادی را متحمل شد.. او در کنار جدش امیرالمؤمنین علیه السلام به دنیا آمد و در کنار سید الشهداء علیه السلام رشد و نمو کرد و درس جهاد و شهامت و شهادت را از او آموخت..

            

او با قلم و با زبان از اهل بیت و دین اسلام ترویج می کرد زیرا اسلام و ایمان را با قلب و تمام وجود پذیرفته بود.. با اینکه در سیاهچال های حزب بعث شکنجه های زیادی دید تا جایی که سلامتی خود را از دست داده بود اما دست از جهاد نمی کشید او بدن و سلامتی آن را برای بهره گیری در ترویج دین می خواست و نمی پسندید که راحت زندگی کند اما اسلام عزیز در خطر باشد.. او در عمر کوتاهی که داشت آثارزیادی از خود به جای گذاشت.. او پس از آزادی از سیاهچال حزب بعث به لبنان هجرت نمود تا از آزادی نسبی که در آنجا بود برای رسیدن به هدف مقدس خود استفاده نماید..چندین سال در لبنان و دیگر کشورهای جهان کارهای خود را ادامه داد.. اما دشمن دون (صدام تکریتی)که می خواست از او و برادران مجاهد او انتقام بگیرد، دستور قتل او را شخصا صادر نمود و در روز شانزدهم جمادی الثانیه به دست مزدوران آمریکایی - بعثی، عزیز ما  در لبنان به شهادت رسید، و عالمی را در غم خود نشاند..

 با اینکه بیست و هفت سال از شهادت آن نازنین می گذرد اما یادش در دلها و نامش بر زبان هاست چرا که کتاب های او زینت بخش کتابخانه های منزل ها و مؤسسه ها و..... است و افکار و نصیحت های او سرمشق برای تمام پیروان راهش می باشد.

       

او خود ادامه دهندۀ راه اجداد طاهرینش (ائمه علیهم السلام بود) و در خاندان شیرازی (سید حسن) اولین شهید نبود و آنچنانکه برادر بزرگوارش در روز مراسم تشییع او فرمود: آخرین شهید نبود و نخواهد بود.. زیرا این خاندان اگر چه حلم و بردباری را از امام حسن علیه السلام به ارث بردند اما قیام حسینی و بیان ظلم ظالم نیز از امام حسین علیه السلام در خون و پوست آنان رخنه نموده. و طبیعی است آنچنانکه بنی امیه و بنی العباس عاقبت، ائمه علیهم السلام را به شهادت رساندند و نام ننگی از خود در تاریخ بجا گذاشتند صدام و دیگر حکام ظالم هم پیرو همان ها هستند زیرا برای هر کسی امام و رهبری است که از او پیروی می نماید.

 

سلام بر تو ای شهید عزیز روزی که متولد شدی و روزی که به شهادت رسیدی و روزی که بر انگیخته خواهی شد.

+ نوشته شده در  Tue 11 Jul 2006ساعت 9:46 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                           بســــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 ۱۳ جمادی الثانی،سالگرد شهادت حضرت ام البنین،همسر دلسوز و وفادار امیرالمؤمنین علیه السلام،مادر گرامی حضرت ابا الفضل را به منتقم آل محمد علیهم السلام و دوستان بازدید کننده از وبلاگ تسلیت می گویم.

 

 

        سوزد همى زداغ عزيزان جگر مرا         

                                                          صياد دون شكسته همى بال و پر مرا

       ام البنين نخواند از اين پس مرا كسى   

                                                      من ام بى بنينم و نبود پسر مرا

       عباس را شكافته سر از عمود كين       

                                                             گرديده خاك ماتم از اين غم به سر مرا

       عبد اللهم شهيد شد و عون و جعفرم     

                                                          از داغشان روان بود اشك از بصر مرا

       پشت حسين شكست ز داغ برادرش   

                                                        داغ حسين شكسته خدايا كمر مرا

      روزم به گريه مى گذرد از فراقشان        

                                                     گرديده آه و ناله زشب تا سحر مرا

+ نوشته شده در  Sun 9 Jul 2006ساعت 0:34 AM  توسط فاطمه حسينى | 
                                          بســـــــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

پیشرفت و عدم پیشرفت امت ها همیشه بخاطر رهبران و حکومت مردان است. اگر حاکمی دلسوز و حکیم و دانا بود، امت و رعیت او تا حد امکان موفقیت هائی مادی و معنوی بدست می آورند، اما اگر حاکم نادان و ظالم به حال جامعه اش بود هرگز امت نمی تواند پیشرفت داشته باشد و حتی اگر کسی یا کسانی با سعی و تلاش خود بخواهند موفقیت هائی داشته باشند او (حاکم) به جهل و یا به عمد مانع پیشرفت آنان می شود و در نتیجه امتی بی سواد، جاهل، و عاری از اخلاق نیک بجا می گذارد.

