تبليغاتX
این المنتقم؟؟؟
کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
                      بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 کوفه سر از خواب برداشت.

آن روز،صبح دوازدهم محــــــــرم بود.

خورشید با حالتی غم آلود از زاویه افق سر می کشید.

گویا نمی خواست بیرون آید ومنظره پر تأثر آن روز را ببیند.

سر انجام در زیر پرده ای از غبار وبا حالتی غم آلود از افق به در آمد.

نوری رنگ پریده شهر را روشن کرد.

مردمی مضطرب وانتظار آلود،کوچه ها را پر کردند.

همه به سوی یک نقطه که آن دروازه شهر بود می رفتند.

چشمها به سوی دروازه خیره شده بود وهر لحظه انتظار داشتند که

دستور باز شدن در،از کاخ فرماندهی ابن زیاد لعنت الله علیه صادر شود

ودر بروی اسیران باز گردد.

ساعتی بیش نگذشت که نظامیان به میان جمعیت ریخته و با شدت و

بی رحمی مردم را به کناری زدند و کوچه ای وسیع در بین جمعیت باز

نمودند.کوچه ای که به دروازه شهر منتهی می شد،کوچه ای که می بایست چند لحظه دیگر اسرا قدم به آن گذارده و بسوی قصر دارالاماره

وبه نزد ابن زیاد لعنت الله علیه روند.

انتظار مردم به آخرین درجه هیجان خود رسیده بود اکثر آنها از اوضاع

بی خبر بودند،نمی دانستند که پشت دروازه شهر چه اشخاصی هستند

واز کدام خانواده می باشند.

دستگاه تبلیغاتی یزید وابن زیاد لعنت الله علیهما،بردن نام امام حسین

علیه السلام را قد غن کرده بود. چنین شهرت داده بودند((مردی که

علیه مقام خلافت طغیان نموده وبر حاکم وقت خروج کرده بود،سربازان

حکومت او را در کربلا کشته واینک بازماندگان او هستند که بنام اسیر

وارد کوفه می شوند.))

اما اینکه اسرا از کدام خانواده هستند وبه کدام ریشه می پیوندند به

بیشتر مردم نامعلوم بود.

سر انجام دستور باز کردن در از مقام فرماندهی صادر شد.درهای بزرگ

با ناله ای غم انگیز به روی پاشنه چرخیدند ومنظره ای عجیب وباور

نکردنی در برابر مردم ظاهر گشت. منظره ای عاطفه انگیز وتأثر زا،

کاروانی مصیبت زده وستم کشیده،کاروانی که از یک عده زن وکودک

تشکیل می شد،تنها یک مرد در میان آنها بود،که آن هم با چهره ای

رنگ پریده وتنی بیمار.

در پیشاپیش آنها نیزه هایی بلند در حرکت بود که سرهای نورانی

شهدا مانند ستاره به رویشان می درخشیدند  و مانند آتش شعله

به جان مردم می افکندند.

این منظره رقت انگیز دلها را به لرزه در آورد وقلبها را تکان داد.به دنبال

نیزه داران مردم،کودکانی را دیدند که آفتاب صورتشان را برشته کرده

بود وچین و چروک غم واندوه چهره معصومشان را پژمرده و ملول

ساخته بود.زنهای جوانی را دیدند که مصیبت و داغ عزیزانشان آنها را

پیر کرده بود و حالت چشمهایشان از تأثر و اندوهی عمیق حکایت

می کرد. واینها همه را بر شترانی برهنه سوار کرده بودند.کاروان وارد

شهر شد.

مردم که تا کنون بدون تفاوت به کاروان و کاروانیان نگاه می کردند،

اکنون خیره خیره به چهره های نیم سوخته اسرا نظر کرده و گویا در

حافظه خود خاطراتی را جستجو می کنند.

به نظرشان رسید که با این چهره ها آشنایی قبلی دارند.

مگر نه این است که روزی زینب سلام الله علیها در

این شهر،ملکه اسلام و دختر امیرالمؤمنین علی بن

ابیطالب علیه السلام خلیفه وقت بوده است؟

کم کم خاطرات زمان علی علیه السلام در فکر و روح مردم جان گرفت

مردم توانستند از زیر آن همه چین وشکن مصیبت وغم، چهره های

پاک و معصوم فرزندان علی علیه السلام را بخاطر آورند.

منظره کاروان از یک طرف واین شناسایی از طرف دیگر،بشدت عواطف

آنها را تحریک می کرد و احساساتشان را بر می انگیخت تأثر شدیدی

آنها را در خود غرق نمود و این تأثر که از یک پشیمانی بزرگ و ندامتی

عظیم نشأت می گرفت بصورت آتشی سوزان وجود آنها را سوزاند.

کم کم چشمها به گریه افتاد و ناله حسرت،سکوت مرگبار را در هم

شکست ودر ودیوار کوفه به لرزه در آمد.

و اکنون این زینب سلام الله علیه است که باید از این موقعیت استفاده

کرده و به این عواطف تحریک شده،روح بخشد وسپس آن را به جان

یزید و ابن زیاد لعنت الله علیهما اندازد.

از این رو خطبه ای آتشین القا کرد خطبه ای که مردم را به یاد خطبه های

عظیم پدر و خطبه آتشین مادرش انداخت.

                               ((آیا می دانید چه کردید))

......وای بر شما!