زمانی که غاصبان خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله مسیر اسلام را از راهی که می رفت عوض کردند و خلافت را از امیرالمؤمنین غصب نمودند، امت اسلامی را به قهقرا کشاندند و مانع پیشرفت آنان از نظر مادی و معنوی شدند. زیرا اسلام تنها آخرت ساز نیست، برای عمل کنندۀ به آن دنیای زیبائی هم در بر خواهد داشت.

عمر، ظالم نادانی که بر مسند خلافت تکیه زد، یکی از کسانی بود که در مدت حکومت ده ساله اش عالم اسلامی شاهد ظلم ها و نادانی های زیادی از او بود، و تاریخ مشتی از خروار را برای ما بیان نموده. مرحوم علامۀ امینی در کتاب ارزشمند غدیر از کتاب عرائس المجالس نقل می کند:

زمانی که امیر المؤمنین [امیر الفاسقین] عمربن خطاب به خلافت رسید، گروهی از دانشمندان و علماء یهود به نزد او آمده گفتند: تو جانشین و خلیفۀ محمد و از اصحاب او هستی!! و ما سؤال هائی داریم که می خواهیم از تو بپرسیم، اگر ما را از جواب آنها آگاه نمودی باور می کنیم که اسلام دین حقی است و محمد پیامبر بوده، و اگر جواب صحیح را ندهی پی می بریم که اسلام شما بر حق نیست و محمد پیامبر نبوده [آنان در کتاب خود تورات دیده بودند که خلیفه و جانشین پیامبر در همه چیز و حتی علم فرقی با پیامبر ندارد مگر در نبوت و آنان نمی دانستند که حق اهل بیت غصب شده و مسیر اسلام پس از پیامبر به انحراف کشیده شده است و حالا آمده بودند تا حقانیت اسلام را توسط جانشین او باور کنند!!]، عمر با کمال پرروئی (مثل همیشه) به آنان گفت: هرچه می خواهید بپرسید!!

آنان گفتند: به ما بگو قفل آسمان ها چیست؟ و کلید آسمان ها کدام است؟ و به ما بگو آن قبری که مقبور خود را به گردش درآورد کدام است؟ و از انذار دهنده ای که قوم خود را ترساند و متنبه ساخت و حال آنکه نه از جن بود و نه از آدمیان به ما خبر بده کدام است؟ و بگو آن پنج مخلوقی که قدم بر زمین گذاشتند اما در رحم مادری پرورش نیافته بودند چه کسانی بودند؟ و بگو کبک وقتی فریاد میزند چه می گوید؟ و همچنین خروس در فریاد خود چه می گوید؟ و اسب چه می گوید؟ و قورباغه چه می گوید؟ و الاغ چه می گوید؟ و چکاوک در فریاد خود چه چیزی را بیان می دارد؟

[هریک از مخلوقاتِ پروردگار ، انسان، جن، حیوان و... دارای صدائی هستند و این صداها هریک معنا و مفهموم خاصی دارد که ما آن ها را فریاد حیوان، غرش آسمان، و... می نامیم ((و إن من شيء إلا یسّبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم)) و هر موجودی تسبیح و حمد  او (پروردگار) می گوید ولی شما تسبیح آن ها را نمی فهمید.. اما اولیاء الله به معنا و مفهموم آن پی می برند، مخصوصاً معصومین علیهم السلام که  بارها و بارها اصحاب از آنان دیده و شنیده بودند که معنای کلام جن، حیوان و یا پرنده ای را برای آنان بازگو کرده بودند.. اما انسان های معمولی فاقد این علم هستند]. 

این بار نیز مثل همیشه عمر که چنته اش از هر چیزی - غیر از ظلم و فسق و فجور - خالی بود سر بر زمین انداخت [و اگر این پرسش ها را یکی از افراد امت از او کرده بود حتماً فتوای قتل او را صادر می کرد. ابن عباس که یکی از نزدیکان عمر در دستگاه حکومتی بود می گوید: مدت یک سال می خواستم از عمر سؤال کنم: آن دو زنی که بر علیه پیامبر توطئه کردند و خدا در سورۀ تحریم از آنان نام برده چه کسانی بودند؟ از او (عمر) می ترسیدم..... اما چون آنان از یهودیان بودند در حکومت عمر احترام داشتند و به آنان کمتر از گل نباید گفت!!]، پس از مدتی عمر سر بلند کرد و گفت: برای عمر عیب نیست که اگر از او سؤال کنند و نداند، بگوید نمی دانم [خیر هرگز عیب نیست اما در صورتی که خلافت را غصب نکرده و ادعای رهبری و خلافت نکرده باشد و داناترین امت را خانه نشین نکرده باشد تا باعث شود که مردم به قهقرا برگردند].

ناگهان علماء یهودی از جا برخواسته و گفتند: برما واضح شد که دین شما بر حق نیست و محمد پیامبر نبوده!! سلمان [رضوان الله تعالی علیه] که در آن مجلس حاضر بود با شتاب از جا برخواست و گفت: صبر کنید، نروید، کمی بایستید و سپس با عجله بسوی منزل امیر المؤمنین رفته و گفت: ای ابا الحسن! اسلام را دریاب!! حضرت فرمودند: چه شده است؟ سلمان قصه را تعریف کرد.. حضرت با عجله عبای پیامبر را به دوش کشید و به سوی مسجد رفتند.

وقتی عمر نگاهش به حضرت افتاد، از جا برخواست و گفت: ای اباالحسن! در تمام مشکلات و سختی ها از تو استمداد می شود!! امیر المؤمنین به علماء یهودی فرمودند: آنچه می خواهید سؤال کنید، زیرا پیامبر هزار درب علم بروی من گشود که از هر دری هزار درب باز می شود.

وقتی آنان خواستند سؤال های خودر ا مطرح کنند، حضرت فرمود: از شما می خواهم اگر جواب پرسش های شما را آنچنانکه در تورات خودتان هست بیان کردم، به دین ما رو آورده و ایمان بیاورید. آنان نیز قبول کردند، و سؤال های خود را اینگونه مطرح کردند:

ای علی! به ما بگو قفل آسمان ها چیست؟ حضرت فرمود: قفل آسمان ها شرک به خداست، زیرا از هیچ مرد و زن مشرکی عملی پذیرفته نمی شود و اعمال آنان بالا نمی رود.

گفتند: از کلید های آسمان ها بگو چیست؟ حضرت فرمود: شهادت دادن به یگانگی خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله. در این هنگام یکی از علماء یهودی به دیگران نگاه کرد و گفت این جوان درست جواب می دهد!!

آن ها تمام پرسش های خود را پرسیدند و حضرت مطابق کتاب آنان تورات جواب فرمود تا آخرین پرسش که سؤال کردند: آیا می دانی چکاوک در فریاد خود چه می گوید؟ حضرت فرمود: می گوید: اللهم العن مبغضي محمد و آل محمد. بارالها! لعنت کن کسانی را که با پیامبر و اهل بیت او دشمنی کردند!!

عالم های یهودی سه نفر بودند، دو تای آنان وقتی تمام جواب ها را با کتاب خود مطابق دیدند، شهادت به یگانگی خدا و رسالت پیامبر دادند و ایمان آوردند. سومین عالم به حضرت رو کرد و گفت: ای علی! نور ایمان به قلب دوستان من تابید و به دین شما رو کردند، اما برای من یک سؤال دیگر باقی مانده که می خواهم جواب آن را نیز بدانم [سپس ایمان بیاورم]. حضرت فرمود: هرچه می خواهی بپرس.. عالم یهودی گفت: می خواهم بدانم آن هائی که سیصد و نه سال پس از مرگشان خدا آنان را زنده کرد چه کسانی بودند و داستان آنان چه بود؟

حضرت فرمود: آن ها اصحاب کهف بودند، و خدای تعالی در قرآنی که بر پیامبر ما نازل فرموده داستان آنان را بیان کرده. عالم یهودی گفت: چه بسیار قصۀ آنان را از قرآنتان شنیده ایم. اما اگر به اسماء آنان و پدرانشان و شهری که در آن زندگی می کردند و نام سگ آنان و نام کوهی که از آن بالا رفتند و نام غاری که در آن سکنی گزیدند و بالأخره تمام داستان آنان از اول تا به آخر علم داری برای من بگو..

امیر المؤمنین در حالی که عبای پیامبر را به خود می پیچید فرمود: ای برادر عرب! حبیب من رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: در سرزمین روم شهری بود که آن را افسوس می نامیدند و اکنون طرطوس نامیده می شود. پادشاه نیکوکاری داشت، پس از مرگ این پادشاه امور آنان به نابسامانی کشیده شد و پادشاه جبار و کافری از فارس به نام دقیانوس کشور آنان را به تصرف درآورد، و حکومت خود را برآنان تحمیل نمود...... او آنچنان مست و مغرور دنیا شده بود که ادعای ربوبیت کرد و هرآنکس که طوق بندگی او را بگردن می نهاد مورد احترام قرار می گرفت و از اموال کشور نصیبی داشت، اما هرکس ربوبیتش را قبول نمی کرد به بدترین وجهی کشته می شد. تا اینکه همۀ مردم از روی عقیده و یا ترس به عبادت او گردن نهادند.. مدتها گذشت.. شش نفر بودند که در امور با آنان مشورت می کرد و همیشه سه نفر از آنان در سمت راست او و سه نفر در سمت چپ او می نشستند..