......آیا می دانید چه دلی از رسول خدا شکافتید؟

آیا می دانید چه خون مقدسی از او به زمین ریختید؟

آیا می دانید چه پرده نشینانی را از پرده برون فکندید؟

........آه!

آه که حادثه ای بزرگ و فاجعه ای عظیم ببارآوردید....فاجعه ای که ازعظمت

آن نزدیک است آسمانها از هم شکافته شود وزمین پاره پاره گردد و کوهها

از هم متلاشی شود.

تاریکی گناه شما،زمین و آسمان را فرا گرفت....آیا تعجب می کنید؟

تعجب می کنید اگر در اثر این گناه خون از آسمان ببارد؟

زینب سلام الله علیه پس از حمد و ثنای الهی،گفتار تاریخی خود را اینگونه

شروع نمود:

ای مردم کوفه!و ای فریبکاران مکار!

آیا بر ما اشک می ریزید و بخاطر ما ناله می زنید!

اشک بریزید که خدا کند هیچگاه چشمتان از اشک باز نأیستد.

ناله کنید و می خواهم که این ناله ها،برای شما ابدی وهمیشگی بماند.

((انما مثلکم،کمثل التی نقضت غزلهامن بعد قوة انکاثا،تتخذون ایمانکم

دخلا بینکم.))

شما مانند آن پشم ریسی هستید که با زحمت رشته ای را می تابد وسپس دوباره آن را باز کرده ومی گشاید.شما نیز عهد بستید پیمان

بستید،وبا رشته ایمان پیوند گرفتید،ولی....سر انجام عهد وپیمان خود را

شکستید و رشته ایمان را از هم گسستید وبسوی کفر باز گشتید.

آه.........که چه بد مردمی هستید. جز لاف زدن و خود ستایی کردن،

سرمایه ای ندارید،سرمایه شمامکر است،فریب است،دشمن داری ودروغگویی است،بسان کنیزان تملق می گویید وهمانند دشمنان غمازی

می کنید وفریب می دهید.

آیا شما انسانید و آیا می توان شما را انسان دانست؟

نه........نه...شما همانند گیاهی هستید که در لجن زار روییده باشد،

صورتی بسان گیاهان دیگر دارد،ولی تار و پود وجودش از لجن و پلیدی

تکوین یافته،چهره ای سبز دارد،ولی ریشه اش از لجنزار مزبله،ارتزاغ

می کند.وای به حالتان.......که چه بد توشه ای برای خود ذخیره کردید،

خشم خدا را به جان خریدید و آتش جاودان را برای خویشتن مهیا ساختید.

گلهای خاندان نبوت را پرپر کردید و آل پیغمبر را از دم شمشیر گذراندید.

اکنون برما اشک می ریزید و ناله می کنید؟

بگریید وناله زنید که از هر کس به این گریه وناله سزاوارترید.

ننگی ابدی بر دامن خود فرو انداختید،ننگ و عاری که به هیچ آبی شسته

نگردد وبا هیچ عاملی زدوده نشود.

آیا می دانید که با دستهای ناپاک خود،چه کسی را به شهادت رساندید

وچه وجود نازنینی را به خاک وخون غلطاندید؟

او حسیـــــــــــن بود،حسین بن علی،جگرگوشه پیغمبر،سید و بزرگ

جوانان بهشت.این گناه بزرگ را با چه می توان جبران کرد واین لکه ننگ را

با کدام آب می توان شست؟

او پناه نیکوکاران بود،پیشوا وامام شما بودو این حسین بودکه درهربلایی

به او پناه می بردید،اوآموزگارومعلم شما بود،دین را از او می آموختید و

احکام شریعت را از او یاد می گرفتید.

مرگ بر شما،ای کوفیان!....هلاکت ارزانی شما،ای مردم خیانت پیشه!

حسرت زده ونومید بمانید،ای اهل مکر وفریب!....دستتان از چاره کوتاه باد

ای کشندگان حسین!.....

وای بر شما!....درخشم وغضب خدا غوطه ور شدید وپرده ذلت و فلاکت

شما را در بر گرفت.

آیا می دانید چه کردید؟

آیا می دانید چه دلی از رسول خدا شکافتید؟

وآیا می دانید چه خون مقدسی از او به زمین ریختید؟

آیا می دانید چه پرده نشینانی را از پرده بیرون افکندید؟

آه که حادثه ای عظیم و فاجعه ای بزرگ ببارآوردید.فاجعه ای که از عظمت

آن نزدیک است آسمانها از هم شکافته شود و زمین پاره پاره گردد و کوهها از هم متلاشی شود.

تاریکی گناه شما زمین و آسمان را فرا گرفت.

آیا تعجب می کنید؟تعجب می کنید که اگر در أثر این گناه خون از آسمان

ببارد؟

در انتظار باشید،در انتظار عذابی بزرگ و جاودانی واین عذاب هولناک آخرت

است که در انتظار شماست وآن بسی رسواتر و عظیم تر از عذابی است

که در دنیا به شما می رسد.

از این دو روزه مهلت،خوشدل ومغرور نشوید،چه آنکه خدا،خدای بزرگ در

مکافات بندگان عجله نمی کند، بیم آن ندارد که هنگام انتقام بگذرد و گناه

کاری بدون کیفربماند،آری! خدا در کمین گنهکاران است.

 

کوفه به لرزه در آمد،لرزید و منقلب شد،در و دیوار به جوش و خروش آمد

قلبها مضطرب و پریشان گردید.آتش شرم و شرمندگی در دلها زبانه کشید

و این وجود مردم بود که آب می شد و به صورت اشک از روزنه چشمها

شان سرازیر می گردید.