روز عیدی بود و دقیانوس بر مسندش تکیه زده بود و تاج شاهی بر سر و.... ناگهان یکی از نگهبانان دربار با شتاب وارد مجلس شد و به او خبر داد که بیگانگان قصد ورود به کشور را دارند و می خواهند پادشاه را از میان بردارند..... دقیانوس از شدت ترس و وحشت غش کرد و تاج از سر او افتاد..... یکی از آن شش مشاور که عاقل ترین آنان بود به نام تملیخا به فکر فرو رفت که اگر پادشاه، خدا می باشد آنچنانکه می پندارد، پس چرا ترس و و حشت از مهاجمین دارد؟! این فکر او را بیشتر به تفکر واداشت که چرا او مثل ما می خوابد؟! و چرا می خورد؟! و چرا...؟ و چرا...؟!

این شش نفر هر روز در منزل یکی از دوستان جمع می شدند، و آن روز نوبت تملیخا بود. سفره را گسترد ولی خود محزون و متفکر نشسته بود و دست به غذا دراز نمی کرد! آن پنج نفر پرسیدند: چرا تو غذا نمی خوری؟! تملیخا گفت: دوستان! در دلم مسئله ای خطور کرده که مرا از خوردن و آشامیدن بازداشته.. پرسیدند: آن چیست؟ گفت:

به آسمان نظر کردم و با خود اندیشیدم که چه کسی آن را بدون ستونی مرئی برافراشته؟! چه کسی آن را به ستارگان زینت داده؟! چه کسی ماه و خورشید را در آن به جریان گذاشته؟!.. به زمین نظر کردم و اندیشیدم: چه کسی آن را گسترده؟! چه کسی کوه های استوار را زنجیر وار بر آن قرار داده؟! چه کسی این مخلوقات را بر انواع مختلف و شکل های متفاوت خلق نموده؟! به نفس خود نظر کردم و اندیشیدم: چه کسی مرا در رحم مادر پرورید؟! و همچون طفلی از رحم مادر خارج نمود؟! و مرا پرورش داد؟! و...؟! و...؟! به یقین برای همۀ این ها خالقی و مدبری است غیر از دقیانوس!!!

ناگهان دوستان تملیخا به خود آمده و اعتراف کردند که برای این جهان خالقی است..... به تملیخا گفتند چه کنیم و چگونه از فرمان دقیانوس خود را نجات دهیم ؟؟ تملیخا گفت: جز فرار از این شهر چاره ای دیگر نداریم...

آنان به تمام مال و مکنت دنیا و زر و زیور آن پشت کرده و از شهر خارج گشتند، در بیابان رفتند و رفتند...... تا به کوهی رسیدند، از کوه بالا رفتند و غاری وسیع و مناسب در آن یافتند و وارد آن غار شدند...

عالم یهودی گفت: ای علی! نام آن کوه و اسم آن غار چه بود؟؟ حضرت فرمود: نام آن کوه ناجلوس و اسم آن غار وصید بود. آن مردان الهی از میوۀ درختانی که اطراف کوه بود خوردند و از آبی که پای کوه جاری بود نوشیدند و خدا را شکر کردند که از بندگی و عبودیت آن پادشاه جبار نجات یافتند... خدای تعالی خوابی بیش از سیصد سال بر آنان مسلط نمود، و سگ آنان که از میان راه با آنان شده بود نیز دستان خود را باز کرده و بر لبۀ کهف و غار خوابیده بود ((و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید)).....

امیر المؤمنین علیه السلام داستان را کامل و شامل برای آنان بیان فرمود، و آن عالم یهودی هر از گاهی از خصوصیات داستان از حضرت سؤال می کرد و حضرت با کمال متانت و آرامش پاسخ می گفتند تا اینکه داستان اصحاب کهف را کاملاً بیان فرمودند [برای اختصار تمام داستان در اینجا نوشته نشد].

سپس به عالم یهودی رو کرده فرمودند: ای یهودی! تو را به خدا سوگند می دهم، آیا تمام آنچه گفتم مطابق با تورات شما بود؟ عالم یهودی گفت: نه یک حرف کم داشت و نه یک حرف زیاد!! ای ابا الحسن از این پس مرا یهودی نخوان! من شهادت می دهم به یگانگی خدا و رسالت پیامبر و به یقین تو داناترین این امت هستی!!!

صلوات الله علیک یا اباالحسن.. صلوات الله علیک و نحن نشهد أنّک أعلم هذه الامة بعد رسول الله صلی الله علیه و آله.. لعن الله من ظلمک، و لعن الله من غصب حقک و حق زوجتک و حق اولادک..

+ نوشته شده در  Wed 5 Jul 2006ساعت 1:1 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                                                                                            

                                         بســــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

شهادت دخت رسول خدا، همسر علی مرتضی، ام الحسنین را به پیشگاه منتقم آل محمد علیهم السلام و همۀ دوستان تسلیت عرض میکنم.