چنین می نویسند: آن هنگام که زینب سلام الله علیه لب از سخن فرو

بست حیرت ودهشتی سیاه بر مردم سایه افکند، اشک ریزان دست به

دهان می گزیدند و به سختی از کرده خود پشیمان بودند.

زینب سلام الله علیه با خطابه آتشین خود پرده ها را به عقب زد و حجاب

غفلت و بی خبری را از برابر دیدگان مردم زائل نمود،بزرگی گناه را دربرابر

آنان مجسم نمود،وعذاب هولناک آخرت را به یادشان آورد.

با این خطابه است که زینب سلام الله علیه نخستین حمله تبلیغاتی خود

را علیه دستگاه یزید لعنت الله علیه آغاز می کند وبا همین خطابه بی نظیر

بود که اولین ضربت کوبنده را بر پیکر دستگاه اموی وارد می سازد.

+ نوشته شده در  Sat 18 Feb 2006ساعت 4:57 AM  توسط فاطمه حسينى | 

بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم 

آری جنگ پایان پذیرفت ومکتبی نوآغازگردید.

مکتبی که آموزگارانش حسین علیه السلام ویارانش بودند.

قهرمانانی که جان باختندوراه ورسم آزادگی را آموختند.

....وانتظارداشتیددرباره این روزسخن باگسترشی که سزاواراین روزاست،

گفته شود؟؟؟

دیگرنه دست طاقت نوشتنش را داردنه دل طاقت شنیدنش.

وهمین بس که بگویم سالارشهیدان به گونه ای  بسیار دلخراش به

شهادت رسید. 

                             

چون امام علیه السلام به شهادت رسید ملائکه آسمان به گریه وزاری

درآمده وگفتند:پروردگارا! این حسین برگزیده تو و فرزند پیامبرت است.

خدای عزوجل تمثال حضرت قائم علیه السلام را برای آنان ظاهرنمودو

فرمود:به این قائم ازخون حسین انتقام میگیرم.

پس ازشهادت حضرت اسب آن جناب که ذوالجناح نام داشت شیهه

کشان وگریه کنان درحالی که پیشانی را به خون امام آغشته کرده بود

به سوی خیمه ها روانه شد. امام باقر علیه السلام میفرماید: اسب

می گفت: وای ازستم امتی که فرزند دخترپیامبرخود را کشتند. درزیارت

ناحیه مقدسه آمده است: پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هیئت

وبدون سوار دیدند و زینش را واژگون ویالش را پرخون مشاهده نمودند

از خیمه ها بیرون آمدند....با صدای بلند شیون می کردند وبه سوی

 قتلگاه می شتافتند.......

 راوی می گوید پس از شهادت حضرت زمین لرزید وغبار شدیدی برخاست

 وطوفان سرخی که امکان دیدن نمی گذاشت آسمان رافراگرفت،آن گروه

کافرگمان کردند که عذاب برآنها نازل شده و ساعتها این وضع ادامه داشت.

شمشیرها غلاف شد،کوفیان آهنگ غارت اثاثیه آن حضرت کردند.اسبان را

بر پیکر نازنین شهیدان تاختند.خورشید روز دهم محرم الحرام سال ۶۱

هجری غروب کرد وزمین کربلا درخون غرق بود وشریف ترین وپاکیزه ترین

پیکرها قطعه قطعه وپاره پاره روی زمین داغ کربلا افتاده بود.

زینب سلام الله علیها درآن شب تاریک وپرغم با عده ای از زنان بیوه وجوان

ازدست داده وکودکان بی پدر درمیان شهیدان میگردید. اومینالید وجدش

رسول خدا را صدا میزد و می گفت: این حسین توست که آغشته به خون

برزمین کربلا افتاده ،پدرم به فدای سرداری که لشکرگاهش غارت شده و

خیمه هایش در بیابان سوزانده شده وپاره پاره افتاده. پدرم به فدای غریبی

که غایب نیست تا امید بازگشتش را داشته باشم وبیمار نیست تا امید

بهبودیش را،بلکه پیکر پاره پاره اش دربرابر چشم روی زمین افتاده،جانم به

فدای غم دیده ای که با غم جانان وتشنه کامی که با لب تشنه  سرش

رابریدند. جانم به فدای کسی که محاسنش خون چکان بود.

فردای آن روز یعنی روز یازدهم محرم کاروان اسرا به سوی کوفه کوچ کرد،

امابا دلی پر از غم وچشمانی اشکبار نه روز قبل یعنی درروز دوم محرم

همراه با مردان خود با عزت واحترام وارد این زمین پر بلا شدند واکنون با

 از دست دادن عزیزان اینچنین ذلیلانه آنها را خارج می کنند.درمیان کاروان

اسیران تنها یک مرد بود و آن جانشین امام فرزند بزرگوار حسین بن علی

علیهماالسلام بود که سخت بیماربودوعمه اش زینب سلام الله علیها با

جان فشانی ازاوپرستاری مینمود.کاروان اسیران را ازکنارقتلگاه شهدا

گذراندند.زینب سلام الله علیها ناله ای جانسوز سردادو صدا زد:ای فریاد

 رس ما!ای محمد!درود فرشتگان آسمانی برتوباد.این حسین توست که

آغشته به خون وبا پیکرقطعه قطعه درمیان بیابان افتاده است.ای دادرس

ما!ای محمد! اینان دختران تواندکه به اسیری می روند. اینان فرزندان تواند

که کشته شده اندوباد صبا برپیکرهایشان خس وخاشاک میریزد. پس

اززینب،زنان وکودکان صدا به شیون وزاری بلندنمودندتا جائیکه دشمن به

 حال آنان گریه کرد.

+ نوشته شده در  Tue 14 Feb 2006ساعت 4:59 PM  توسط فاطمه حسينى | 
              بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 آجــــــــرک الله یا صاحب الزمــــــــــــان

ای عاشورا !

تو چه هستی؟

که زمانه را باتمام قدرتش درمقابل خودتسلیم نمودی.

از دشتها ودریاها عبورکردی....کوهها،دریاها،اقیانوسها را درهم کوبیدی وبه تمام نقاط بشرنشین جهان رسیدی.

ای عاشورا!

تو چه هستی؟

که نامت قلبها را می لرزاند.

اشکها را جاری می سازد.

وبه جانها شجاعت وشهامت می بخشد.

به افکار،روشنی می دهد تا چهرۀ سیاه ستم را بنگرند،به بازوها نیرو می بخشد تا پیکرستم را درهم بکوبند.

ای عاشورا!

تو چه هستی؟

و

قهرمان تو کیست؟؟؟

سخن بگو...! و قهرمان بزرگ خود را به ما بازشناسان.

همان قهرمانی که تو را آفرید وجاویدانت ساخت.

ای قهرمان بزرگ عاشورا!

وای آفرینندۀ صحنۀ پر جلال آن!

ای حسیــــــــــــــــن!

مگر نه این است که تو برای نجات انسانها به پا خاستی،خودو خاندان گرامت را فدا نمودی، فرزندان بزرگ وکوچکت را به استقبال شهادت فرستادی واینها همه را برای نجات بشریّت انجام دادی.

خواستی تا تشنگان عدالت را سیراب سازی ودر این راه،خود لب تشنه وجگرسوخته به شهادت رسیدی.

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Feb 2006ساعت 10:6 PM  توسط فاطمه حسينى | 
                          بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

           (آتش عزاداران حسینی را نمی سوزاند) 

 آتش  ـ مانند دیگر مخلوقهای پروردگارـ تحت فرمان تکوینی لازم الاجراءذات

اقدس الهی است.

وطبق حدیث قدسی:((عبدي!أطعنی تکن مثلی:أقول للشي کن فیکون))

اولیای خدا به اذن پروردگار مانند او(ولایت تکوینی)دارند که به موجب آن کل

کائنات فرمان بردار آنانند.

گذشته ازآن واین:گاه می شود کائنات درمقابل دوستان اولیای خدا خضوع

کرده تا مقام اولیای خدا را به جهانیان إعلام بدارند.

از این رو است که آتش افروختۀ مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام

(قدمهای) عزاداران را نمی سوزاند.

ماههای محرم الحرام وصفرالأحزان،تاریخ،وشهرهای گوناگون جهان گواه

براین مدعی است.

درجریان پیامبر بزرگ خدا (ابراهیم خلیل الرحمان) وطاغوت زمانش (نمرود)

چنین حادثۀ تکان دهنده ای درمقابل چشمان هزاران نفر بوقوع پیوست،و

 (قرآن کریم) آن را برای همیشه ـ ثبت وضبط نمود:((قلنایانار!کونی بردا

 وسلاما علی ابراهیم)).

وهنگامی که(رژیم عباسی) دستور داد تا خانۀ امام ششم حضرت صادق

علیه السلام را به آتش کشند،آن حضرت در شعله های آتش رفت وآمد

نموده شعار می دادند:((أنا ابن أعراق التری،أنا إبن ابراهیم الخلیل)).

ودرزمانهای أخیرـ بحمدلله تعالی ـ این (معجزۀ) محیرالعقول واین(کرامت)

متافیزیکی منتقل به بسیاری از کشورهای خاورمیانه واروپا شده.

شهرهایی مانند:کربلای حسین وکویت ومانچستر ولندن ونیویورک ـ میزبان

 چنین عزاداری بوده اند.

امید است ـ درآیندۀ نزدیک ـ هرشهری که (پرچم حسینی) درمیان آن

برافراشته میگردد شاهد چنین عزاداری نیز باشد،وما ذلک علی الله بعزیز.

 

    یکی خلصه زبند تن رهیدم          به سوی عالم معنا پریدم 

  نظر کردم به صحرای قیامت        به چشم آمد زدوزخ این علامت

   به گوش آمد هیاهوی عجیبی         صدای شعله های پر لهیبی

بگفت آتش که آخر ترس تو چیست؟!  مرا کاری به اتباع حسین نیست

    اگر سوزندگی گردیده عینم          ولی من بندهء حب حسینم

    چو بستانم برای دوستانش            گلستانم به پای دوستانش

  بگفت آتش که تو باید بخندی           نمی آید زمن بر تو گزندی

     تو تابع بر شهید کربلایی            کجا دیگر زمن بینی بلایی

 

                            ++++++++++++++  

 