 

((... و آت ذا القربی حقه)) در مجلسی که حضرت رضا علیه السلام در مرو با علمای عراق و خراسان داشتند، حضرت فرمودند: خدای عز وجل فرموده: ((و آت ذا القربی حقه)) [ای پیامبر!] حق خویشاوند را عطا کن..

 

آنگاه که این آیه نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دخترم فاطمه را بگویید نزد من بیاید. فاطمه سلام الله علیها را خبر نمودند، و او نزد پدر آمد.. حضرت رسول فرمودند: ای فاطمه! این زمین فدک، که بدون جنگ [و بدون اینکه مسلمین در تصرف آن زحمتی کشیده باشند] بدست من آمده و ملک شخصی من گردیده، و دیگر مسلمین را در آن حقی نیست، و من آن را به امر خدای تعالی به تو بخشیدم، آن را از من قبول کن.. این [فدک] برای تو و فرزندان تو می باشد.

 

پیامبر صلی الله علیه و آله در زمان حیات خود فدک را در اختیار حضرت فاطمه قرار دادند تا پس از رحلتِ پیامبر دشمنان در آن طمع نکنند، و حجتی برای گرفتن آن نداشته باشند. آنگاه پیامبر پوستی طلبیدند و به امیر المؤمنین فرمودند: ای علی! بر آن بنویس که من (رسول الله) فدک را به فاطمه بخشیدم. و امیر المؤمنین و ام ایمن بر آن شهادت دادند.. سپس پیامبر فرمودند: همانا ام ایمن زنی از اهل بهشت می باشد..

 

زمین فدک نخلستان بسیار آبادی بود که درآمد زیادی داشت، و حضرت فاطمه سلام الله علیها هرساله از درآمد آن بین فقراء مسلمین تقسیم می نمودند.. و مستضعفین هرساله به انتظار رسیدن درآمد فدک بودند تا به زندگی خود سامان دهند. درآمد سالانۀ فدک را از هفتاد هزار سکۀ طلا تا صد و بیست هزار سکه گفته اند [و این اختلاف شاید بخاطر اختلاف درآمد هر سالۀ آن باشد].

 

پس از شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله، ابوبکر لعنة الله علیه پس از غصب خلافت و هجوم وحشيانه به بيت رسالت، و به آتش كشيدن خانۀ امامت، مدیر و کارگران حضرت فاطمه سلام الله علیها را از زمین فدک خارج نمود و کارگران خود را در آنجا قرار داده و نخلستان فدک را مصادره نمود!!! و این ظلم و مصادره برای دو جهت بود: اول اینکه حکومت و امور کشوری و لشکری احتیاج به اموالی داشت که غاصبان خلافت از این منبع پر درآمد استفاده می کردند. و دوم که اهمیتش از اول کمتر نبود مسلمانانی که از درآمد فدک بی نیاز شده بودند با قطع شدن سهمیه شان از درآمد فدک، بخاطر رفع نیاز خود و خانواده شان مجبور بودند در مقابل حاکم زانو بزنند و دست نیاز به سوی او دراز کنند.. و از این راه غاصبِ ظالم براحتی به خواسته اش می رسید!! زیرا او می دانست که اهل بیت با زهدی که دارند این اموال را برای خود نمی خواهند و تمام آن را صرف محرومین و مستمندان می کنند، و می خواست به هر صورت شده مردم را از اطراف اهل بیت علیهم السلام پراکنده نماید..

 

دشمن فکر نمی کرد اهل بیت اقدام سنگینی در مقابل غصب فدک داشته باشند، اما بر خلاف تصور آنان در آمد و کفر حاکمِ ظالم در زیر رگبار کلمات مظلومانۀ اهل بیت و پیروانشان [در طول تاریخ] کاملاً برای مردم به اثبات رسید.

 

امیر المؤمنین و بانوی زنان، چنان شوری در معرفی ابوبکر و عمر و حزب حاکم برای مردم نشان دادند که غاصبان خلافت تصمیم به ترور و شهید کردن امیر المؤمنین گرفتند!!! مولا، نه تنها به مهاجرین و انصار و کسانی که در آن زمان در مدینه بودند که به تمام مردم حقیقت جو و حق بین در هر زمان و مکان تا قیام قیامت ثابت نمودند غاصبین خلافت ذرة المثقالی به خدا و کتاب او ایمان ندارند، و هیچ ارزشی برای کلام رسول خدا قائل نیستند!!

 

مرحوم علامۀ مجلسی رضوان الله تعالی علیه، در بحار الأنوار از قول حضرت صادق علیه السلام می گوید: ((لما بویع ابوبکر...)) زمانی که مردم با ابوبکر بیعت نمودند، و زمینۀ حکومت را محکم دید، وکیل فاطمه دختر رسول خدا را از فدک بیرون کرد!! آنگاه فاطمه سلام الله علیها بسوی ابوبکر رفته و فرمود: ای ابابکر! چرا مرا از ارث پدرم رسول خدا صلی الله علیه و آله محروم نمودی؟! و چرا وکیل مرا از فدک خارج کردی؟! زمین فدک را رسول الله به امر خدای تعالی برای من قرار داد..

 

ابوبکر گفت: برای مطلب خود شاهدانی بیاور!! [عجیب است!! بانوئی که حتی دشمنانش اعتراف به راستگوئی او دارند، از او شاهد می خواهند.. در کتب بکری ها (پیروان و محبین ابوبکر که خود را عمداً و یا جهلاً سنی می نامند) از قول عائشه اینچنین آمده است: ((ما رأیت أحد قطّ أصدق من فاطمة غیر أبیها)) هرگز کسی را راستگوتر از رسول خدا غیر از فاطمه ندیدم!! و حالا از چنین کسی می خواهند که بر صدق کلامش شاهد بیاورد!!!] بانوی زنان، ام ایمن را برای شهادت برد.. ام ایمن گفت: ای ابابکر! قبل از اینکه شهادت [بر کلام دختر رسول خدا] بدهم، می خواهم بر آنچه رسول خدا در مورد من فرموده اقرار کنی.. تو را به خدا سوگند می دهم، آیا نشنیدی که رسول خدا فرمود: به یقین ام ایمن زنی از اهل بهشت است؟ [ام ایمن می خواست به او و به دیگران بفهماند که دروغ نمی گوید، زیرا دروغ از گناهان کبیره است و دروغگو را به بهشت چه کار؟!] ابوبکر گفت: چرا شنیدم. سپس ام ایمن گفت: به خدای عز وجل سوگند، زمانی که آیۀ ((و آت ذا القربی حقه))نازل شد، رسول الله صلی الله علیه و آله به امر خدای تعالی فدک را در اختیار فاطمه قرار داد.. همچنین امیر المؤمنین علیه السلام شهادت دادند [که رسول خدا فدک را به فاطمه بخشید].

 

در این هنگام ابوبکر [که چاره ای نداشت] نامه ای نوشت و فدک را به فاطمه بازگرداند. ناگهان عمر وارد شد و پرسید: این چه نوشته ای است؟ ابوبکر گفت: فاطمه ادعا کرد مالک فدک است!!  علی و ام ایمن نیز برای او شهادت دادند، من نیز آن را برگرداندم و این نوشته را به او دادم.

 

عمر [لعنة الله علیه] نوشته را با شدت از فاطمه گرفت و به آن آب دهان انداخت و آن را پاره نمود، و گفت این زمین مربوط به همۀ مسلمین است و مالك بن اوس، عائشه و حفصه نیز شهادت می دهند که رسول خدا گفت: ((نحن جماعة الأنبیاء لا نورّث...)) ما جماعت انبیا ارثی از خود نمی گذاریم و آنچه از ما می ماند صدقه است!!! و همانا علی شوهر فاطمه است و طبیعی است که برای فاطمه شهادت دهد زیرا به نفع او تمام می شود!!! و اگرچه ام ایمن زنی پرهیزکار است ولی شهادت یک نفر کافی نیست، اگر کسی دیگر همراه او شهادت می داد، آنوقت در این مطلب تأمل می کردیم!!!!! در این هنگام فاطمه گریان از مجلس خارج شد.

 

بعد از آن هنگامی که ابوبکر در مسجد نشسته بود و مهاجرین و انصار گرداگرد او بودند امیر المؤمنین وارد مسجد شده و فرمودند: ای ابابکر! چرا فاطمه را از ارثی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله به او رسیده بود محروم کردی و حال آنکه در زمان رسول خدا به دست او رسیده بود و درآن تصرف کرده بود [ملک او شده بود]. ابوبکر گفت: فدک مربوط به همۀ مسلمین است و اگر فاطمه شاهدانی بیاورد که رسول خدا در زمان حیات خود به او بخشیده بوده [قبول می شود]، و اگر شاهد نیاورد هیچ حقی در آن ندارد!!!

 

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ای ابابکر! آیا در مورد ما غیر از آنچه در مورد دیگر مسلمین است حکم می کنی؟! ابوبکر گفت: نه چنین نیست. حضرت فرمود: اگر در دست مسلمانی چیزی باشد که مالک آن است، سپس من ادعا کنم آن چیز مال من می باشد، از چه کسی شاهد میطلبی [از مالک یا از من که ادعا کرده ام]؟ ابوبکر گفت: از تو شاهد می خواهم [زیرا آن چیز در ملک اوست و تو ادعا کننده هستی].حضرت فرمود: پس چرا اکنون از فاطمه شاهد می خواهی و حال آنکه فدک ملک شخصی او می باشد و پیامبر در زمان حیات خود به فاطمه بخشید، و او نیز در آن تصرف کرد..