زمانی طی شد و آمد محرم           به عالم خیمهء غم زد محرم

چو مهر سرخ، عاشورا برآمد       زهرسو شیون و غوغا بر آمد

ذغالی دیدم آمد همچو کوهی         عزاداری پر شور و شکوهی

ذغالی را که دیدم شعله ور شد    زمین چون محشر، از سوز و شرر شد

ذغالی سرخ و سوزان چون ستاره    جحیمی کرده بر پا از شراره

به ناگه دیدم آمد یک جماعت           مصمم چهره ها اهل شجاعت

جماعت واحسینا روی لب داشت     به صورت جذبهء انوار لب داشت

همه یارن و انصار حسین أند          زجان و دل عزادار حسین أند

نوای یا حسین از دل کشیدند            میان آتش سوزان دویدند

تو گویی روی فرش گل دویوند         نه آتش روی سمبل هی دویدند

نظر بر آن عزاداران نمودم             غریق بحر حیرت گشته بودم

یکی گفتا چرا حیرانی ای دوست   به صحرای عجب میرانی ای دوست

اگر دیدی که ما روشن چو روزیم       میان آتشیم اما نسوزیم

   خبر داری چرا ما این چنینیم          عزاداران اعراق زمینیم

که این یک شمه از کار حسین است    دل ما واله نار حسین است

چو این سینه به حبّش می فروزد        کدام آتش دگر ما را بسوزد

حسین بن علی جان خلیل است          که آتش پیش اتباعش ذلیل است

خلیل حق، ز اتباع حسین است       که جانش محو و مشتاق حسین است

+ نوشته شده در  Thu 9 Feb 2006ساعت 8:55 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                               بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

خدای تبارک و تعالی بشر را خلق نمود و پس از آشنا نمودن او  به توحید، نبوت، امامت،معاد و ..... او را به دنیا فرستاد تا پس از یک دورهء تکمیلی و رشد یافتن و لیاقت پیدا کردن برای یک زندگی جاوید در بهشت برین، دنیای فانی را وداع گفته به حیات همیشگی برود.

در این مدت کوتاهی که بشر در دنیا سپری می کند، دو حجت و راهنما برای او قرار داده. یک حجت و راهنمای باطنی ( عقل ) و یک حجت و را هنمای ظاهری ( پیامبران و اوصیای آنها ). بمقدار معرفتی که هر انسان دارد و به مقدار تعلیمی که از این بزرگواران و مکتب آنها میگیرد، خدای تعالی او را امتحان می کند، اجر و پاداش می دهد و جزا و کیفر. اجر و پاداش در مقابل: نیت های خوب، اعمال درست و گفتار نیک. و جزا و کیفر: در برابر افکار باطل، کردار نادرست و سخن های ناپسند. اما خدای رحمان و رحیم همان طور که پاداش را فقط برای آخرت قرار نداده بلکه در دنیا بنده هایش را مورد رحمت خود قرار میدهد (( هل جزاء الإحسان إلا الإحسان ))، جزای بعض از خطا ها را نیز در دنیا به او نشان می دهد و در عین حال (( یعفو عن کثیر )) . مکتب انبیا و اولیای خدای تعالی به ما نشان می دهد: هرگاه انسان مشکلی دید به گذشتهءخود رجوع نماید تا ببیند آیا خطایی از او سر زده تا از درگاه الهی طلب مغفرت نماید و اگر سبب را در گناه خود ندید به سراغ پیدا کردن علت های دیگر برود زیرا هر اتفاقی که برای انسان پیش می آید علتی دارد.

در روزگاران بسیار دور، آن زمانی که حضرت آدم علیه السلام بخاطر ترک اولی ( انجام دادن کاری که بهتر بود انجام ندهد ) از بهشت رانده شده بود. تنهای تنها از این سو به آن سو به دنبال حوا می گشت. گذرش به سرزمین کربلا افتاد، غافل از حوادثی که کربلا در خود خواهد دید. به این زمین که رسید سینه اش تنگی کرد، دنیا با تمام وسعتش برای او کوچک مینمود و بسیار غمناک و مهموم بدون آن که سببی برای آن بداند. پیش می رفت و شاید تنها به حوا فکر می کرد و به گناهی که بخاطر آن از بهشت و تمام نعمت های الهی دور شده بود. ناگهان و بدون دلیل بر زمین افتاد و از پای حضرتش خون جاری شد!! سر به آسمان بلند کرده عرض کرد: بار الها! آیا از من گناهی دیگر سرزده که به سبب آن مرا چنین مجازات نمودی؟! زیرا من تمام زمین را پیمودم، بلا و مشکلی که در این مکان دیدم در هیچ مکان ندیدم!!!

اینجا بود که خدای تعالی مرثیه خوان شد و حضرت آدم مستمع!!

خطاب به آدم فرمود: ای آدم! از تو گناهی سر نزده، اما فرزندت حسین را مظلومانه در این سرزمین به قتل می رسانند، خواستیم برای مواسات و همدردی با او خون تو ریخته شود!!!

حضرت آدم علیه السلام که از شنیدن این کلمات بر حزنش افزوده شده بود پرسید: بار الها! آیا حسین پیامبری از پیامبران است؟! خدای تعالی فرمود: نه او پیامبر نیست، او فرزند پیامبر خاتم محمد ( صلی الله علیه و آله ) می باشد. آدم پرسید: چه کسی قاتل اوست؟ خدای تعالی فرمود: یزید، همانی که مورد لعن آسمان ها و زمین هاست. آدم پرسید: اکنون چه کاری انجام دهم؟ خطاب رسید ای آدم او ( یزید ) را لعنت کن. آنگاه حضرت آدم علیه السلام چهار مرتبه یزید را لعنت نمود و سپس چند قدمی بر نداشته بود که خود را در عرفات دید و همسرش حوا در کنار کوه انتظارش را می کشید!!!