 

ابوبکر ساکت شد و جوابی برای گفتن نداشت.. عمر در این هنگام گفت: ای علی! ما را با کلام تو کاری نیست، زیرا در برابر دلائل تو ما را قدرتی نیست!! اگر شاهدانی عادل داری بیاور، و اگر شاهد نیاوری هیچ حقی [از فدک] برای تو وفاطمه نیست!!

 

امیرالمؤمین فرمود: ای ابابکر آیا قرآن می خوانی؟! ابوبکر گفت: آری. حضرت فرمود: این آیه ((إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا)) همانا پروردگار اراده نموده پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. آیا در مورد ما نازل شد و یا غیر ما؟! ابوبکر گفت: در مورد شما نازل شد. حضرت فرمود: پس اگر شاهدانی شهادت دهند که دختر رسول خدا گناه بزرگی را مرتکب شده در مورد او چه میکنی؟ ابوبکر [با گستاخی کامل] گفت: بر او حد الهی را جاری می کنم، آنچنانکه بر غیر او از مسلمین انجام می دهم!!!

 

حضرت فرمود: بنابراین تو در نزد خدا از کافرین خواهی بود.. ابوبکر گفت: چرا؟! حضرت فرمود: زیرا شهادت خدای تعالی را بر طهارت و پاکی او قبول نکردی!! و شهادت مردم را بر ضد او قبول نمودی!!، و این کفر تو مثل همان کفری است که حکم خدا و رسول خدا را که فدک را در اختیار او قرار داده بودند رد کردی، و شهادت یک بیابانی بی سر و پا را قبول نمودی!! و حال آنکه پیامبر فرموده: مدعی [ادعا کننده] باید شاهد بیاورد و مدعی علیه [بر صدق کلام خود] تنها قسم یاد می کند. اما تو به کلام رسول خدا عمل نکردی و از مدعی علیه شاهد می خواهی!!!

 

             آه بیــــــــــــــــا کوچۀ شک را ببین                       سنــگ پرانان فدک را ببـــــــــین 

             وای چه کس آتش عصیان فروخت؟                      باغ فدک را که به ایمان فروخت؟

                                                             

 

در این هنگام مردم از کردۀ ابوبکر و عمر غضبناک شده و می گفتند: به خدا سوگند علی راست می گوید. و امیر المؤمنین به منزل بازگشتند و مردم نیز متفرق شدند... [اما کفر ابوبکر و عمر با کلمات امیر المؤمنین بر مردم ثابت شد].

 

هنگامی که ابوبکر به خانه برگشت از پی عمر فرستاد و گفت: وای بر تو ای پسر خطاب! آیا ندیدی علی را که با ما چه کرد؟! به خدا سوگند، اگر به کار خود ادامه دهد کار را بر ما سخت می کند، و زندگی را بر ما ناگوار و تا زمانی که علی زنده است طعم شیرین حکومت بر ما تلخ خواهد بود!!! عمر گفت: چاره ای جز خالد بن ولید برای او نداریم!! در این هنگام از پی خالد فرستادند، و ابوبکر به او گفت: می خواهیم بر کار بزرگی تو را بگماریم. خالد گفت: هرچه می خواهی بگو، برای هر کاری حاضر هستم حتی اگر قتل علی باشد!!! ابوبکر گفت: همان قتل علی است!!! در هنگام نماز کنار علی بایست و زمانی که من سلام نماز را دادم برخیز و گردن او را بزن!!!

 

اسماء [آن زن خوب و فداکار] مادر محمد بن ابی بکر [رحمة الله علی محمد و لعنة الله علی أبیه] آن زمان همسر ابوبکر بود، کلام آنان (ابوبکر، عمر و خالد) را شنید، کنیز خود را گفت که به نزد فاطمه سلام الله علیها میروی و بمجرد وارد شدن در منزل بانو، این آیه را می خوانی: ((إنّ الملأ یأتمرون بک لیقتلوک، فاخرج، إنّي لک من الناصحین)) همانا این قوم برای کشتن تو به مشورت نشسته اند، فوراً (از شهر) خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم. [این آیه، خطاب مؤمن آل فرعون به موسی علی نبینا و آله و علیه السلام می باشد، زمانی که از توطئۀ فرعونیان بر قتل او خبر می دهد] اسماء از کنیز خود خواست که این آیه را تکرار نماید. کنیز به منزل بانوی زنان آمده و فرمان خاتون خود اسماء را انجام داد. امیر المؤمنین که از مقصود اسماء آگاه شدند فرمودند: سلام ما را به خاتون خود برسان و به او بگو: خدای عز وجل، ان شاءالله نمی گذارد آنان به خواستۀ خود برسند..