و پس از سالها، فرزندی از فرزندان حضرت آدم و یکی از انبیای اولوالعزم حضرت ابراهیم علیه السلام در حالیکه سوار بر اسب بود از سرزمین کربلا عبور می کرد، پای اسب تا خورد و ابراهیم از روی اسب بر زمین افتاده، سرش شکافت و خون جاری شد. به گمان اینکه خطایی از او سر زده شروع به استغفار نمود و به خدای تعالی عرض کرد: بار الها! چه گناهی از من سر زده؟! وحی رسید: ای ابراهیم! گناهی از تو سر نزده. اینجا کربلاست! و این مکانی که تو از اسب بر زمین افتادی جایگاهی است که فرزند پیامبر خاتم را مظلومانه شهید می کنند. خواستیم خون تو به مواسات با حسین بر زمین بریزد. ابراهیم پرسید: چه کسی او را به قتل می رساند؟ وحی رسید: ملعون آسمان ها و زمین ها یزید، که قلم بدون فرمان الهی بر روی لوح لعنش را نگاشت، و خدای تعالی خطاب به قلم فرمود: به سبب لعنی که بر قاتل حسین نوشتی استحقاق مدح و ثنا را پیدا نمودی.

آنگاه حضرت ابراهیم دست های خود را به سوی آسمان بلند کرده و یزید را لعنت نمود. در این هنگام اسب ابراهیم با زبانی آشکار آمین گفت!!! ابراهیم به اسب رو کرده فرمود: تو چه چیز متوجه شدی که به دعای من آمین گفتی؟! اسب خجالت زده عرض کرد: ای ابراهیم! من افتخار می کنم که مرکوب تو هستم، وقتی که پایم لغزید و تو برزمین افتادی بسیار شرمنده شدم و حالا متوجه شدم تمام آنچه انجام شد از یزید لعنت الله علیه بود.

مشابه این جریان برای انبیای دیگر از جمله: موسی، عیسی، اسماعیل و .... اتفاق افتاده است. آری قبل از تولد حضرت ابا عبدالله و پیش از قصّهء عاشورا، خدای تعالی برای انبیای بزرگ مواسات و همدردی با امام حسین علیه السلام را خواسته بود، و اما بعد از آن ...

سالها گذشت و عاشورایی که خبر آن را خدای تعالی به انبیا و اولیای خود داده بود پیش آمد، حضرت ابا عبدالله علیه السلام، اولاد و اصحابشان مظلومانه به شهادت رسیدند. اهل بیت ابا عبدالله را به اسیری بردند. در میان اسرا حضرت زینب سلام الله علیها بودند. آن هارا به سخت ترین وجهی، در حالیکه سرهای مطهر شهدا را پیشاپیش آنها حرکت می دادند، وارد کوفه نمودند. حضرت زینب سلام الله علیها سر از محمل بیرون آوردند، ناگهان چشمشان به سر مبارک برادر افتاد، بیتابانه سر بر چوبهء محمل زدند، بطوری که پیشانی آن بانوی گرامی - دختر بزرگ امیر المؤمنین علیه السلام، کسی که امام زمانش حضرت سجاد علیه السلام در باره اش فرمود: خدا را شکر که شما عالمه ای هستی که معلم ندیده است ( علم الهی داری )- شکست و خون جاری شد. و با این عمل با برادر شان مواسات و همدردی نمودند.

اکنون ما باید مسیر خود را مشخص کرده و بدانیم در کدام خط هستیم

 خط انبیا و اولیای خدای تعالی یا خط اهریمنان، کسانی که مواسات(قمه زنی) با اباعبدالله را غی بین و(گمراهی آشکار) میدانند!!!

بار الها! توفیق پیروی از انبیا و اولیای خود را به همهء ما عنایت بفرما. بار الها! توفیق دوری

و بیزاری از دشمنان اهل بیت علیهم السلام را نصیب همهء ما بفرما. آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Tue 7 Feb 2006ساعت 5:2 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                 بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

همانطور که در میان انسان ها چه از نظر مادی و چه از نظر

معنوی فرق است، دربقیهء مخلوقات - حیوان، گیاه و جماد -

نیزبرتری و افضلیت هست.

برای مثال: در میان سنگ ها عقیق برترین سنگ ها به حساب

آمده، چرا که اولین سنگی که ولایت آقا امیر المؤمنین (علیه السلام)

را قبول نمود عقیق بود ( زیرا جماد هم به مقدار خود معرفت دارد ).

خدای تعالی به عنوان اجر و پاداش برای این سنگ احترام خاصی

قرار داد تا جایی که نماز گزار اگر عقیق در دست داشته باشد

ثواب و پاداش نمازش چندین برابر می شود.

خدای تعالی مکه را ام القری ( مادر شهر ها ) نامید، زیرا زمین

را از مکه  - جایی که اکنون کعبه روی آن قرار دارد – گسترده

و پهن نمود.ابن قولویه در کامل الزیاره از حضرت صادق

علیه السلام نقل میکند: روزی زمین کعبه به خود بالید و گفت:

چه کسی ( در شرافت ) مثل من است؟! همانا خدای تعالی خانه اش

را بر روی من قرار داده!! و مردم ازتمام پست و بلندی ها

( برای زیارت ) به سوی من می آیند. و من خانهء امن و امان

قرار داده شدم. خدای تعالی به او وحی نمود: آرام و ساکت باش!!

به عزت و جلالم سوگند، آنچه از فضل و کمال به تو داده شده در

برابر زمین کربلا نیست مگر به مقدار حمل آبی که سوزنی را در

دریا فرو کنند، و اگر خاک کربلا نبود هیچ فضیلتی برای تو نبود،

و اگر نبود آن که مرقدش در کربلا خواهد بود ( امام حسین علیه السلام )

نه تو را خلق می کردم! و نه کعبه را که تو به آن افتخار می کنی!!

پس سکوت کن و آرام بگیر و در مقابل کربلا پست و خوار و

ذلیل و متواضع باش و هرگز در برابر کربلا تکبر و سرکشی

مکن و اگر چنین نباشی بر تو غضب می کنم و جایگاهت را

جهنم قرار خواهم داد!!! آری نه تنها زمینی اشرف و برتر از

زمین کربلا نیست، حتی زمینی همانند آن زمین هم نیست، بلکه

تمام زمین ها باید خود را پست تر و کوچک تر از زمین کربلا

بدانند، زیرا خالق آنها به زمین کعبه چنین فرمود: لولا تربة کربلاء

ما فضلتک و لولا ما تضمنته أرض کربلاء ما خلقتک......

موضوع دیگر، هنگامی که امام حسن علیه السلام را جعده به

دستور معاویه - لعنة الله علیهما - مسموم نمود، امام علیه السلام

در بستر شهادت بودند و از شدت درد و بیماری به خود می پیچیدند،

امام حسین علیه السلام ناراحت و محزون بر بالین برادر حاضر

شدند. هنگامی که برادر را به آن حال دیدند سیلاب اشک از

چشمان مبارک امام جاری شد. امام حسن علیه السلام فرمودند:

یا أبا عبدالله چه چیز تو را اینچنین گریان نموده؟ امام حسین علیه السلام

عرض کردند: حال شما مرا به گریه وا داشت. امام حسن علیه السلام

فرمودند: سمی فرستاده شده و مرا با آن سم مسموم نمودند، اما

یا أباعبدالله! روزی همانند روز تو نیست ( عاشورا ).

یا أبا عبدالله سی هزار نفر بر تو هجوم می آورند و حال آنکه

ادعا می کنند از امت جد ما هستند. و خود را مسلمان می دانند

در حالی که تمام آنها در قتل و ریختن خون و هتک حرمت و

اسارت زنان و فرزندان وغارت اموال تو اتحاد کلمه دارند!!!!!

در آن زمان خدای تعالی رحمتش را از بنی امیه بر می گیرد، و

از آسمان به جای باران خون می بارد و همه چیز بر تو گریه

می کند!! حتی حیوان های  درندهء بیابان ها و ماهیان در یا ها.....

آری نه زمینی به شرافت زمین کربلاست و نه روزی از روز

عاشورا سخت تر است.

لا أرض کأرض کربلاء و لا یوم کعاشوراء.

 

بار الها توفیق فراگیری احادیث را بطور صحیح به همهء ما

عنایت فرما. بار الها توفیق نقل احادیث را با رعایت امانت به

همهء ما ارزانی دار.آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Sat 4 Feb 2006ساعت 3:34 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                     بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

سوزدل امام عصر(عجل الله تعالى فرجه الشريف)درسوگ جدش حسیــــــــــــن علیه السلام

(فلئن أخرتنى الدهور،وعاقنى عن نصرك المقدور،ولم اكن لمن

حاربك محارباولمن نصب لك العداوة مناصبا،فلاندبنك صباحاومساء،

 ولابكين لك بدل الدموع دمـــــــــــــــــــــــا).

امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)درزیارت ناحیه مقدسه می فرمایند:

{اگرروزگاران مرابه تأخیرانداخت وتقدیرحکیمانه خدامراازیاری توبازداشت وبه همراهتان نبودم تاباحق ستیزانی که باتوسرجنگ داشتندوبه دشمنی باتوبرخاسته بودندبه پیکاربرخیزم اینک بامدادان وشامگاهان برای توسوگواری می نمایم ودرمصیبت جانسوزت به جای اشک خون می گریم}

 

+ نوشته شده در  Thu 2 Feb 2006ساعت 5:7 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                           بســــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

على بن مهزيارمی گويد:

من ازجمله خدمتگزاران حضرت بقية الله (عليه السلام)بودم، به دستورپدر بزرگوارش آن حضرت را ازسرداب((زيرزمين)) نزد پدرش بيرون مى آوردم وبعد ازملاقات بازحضرت را به سرداب مى بردم.

روزى برحسب معمول آن حضرت را آوردم او را بردامنش نشانيد وصورتش را بوسيد وبا او به لغت وزبانى كه من نمى دانستم تكلٌم مى كردند وآن حضرت جواب پدر را به همان لغت مى داد بازبه امرپدربزرگوارشان آن حضرت را به سرداب بردم وبرگشتم.

ديدم اشخاص بسيارى ازخواص وملازمين معتمد عباسى نزد حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) مى باشند ومى گويند خليفه شما را سلام مى رساند مى گويد خبربه ما رسيده كه خدا به شما فرزند پسرى داده وچرا ما را خبرنكردى واطلاع نداديد كه درخوشحالى شما شريك باشيم،اكنون بايد او را نزد ما بفرستى كه ما مشتاق ملاقات او هستيم.