 

هنگام نماز شد.. خالد بن ولید در کنار مولا ایستاد.. [ آخرین لحظات نماز فرا رسیده.. ابوبکر در فکر فرو رفته و به عواقب شوم این توطئه فکر میکند.. تشهد نماز آنقدر طول کشید که مردم گمان کردند خلیفۀ رسول خدا!! و ولی امر مسلمین سهو نموده!!!] ناگهان قبل از اینکه سلام نماز را بگوید، گفت: ((یا خالد! لا تفعل ما أمرتک، السلام علیکم و رحمه الله و برکاته)) ای خالد آنچه تو را به آن امر کردم انجام نده، و سلام نماز را داد!!! [و با این عمل این بدعت را نیز در دین وارد کرد که در حین نماز کلام خارجی بی اشکال است!!!].

 

امیر المؤمنین علیه السلام به خالد رو کرده فرمود: این چه کاری بود که از تو خواسته بود، و حالا تو را از آن نهی نمود؟! خالد با کمال وقاحت گفت: مرا امر کرده بود که گردنت را بزنم!! حضرت فرمود: و تو انجام می دادی؟! خالد گفت: به خدا سوگند، اگر مرا نهی نمی کرد حتماً انجام می دادم!!!

 

در این هنگام امیر المؤمنین علیه السلام برخواست و کناره های لباس خالد را به دست گرفته و او را بلند نمود و به زمین کوبید.. و با دو انگشت سبّابه و وسطی چنان فشاری به گلوی او داد که نعرۀ خالد بلند شد و خود را نجس کرد و پیوسته پاهای خود را به زمین می زد، اما نمی توانست صحبتی کند!!! ابوبکر به عمر گفت: این از سوء مشورت تو می باشد!! من منتظر چنین حادثه ای بودم و خدا را شکر که ما در این معرکه جان سالم بدر بردیم!! عمر رو به مردم کرد، و نعره زنان می گفت: به خدای کعبه قسم الآن او را می کشد!! مردم جمع شدند و گفتند: ای ابا الحسن به خدا و صاحب قبر تو را سوگند می دهیم که او را رها کنی.. حضرت نام خدا و صاحب قبر [رسول الله] را که شنید خالد را رها نموده، به سوی عمر رفت، و یقۀ لباس او را در دست گرفته فرمود: ای پسر صهاک! به خدا سوگند اگر مقدرات الهی و پیمانی که با رسول خدا داشتم نبود، بر تو معلوم می شد چه کسی از ما تعدادمان کمتر و یاورانی کمتر داریم.. و سپس وارد منزل شد.

 

ابن ابی الحدید می گوید: پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله، به علی و فاطمه اخباری از عائشه [لعنة الله علیها] می رسید که آنان را متأثر می نمود و این گفته ها ادامه داشت تا فاطمه از دنیا رفت، و آن دو [امیر المؤمنین و بانوی زنان] بر گفته های عائشه با اینکه بسیار متأثر و خشمگین بودند صبر می نمودند.. علی و فاطمه را به خشم آوردند، و فدک را غصب نمودند، و فاطمه برای گرفتن آن [فدک] بارها به مجادله برخواست اما اثر نبخشید و با آن حال زنان خبر هائی از رفتار و گفتار های ناروای عائشه پیوسته برای او [بانوی زنان] می آوردند که او را آزار می داد.. سپس فاطمه از دنیا رفت.. همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله برای تسلیت گوئی به نزد بنی هاشم آمدند، اما عائشه تنها زنی بود که به تسلیت نیامد و اظهار بیماری نمود!! اما برای علی اخباری که حاکی از سرور عائشه [بر شهادت دختر رسول خدا] بود آوردند!!!

 

اللهم صلّ علی البتول الطاهرة الصدّیقة المعصومة التقیّة النقیّة الرضیّة المرضیّة الزکیّةالرّشیدة المظلومة المقهورة المغصوبة حقّها الممنوعة إرثها المکسورة ضلعها المظلوم بعلها المقتول ولدها.

                                                                                                             

                                                                       

+ نوشته شده در  Tue 27 Jun 2006ساعت 7:34 PM  توسط فاطمه حسينى | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
پیوندها
قرآن وعترت
***سخن نور***
کلمات گهربار امام علی علیه السلام
پایگاه اسلام حقیقی
پایگاه آیت الله شیرازی(فارسی)
پایگاه آیت الله شیرازی(عربی)
پایگاه آیت الله شیرازی(انگلیسی)
محاضرات آیت الله (السیدمجتبی الحسینی الشیرازی)
زندگینامه و آثار آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه
نابغه قرن بیستم در تالیف(آیت الله شهید سیدمحمدشیرازی)
بزرگ مرجع جهان تشیع(آیت الله سیدصادق شیرازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Counters
Free Counters