على بن مهزيارمى گويد من چون اين پيغام را شنيدم بسيارمظطرب شدم،حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام)به من فرمودند:

فرزندم حجت خدا را نزدخليفه ببر.

على بن مهزيارگفت:من ازشنيدن اين كلام ازامام(عليه السلام)اظطرابم زيادترشد،زيرا يقين داشتم خليفه قصد كشتن حضرت بقية الله را دارد،من دررفتن به سرداب وآوردن آن حضرت مسامحه مى كردم ونگاه به حضرت عسكرى مى كردم،آن حضرت بروى من تبسٌمى كردند وفرمودند نترس،حجت خدا را نزد خليفه ببر.

پس هيبت امام مرا گرفت رفتم براى بردن آن حضرت, چون وارد سرداب شدم، ديدم صورت مولاى من مثل آفتاب درخشنده است وهيچ وقت آن حضرت را باين حسن وجمال نديده بودم وآن خال سياهى كه درطرف راست صورت داشت مثل ستاره مى درخشيد آن سرور را بردوش نهاده ازسرداب بيرون آوردم كه نزد خليفه ببرم دربين راه مردم ازدحام كرده، تماشاى جمال او را مى كردند.

ياران خليفه مردم را ازنزد من دور مى كردند تا مرا وارد دارالاٍماره كردند، جون وارد مجلس خليفه شديم وچشم معتمد عباسى وسايرحاضرين بصورت آن حضرت افتاد، هيبت آن سرور برآنها اثركرد ورنگ صورت هريك تغييركرد وهواسشان وزبانشان بند آمد

كه گويا قادربرتكلٌم نبودند ومن هم همانطور ايستاده بودم وآنحضرت بردوشم بود.

پس ازمقداروقتى كه گذشت وزيربرخواست وبا خليفه مشورت كرد ومن دانستم كه راجع به كشتن آن حضرت سخن مى گويد پس ترس برمن غلبه كرد كه مبادا حضرت را بكشند، دراين اثناء خليفه اشاره به شمشيردارها وسربازان كرد كه اين كودك را بكشيد، هركدام ازآنها مى خواست شمشيررا ازغلاف ونيام بكشد، شمشير بيرون نمى آمد.

وزيرگفت:اين سحربنى هاشم است شمشيرها را سحرنموده اند، پس امركرد شمشيرهاى خزانه را آوردند، آنها هم ازغلاف بيرون نيامد، خليفه دستورداد جند شيردرنده ازباغ وحش بياورند، مسئولين شيرها سه عدد شيرآوردند.

خليفه به على بن مهزيارگفت:

اين بچه را نزد شيرها بيانداز، من مظطرب شدم گفتم اگراعضاى بدنم را ازهم جدا كنند اين كاررا نخواهم كرد، جون اين خيال را كردم آن كودك ((حضرت بقية الله))سرش را نزديك گوشم آوردند وآهسته فرمودند:

مترس مرا بيانداز، پس منهم به امرخود آن بزرگواربدون تأمل آنحضرت را نزد شيرها انداختم ناگاه شيرها دستهاى خود را بلند كردند، ومولاى مرا با دستهاى خود گرفتند وآهسته برزمين گذاشتند وبه حالت ادب عقب رفتند ويكى ازآن شيرها به زبان فصيح به سخن آمد وشهادت داد به وحدانيت خدا ورسالت محمد مصطفى وامامت على مرتضى وامام حسن مجتبى وشهيد كربلا وسايرائمهً هدى تا رسيد به حضرت بقية الله (عليه السلام) به امامت آن حضرت شهادت داد وگفت: يابن رسول الله من شكايت به شما دارم اجازه مى دهيد بگويم.

حضرت فرمودند: بگو.

شيرگفت: من پيرشده ام واين دوشيرديگرجوانند، جون طعمه وغذا مى آورند اين دوشيرازمن زودتر مى خورند ومن گرسنه مى مانم.

حضرت فرمودند:

مكافات وسزاى آن دو آن است كه هردو مثل تو پيرشوند وتوجوان شوى به محض اين كلام كه حضرت فرمودند آن شير پير جوان شد وآن دوشير پيرشدند، چون اهل مجلس اين معجزات را ازآن حضرت ديدند بى اختيارتمامى آنها تکبير گفتند، معتمد عباسى ترسيد وخواص وبزرگان مجلس ترسيدند ورنگ هاى صورت ايشان پريده بود.

خليفه گفت اورا نزد پدرش حضرت عسكرى برگردان، جون آن سرور را نزد پدرشان بردم وجريان را گفتم حضرت عسكرى (عليه السلام) بسيارخوشحال شدند.

 

+ نوشته شده در  Mon 23 Jan 2006ساعت 6:25 PM  توسط فاطمه حسينى | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
پیوندها
قرآن وعترت
***سخن نور***
کلمات گهربار امام علی علیه السلام
پایگاه اسلام حقیقی
پایگاه آیت الله شیرازی(فارسی)
پایگاه آیت الله شیرازی(عربی)
پایگاه آیت الله شیرازی(انگلیسی)
محاضرات آیت الله (السیدمجتبی الحسینی الشیرازی)
زندگینامه و آثار آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه
نابغه قرن بیستم در تالیف(آیت الله شهید سیدمحمدشیرازی)
بزرگ مرجع جهان تشیع(آیت الله سیدصادق شیرازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Counters
Free Counters